دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۹۷

مولوی
به جان جمله مستان که مستم بگیر ای دلبر عیار دستم
به جان جمله جانبازان که جانم به جان رستگارانش که رستم
عطاردوار دفترباره بودم زبردست ادیبان می نشستم
چو دیدم لوح پیشانی ساقی شدم مست و قلم ها را شکستم
جمال یار شد قبله نمازم ز اشک رشک او شد آبدستم
ز حسن یوسفی سرمست بودم که حسنش هر دمی گوید الستم
در آن مستی ترنجی می بریدم ترنج اینک درست و دست خستم
مبادم سر اگر جز تو سرم هست بسوزا هستیم گر بی تو هستم
تویی معبود در کعبه و کنشتم تویی مقصود از بالا و پستم
شکار من بود ماهی و یونس چو حاصل شد ز جعدت شصت شستم
چو دیدم خوان تو بس چشم سیرم چو خوردم ز آب تو زین جوی جستم
برای طبع لنگان لنگ رفتم ز بیم چشم بد سر نیز بستم
همان ارزد کسی کش می پرستد زهی من که مر او را می پرستم
ببرد از کسی کآخر ببرد به سوی عدل بگریزید ز استم
چو ری با سین و تی و میم پیوست بدین پیوند رو بنمود رستم
یقین شد که جماعت رحمت آمد جماعت را به جان من چاکرستم
خمش کردم شکار شیر باشم که تا گوید شکار مفترستم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ حالِ شوریده و عارفانه‌ای است که در آن شاعر از بندِ دانش‌های رسمی و ظواهرِ علمی رها شده و به دریای بی‌کرانِ عشقِ الهی پیوسته است. فضای حاکم بر شعر، فضایی حماسی-عرفانی است که در آن 'عقلِ جزئی' و 'تکلفاتِ زاهدانه' جای خود را به 'شورِ عاشقی' و 'تسلیمِ محض' در برابرِ زیباییِ ازلی داده‌اند.

مفهومِ محوری اثر، گذار از 'منِ' آگاه به 'منِ' عاشق است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای اسطوره‌ای و مذهبی، بیان می‌دارد که حقیقتِ هستی در هیچ دفتر و دیوانی یافت نمی‌شود، بلکه در فنایِ خود و بقای در محبوب است. این شعر، دعوت‌نامه‌ای است برای رهایی از بندهایِ اعتباری و رسیدن به وحدتِ وجود، جایی که در آن، مرز میانِ کعبه و کنشت و بالا و پایین در پرتوِ جمالِ یار از میان برداشته می‌شود.

معنای روان

به جان جمله مستان که مستم بگیر ای دلبر عیار دستم

به جان تمام عارفانِ سرمست سوگند که من نیز اکنون غرق در مستیِ عشق هستم؛ ای محبوبِ زیرک و دلبری که با ناز و کرشمه دلم را ربودی، دست مرا بگیر و یاری‌ام کن.

نکته ادبی: واژه 'عیار' در متون کلاسیک به معنای زیرک، چالاک و صاحبِ فن است، نه به معنای منفیِ امروزی.

به جان جمله جانبازان که جانم به جان رستگارانش که رستم

سوگند به جانِ تمام کسانی که در راهِ حقیقت از جانِ خود گذشتند که من نیز به حقیقتِ جان دست یافته‌ام؛ و به جانِ رستگاران که به مقصد رسیده‌اند سوگند که همچون قهرمانِ نامدار، رستم، در میدانِ عشق، نیرومند و پیروزم.

نکته ادبی: اشاره به رستم، نمادِ قدرتِ جسمانی که در اینجا به قدرتِ معنوی استحاله یافته است.

عطاردوار دفترباره بودم زبردست ادیبان می نشستم

پیش از آنکه در این راه گام نهم، همچون ستاره عطارد که در اساطیر نمادِ دبیری و دانش است، غرق در کتاب و دفتر بودم و در میانِ اهلِ فضل و ادب با تکبر و خودبزرگ‌بینی می‌نشستم.

نکته ادبی: عطارد در نجوم قدیم، کاتبِ فلک و نمادِ دانشِ مکتوب است.

چو دیدم لوح پیشانی ساقی شدم مست و قلم ها را شکستم

اما وقتی سیمای نورانی و درخشانِ محبوبِ ازلی (ساقی) را دیدم، چنان مستِ حقایق شدم که تمام قلم‌ها و دفترهای علمی‌ام را شکستم، زیرا در برابرِ آن حقیقت، دانشِ نظری بی‌ارزش بود.

نکته ادبی: لوحِ پیشانی استعاره از چهره و تجلیِ جمالِ خداوند است.

جمال یار شد قبله نمازم ز اشک رشک او شد آبدستم

چهره و زیباییِ محبوب، جهت‌نما و قبله‌گاهِ نمازِ من شد؛ و از اشکِ حسرت و رشکِ من که چرا پیش‌تر او را نشناخته بودم، دستانم خیس و لرزان گشت.

نکته ادبی: آبدست شدن استعاره از گریه بسیار و زاری در پیشگاهِ معشوق است.

ز حسن یوسفی سرمست بودم که حسنش هر دمی گوید الستم

من چنان غرق در زیباییِ بی‌نظیرِ محبوب (که یادآور زیبایی یوسف پیامبر است) شده بودم که گویی وجودش در هر لحظه ندای 'الست بربکم' (آیا من پروردگار شما نیستم) را در جانم طنین‌انداز می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به آیه قرآن در عهدِ الست که پیوندِ ازلیِ انسان با خداوند است.

در آن مستی ترنجی می بریدم ترنج اینک درست و دست خستم

در آن حالِ مستی و حیرت از تماشای جمالِ دوست، چنان بی‌خویشتن بودم که گویی دستِ خود را به جای ترنج بریدم (اشاره به داستان زلیخا). اکنون آن ترنجِ کمالِ یار سالم است، اما من که عاشق بودم، مجروح و از خود بی‌خودم.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و زلیخا؛ بریدن دست به جای ترنج کنایه از حیرتِ شدید و از دست دادنِ عقل در برابر زیبایی است.

مبادم سر اگر جز تو سرم هست بسوزا هستیم گر بی تو هستم

اگر در سرِ من خیالی جز تو باشد، کاش که آن سر نباشد؛ و اگر وجودِ من بی تو شکلی از هستی داشته باشد، آرزو دارم که آن هستی نابود و خاکستر شود.

نکته ادبی: تکرارِ هستم برای تأکید بر نفیِ وجودِ مستقلِ عاشق در برابر معشوق است.

تویی معبود در کعبه و کنشتم تویی مقصود از بالا و پستم

ای خداوند، تو هم در کعبه و هم در کنشت معبودِ حقیقی هستی؛ تو مقصدِ نهاییِ تمامِ مراتبِ هستی، چه در عالمِ بالا و چه در عالمِ پایین، هستی.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ حقیقت در تمامی ادیان و مکان‌ها.

شکار من بود ماهی و یونس چو حاصل شد ز جعدت شصت شستم

من به دنبالِ حقیقت بودم و گویی یونس و ماهی در جستجوی من بودند؛ وقتی به حلقه‌های زلفِ تو (که نمادِ پیچیدگیِ رازهای الهی است) دست یافتم، گویی به صیدِ مقصودِ خود رسیدم.

نکته ادبی: شصت شستن کنایه از دست یافتن به کمال یا یاد گرفتنِ فوت‌وفنِ کاری است.

چو دیدم خوان تو بس چشم سیرم چو خوردم ز آب تو زین جوی جستم

وقتی سفرهٔ کرم و نعمتِ تو را دیدم، چشمانِ من از هر چه غیرِ توست بی‌نیاز و سیر شد؛ و چون از آبِ حیاتِ تو نوشیدم، از این جویبارِ دنیوی عبور کردم و به حقیقت رسیدم.

نکته ادبی: چشمِ سیر کنایه از استغنا و بی‌نیازیِ معنوی است.

برای طبع لنگان لنگ رفتم ز بیم چشم بد سر نیز بستم

برای طبیعتِ ناتوان و کندروِ خود، با آهستگی و افتادگی گام برداشتم؛ و از ترسِ چشم‌زخمِ حسودان و برای حفظِ این حالِ خوش، سر و کارِ خود را پنهان داشتم.

نکته ادبی: طبعِ لنگان کنایه از ناتوانیِ وجودِ انسانی در برابرِ شکوهِ الهی است.

همان ارزد کسی کش می پرستد زهی من که مر او را می پرستم

ارزشِ هر انسانی به اندازهٔ آن چیزی است که می‌پرستد و به آن عشق می‌ورزد؛ خوشا به حالِ من که معبودِ من، آن حقیقتِ متعالی است.

نکته ادبی: این بیت بیانگرِ رابطه مستقیم میانِ هویتِ انسان و متعلقِ پرستشِ اوست.

ببرد از کسی کآخر ببرد به سوی عدل بگریزید ز استم

هر کسی که در نهایت، سرمایهٔ وجودی‌اش را از دست خواهد داد، پس بهتر است که از ستم و دوری از حق بگریزد و به سوی عدل و حقیقتِ الهی پناه ببرد.

نکته ادبی: استم به معنای ظلم و ستم است.

چو ری با سین و تی و میم پیوست بدین پیوند رو بنمود رستم

وقتی حروفِ 'ر'، 'ی'، 'س'، 'ت' و 'م' در کنار هم قرار می‌گیرند و واژه 'رستم' را می‌سازند، این پیوند، شجاعت و قدرتِ رستم را نمایان می‌کند؛ نمادی از اتحادِ اجزا برای رسیدن به کمال.

نکته ادبی: بازیِ زبانی با حروفِ تشکیل‌دهنده نامِ رستم برای بیانِ ترکیبِ وجودیِ انسان.

یقین شد که جماعت رحمت آمد جماعت را به جان من چاکرستم

برایم یقین شد که همراهی با جماعتِ سالکان و اهلِ حق، مایه رحمت است؛ بنابراین با تمامِ وجود، خدمتگزارِ این گروه و همراهی هستم.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیتِ همنشینی با اهلِ دل.

خمش کردم شکار شیر باشم که تا گوید شکار مفترستم

خاموشی پیشه کردم تا شکارِ 'شیر' (خداوند یا مرشدِ کامل) شوم؛ تا او خود بگوید که این بنده، شکارِ من است (و به مقامِ فنا برسم).

نکته ادبی: شیر نمادِ قدرتِ الهی و مرشدِ کامل است که عاشق را شکار می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح ماهی و یونس، رستم، زلیخا

ارجاع به داستان‌های اساطیری و قرآنی برای تبیینِ مفاهیمِ عرفانی.

ایهام و جناس ری با سین و تی و میم

بازیِ زبانی و ساختارِ صوتی برای ترسیمِ یک مفهومِ عمیقِ وجودی.

استعاره جمال یار شد قبله نمازم

استفاده از عناصرِ دینی برای توصیفِ تجلیِ جمالِ خداوند.

پارادوکس مستِ حقایق شدم که قلم‌ها را شکستم

نفیِ دانشِ رسمی برای رسیدن به معرفتِ شهودی که با منطقِ عادی ناسازگار است.