دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۹۸

مولوی
بیا کز غیر تو بیزار گشتم وگر خفته بدم بیدار گشتم
بیا ای جان که تا روز قیامت مقیم خانه خمار گشتم
ز پر و بال خود گل را فشاند به کوه قاف خود طیار گشتم
ترش دیدم جهانی را من از ترس در آن دوشاب چون آچار گشتم
عقیده این چنین سازید شیرین که من زین خمره شکربار گشتم
یکی چندی بریدم من از اغیار کنون با خویشتن اغیار گشتم
ز حال دیگران عبرت گرفتم کنون من عبره الابصار گشتم
بیا ای طالب اسرار عالم به من بنگر که من اسرار گشتم
بدان بسیار پیچید این سر من که گرد جبه و دستار گشتم
از آن محبوس بودم همچو نقطه که گرد نقطه چون پرگار گشتم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، توصیف‌گرِ سفرِ درونی یک سالکِ حق‌جو است که پس از بیداری معنوی، از تعلقات دنیوی و ظاهرگرایی‌های پوچ فاصله می‌گیرد. شاعر با بیانی عارفانه، گذر از مرحله‌ی «خویشتن‌بینی» و تعلق به «اغیار» را به تصویر می‌کشد و به مرحله‌ای از کشف و شهود می‌رسد که در آن، خودِ انسان به آیینه‌ای برای بازتاب اسرار الهی تبدیل می‌شود.

فضا و لحنِ حاکم بر این سروده، سرشار از شورِ رهایی و بازگشت به خویشتنِ حقیقی است. شاعر با تکیه بر مفاهیم نمادین و استعاراتِ برگرفته از سنت عرفانی، به مخاطب می‌آموزد که حقیقت نه در ظواهرِ شرعیِ خشک (جبه و دستار) و نه در هراس از جهانی فانی، بلکه در چشیدنِ شهدِ معرفت و وحدت وجود نهفته است.

معنای روان

بیا کز غیر تو بیزار گشتم وگر خفته بدم بیدار گشتم

ای محبوبِ ازلی، به سوی من بیا، زیرا دیگر از هرچه غیر از تو در این جهان است، بیزار شده‌ام. اگر پیش از این در غفلت و خوابِ سنگینِ غفلت بودم، اکنون با پرتوِ حضور تو بیدار و آگاه گشته‌ام.

نکته ادبی: تضاد میان «خفته» و «بیدار» نشان‌دهنده تغییر وضعیت سالک از غفلت به آگاهی است.

بیا ای جان که تا روز قیامت مقیم خانه خمار گشتم

ای جانِ من، به سوی من بیا؛ چرا که تصمیم گرفته‌ام تا روز رستاخیز، در میخانه و محفلِ رندانِ حقیقت‌جو اقامت گزینم و از شرابِ معرفتِ تو بنوشم.

نکته ادبی: «خانه خمار» استعاره‌ای از خلوتگاهِ عرفانی و جایگاهِ عاشقانِ الهی است.

ز پر و بال خود گل را فشاند به کوه قاف خود طیار گشتم

من گرد و غبارِ وابستگی‌های دنیوی را از بال‌های جانِ خود زدودم و سبک‌بال شدم، و اکنون به سوی کوه قافِ حقیقتِ خویش که جایگاه سیمرغِ جان است، پرواز می‌کنم.

نکته ادبی: «کوه قاف» نمادی از اوجِ کمال و جایگاهِ نهاییِ پروازِ روح به سوی حق است.

ترش دیدم جهانی را من از ترس در آن دوشاب چون آچار گشتم

از ترسِ دام‌های جهان، همه چیز را در نظرم تلخ و ناخوشایند دیدم؛ اما اکنون در شهدِ شیرینِ عنایتِ الهی، همچون میوه‌ای در شربت، غرق در کمال و شیرینی شده‌ام.

نکته ادبی: «ترش» و «دوشاب» تقابلِ میانِ سختیِ دنیا و لذتِ واصل شدن به حقیقت را نشان می‌دهد.

عقیده این چنین سازید شیرین که من زین خمره شکربار گشتم

ای پیروانِ راه، اعتقاد و باورِ خود را این‌گونه شیرین و جان‌بخش سازید، چرا که من از این خمره و جامِ معرفت، سرشار از شیرینیِ حق شده‌ام.

نکته ادبی: «خمره شکربار» کنایه از سخنِ حق یا شرابِ طهورِ عرفانی است.

یکی چندی بریدم من از اغیار کنون با خویشتن اغیار گشتم

زمانی طولانی از مردمِ غافل (اغیار) کناره گرفتم تا به حقیقت برسم، اما اکنون کارم به جایی رسیده که حتی از نفسِ خود نیز بیزار گشته و از خود نیز رها شده‌ام.

نکته ادبی: ایهام در واژه «اغیار»؛ یک بار به معنای بیگانگان و بار دیگر به معنای تعلقاتِ نفسانی است.

ز حال دیگران عبرت گرفتم کنون من عبره الابصار گشتم

از احوال و سرنوشتِ دیگران عبرت گرفتم و بیدار شدم، و اکنون خودم به چنان جایگاهی رسیده‌ام که دیگران با نگریستن به حالِ من، درسِ حقیقت می‌آموزند.

نکته ادبی: «عبره الابصار» به معنای مایه‌ی عبرت و بصیرتِ چشم‌های دیگران است.

بیا ای طالب اسرار عالم به من بنگر که من اسرار گشتم

ای کسی که در جست‌وجوی اسرارِ نهانِ عالم هستی، نزدِ من بیا و به من بنگر؛ چرا که حقیقت و اسرارِ عالم در وجودِ من تجلی یافته است.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ «انسان کامل» که مظهرِ تمامِ صفات و اسرار الهی است.

بدان بسیار پیچید این سر من که گرد جبه و دستار گشتم

بدان که ذهنِ من مدت‌ها درگیرِ این بازی‌های پوچ بود و مدام به دنبالِ تظاهر به زهد و دین‌داری از طریقِ پوشیدنِ جبه و بستنِ دستار بودم.

نکته ادبی: «جبه و دستار» نمادِ ظاهرگرایی و ریاکاریِ دینی است که شاعر از آن ابراز برائت می‌کند.

از آن محبوس بودم همچو نقطه که گرد نقطه چون پرگار گشتم

مدت‌ها همچون نقطه‌ای محبوس و سرگردان بودم؛ چرا که مدام به دورِ مرکزِ وجودِ خود (نفس) می‌چرخیدم، درست مانندِ پرگاری که اسیرِ گردشِ به دورِ نقطه است.

نکته ادبی: تمثیلِ «نقطه و پرگار» برای بیانِ خودپرستی؛ هر چه بیشتر به دورِ خود بچرخی، در حصارِ خویشتن زندانی‌تر می‌شوی.

آرایه‌های ادبی

استعاره کوه قاف

نمادی برای مقصودِ نهایی و جایگاهِ حقیقتِ متعالی که دست‌یافتن به آن دشوار است.

تضاد (طباق) ترش دیدن جهانی و دوشاب

تقابلِ میان سختی و ناخوشایندیِ دنیا با شیرینیِ وصالِ معنوی.

تمثیل نقطه و پرگار

تصویری هنری از اسارتِ انسان در بندِ خودخواهی و نفس‌پرستی.

کنایه جبه و دستار

کنایه از تظاهر به زهد و دین‌داریِ ظاهری که شاعر آن را مانعِ رسیدن به حقیقت می‌داند.