دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۰۹

مولوی
سفر کردم به هر شهری دویدم چو شهر عشق من شهری ندیدم
ندانستم ز اول قدر آن شهر ز نادانی بسی غربت کشیدم
رها کردم چنان شکرستانی چو حیوان هر گیاهی می چریدم
پیاز و گندنا چون قوم موسی چرا بر من و سلوی برگزیدم
به غیر عشق آواز دهل بود هر آوازی که در عالم شنیدم
از آن بانگ دهل از عالم کل بدین دنیای فانی اوفتیدم
میان جان ها جان مجرد چو دل بی پر و بی پا می پریدم
از آن باده که لطف و خنده بخشد چو گل بی حلق و بی لب می چشیدم
ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن که من محنت سرایی آفریدم
بسی گفتم که من آن جا نخواهم بسی نالیدم و جامه دریدم
چنانک اکنون ز رفتن می گریزم از آن جا آمدن هم می رمیدم
بگفت ای جان برو هر جا که باشی که من نزدیک چون حبل الوریدم
فسون کرد و مرا بس عشوه ها داد فسون و عشوه او را خریدم
فسون او جهان را برجهاند کی باشم من که من خود ناپدیدم
ز راهم برد وان گاهم به ره کرد گر از ره می نرفتم می رهیدم
بگویم چون رسی آن جا ولیکن قلم بشکست چون این جا رسیدم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، روایتی عرفانی و تمثیلی از سفرِ روحِ انسان از عالم بالا به جهان خاکی و اشتیاقِ بازگشتِ آن به اصل خویش است. شاعر در این قطعه، با بیانی سرشار از حسرت و شوق، تفاوتِ میانِ شکوهِ بی‌پایانِ عالمِ معنا (شهرِ عشق) و فریبندگی‌های زودگذرِ دنیای مادی را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه روح، با انتخاب‌های ناآگاهانه و دلبستگی به لذت‌های ناچیز، از جایگاهِ رفیع خود دور مانده است.

در لایه‌های عمیق‌تر، این متن به تقدیرِ محتومِ انسان و رابطه عاشقانه و پیوسته‌ی میان خالق و مخلوق می‌پردازد. شاعر معتقد است که حتی دوری و هجرانِ روح، بخشی از اراده و بازیِ عشق است و در نهایت، خداوند با وعده قربِ الهی (حبل‌الورید)، روح را تسلی می‌دهد. این اثر، اعترافی است به ناتوانی زبان در توصیفِ دیدارِ نهایی و حقیقتی که فراتر از کلمات، در عمقِ جانِ انسان نهفته است.

معنای روان

سفر کردم به هر شهری دویدم چو شهر عشق من شهری ندیدم

در جستجوی حقیقت، شهرهای بسیاری را گشتم و بسیار دویدم، اما شهری (مقام و جایگاهی) به زیبایی و شکوهِ «شهر عشق» که جایگاه اصلی من بود، نیافتم.

نکته ادبی: سفر کردن در اینجا استعاره از جستجوی کمال است و شهر عشق، نماد عالم ملکوت و قرب الهی است.

ندانستم ز اول قدر آن شهر ز نادانی بسی غربت کشیدم

در آغاز، قدر و ارزش آن جایگاهِ متعالی را ندانستم و به دلیلِ نادانی و غفلت، رنجِ دوری و غربت را در این جهانِ مادی به جان خریدم.

نکته ادبی: غربت در ادبیات عرفانی به معنای دوری از وطن اصلی یعنی عالم معناست.

رها کردم چنان شکرستانی چو حیوان هر گیاهی می چریدم

آن سرزمینِ پر از برکت و شیرینی (عالم جان) را رها کردم و مانند حیوانی که تنها به خوردن گیاه سرگرم است، به لذت‌های ناچیز و دنیوی دل بستم.

نکته ادبی: شکرستان استعاره از عالمِ معنویات و غرق‌شدن در لذت‌های حیوانی نشان‌دهنده سقوطِ جایگاه روح است.

پیاز و گندنا چون قوم موسی چرا بر من و سلوی برگزیدم

مانند قوم موسی که خوردنی‌های پست (پیاز و تره) را بر غذای آسمانی (من و سلوی) ترجیح دادند، من نیز لذت‌های بی‌ارزش دنیا را بر نعماتِ گران‌بهای معنوی برگزیدم.

نکته ادبی: اشاره به داستان قوم موسی در قرآن که قدر نعمات الهی را ندانستند.

به غیر عشق آواز دهل بود هر آوازی که در عالم شنیدم

هر صدایی که در این دنیا شنیدم، جز صدای طبلِ توخالی و فریبنده نبود و تنها حقیقتِ عالم، همان عشقِ الهی است.

نکته ادبی: صدای دهل استعاره از هیاهوی پوچ و فریب‌های دنیوی است.

از آن بانگ دهل از عالم کل بدین دنیای فانی اوفتیدم

به خاطرِ آن بانگِ فریبنده و هیاهوی پوچِ دنیا، از عالمِ کل (جایگاه اصلی) فریب خوردم و به این دنیای فانی و ناپایدار سقوط کردم.

نکته ادبی: عالمِ کل اشاره به وحدت وجود و عالمِ بی‌آلایشی دارد.

میان جان ها جان مجرد چو دل بی پر و بی پا می پریدم

در عالمِ جان‌ها، روحی مجرد و پاک بودم که بدون داشتنِ پا و بالِ جسمانی، به راحتی به سوی کمال پرواز می‌کردم.

نکته ادبی: مجرد در اصطلاح فلسفی و عرفانی به معنای رهایی از قیدوبندهای جسم و ماده است.

از آن باده که لطف و خنده بخشد چو گل بی حلق و بی لب می چشیدم

از شرابِ معرفت و محبتی که شادی‌بخشِ جان است، بدون نیاز به دهان و لبِ جسمانی، سرمست می‌شدم.

نکته ادبی: باده در عرفان نماد عشق الهی است که حواس ظاهری را به حواس باطنی تبدیل می‌کند.

ندا آمد ز عشق ای جان سفر کن که من محنت سرایی آفریدم

از جانبِ عشق، ندایی به جانِ من رسید که: به این سفر تن بده و به دنیا برو، چرا که من این سرایِ پر از محنت و رنج را آفریدم تا تو در آن بیازمایی.

نکته ادبی: محنت‌سرا استعاره از دنیاست که محلِ آزمایشِ روح است.

بسی گفتم که من آن جا نخواهم بسی نالیدم و جامه دریدم

بسیار در برابرِ این فرمان مقاومت کردم و گفتم که به آنجا نخواهم رفت و از شدتِ غم و بی‌میلی، گریه کردم و جامه‌ی خود را دریدم.

نکته ادبی: جامه دریدن کنایه از بی‌تابیِ شدید و اندوهِ عمیق است.

چنانک اکنون ز رفتن می گریزم از آن جا آمدن هم می رمیدم

همان‌طور که اکنون از مرگ و رفتن از این دنیا می‌گریزم و می‌ترسم، در آن زمان نیز از آمدن به این دنیا هراسان بودم.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ میانِ هراس از مرگ و هراس از تولد (ورود به دنیا) که نشان‌دهنده سرگشتگی روح است.

بگفت ای جان برو هر جا که باشی که من نزدیک چون حبل الوریدم

عشق (خداوند) به جانِ من گفت: ای جان، هر کجا که می‌خواهی برو، نگران نباش؛ چرا که من از رگِ گردن به تو نزدیک‌ترم.

نکته ادبی: اشاره به آیه «و نحن اقرب الیه من حبل الورید» که تأکید بر حضور دائم خداوند دارد.

فسون کرد و مرا بس عشوه ها داد فسون و عشوه او را خریدم

خداوند با وعده‌ها و فریبندگی‌هایِ شیرینِ خود مرا وسوسه کرد (یا آرام کرد) و من تمامِ آن فسون و عشوه را با جان و دل پذیرفتم.

نکته ادبی: فسون و عشوه در اینجا به معنایِ تدبیرهایِ الهی برای کشاندنِ روح به کمال است.

فسون او جهان را برجهاند کی باشم من که من خود ناپدیدم

افسونِ اوست که جهان را به حرکت و شور درمی‌آورد؛ من که باشم که بخواهم در برابرِ او خودنمایی کنم؟ من در برابرِ اراده‌ی او ناپدید و هیچ هستم.

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا؛ جایی که وجودِ سالک در وجودِ معشوق محو می‌شود.

ز راهم برد وان گاهم به ره کرد گر از ره می نرفتم می رهیدم

او مرا از راهِ اصلی دور کرد و همان او بود که دوباره مرا به راه بازگرداند؛ اگر از این مسیرِ پرپیچ‌وخمِ دنیا نمی‌رفتم، هرگز معنای حقیقیِ رهایی را نمی‌فهمیدم.

نکته ادبی: تناقضِ عرفانی؛ سفرِ دنیا برای رسیدن به کمال لازم بوده است.

بگویم چون رسی آن جا ولیکن قلم بشکست چون این جا رسیدم

می‌خواهم برایت بگویم که وقتی به آن جایگاهِ اصلی برسی چه خواهی دید، اما وقتی به این مقام (وادی حقیقت) رسیدم، قلم از توصیفِ آن ناتوان ماند و شکست.

نکته ادبی: اشاره به عجزِ زبان و عقل در توصیفِ نهاییِ کشف و شهودِ عرفانی.

آرایه‌های ادبی

تلمیح پیاز و گندنا چون قوم موسی

اشاره به داستان قوم بنی‌اسرائیل که نعمات الهی را با خوراکی‌های حقیر عوض کردند، برای نمایشِ غفلتِ روح.

استعاره شهر عشق

استعاره از عالمِ معنا، مقامِ قرب و جایگاه اصلی روح پیش از ورود به عالم مادی.

تلمیح حبل الورید

اشاره به آیه ۱۶ سوره ق که تأکید بر نزدیکیِ بی‌نهایتِ خداوند به انسان دارد.

تضاد از راه بردن و به راه کردن

بیانِ پارادوکسِ عرفانی که گمراهی و هدایت، هر دو بخشی از مشیتِ الهی برای تکاملِ روح هستند.

نماد آواز دهل

نمادِ هیاهوی دنیوی، جاذبه‌های فریبنده و ظواهرِ پر سر و صدایِ مادی که حقیقتِ درون را می‌پوشانند.