دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۹۵

مولوی
اگر تو نیستی در عاشقی خام بیا مگریز از یاران بدنام
تو آن مرغی که میل دانه داری نباشد در جهان یک دانه بی دام
مکن ناموس و با قلاش بنشین که پیش عاشقان چه خاص و چه عام
اگر ناموس راه تو بگیرد بکش او را و خونش را بیاشام
که این سودا هزاران ناز دارد مکن ناز و بکش ناز و بیارام
حریفا اندر آتش صبر می کن که آتش آب می گردد به ایام
نشان ده راه خمخانه که مستم که دادم من جهانی را به یک جام
برادر کوی قلاشان کدام است اگر در بسته باشد رفتم از بام
به پیش پیر میخانه بمیرم زهی مرگ و زهی برگ و سرانجام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در ستایشِ شوریدگی و رهایی از بندهای دنیوی و اعتباری است و سالک را به ترکِ عافیت‌طلبی و جایگاه‌هایِ اجتماعیِ کاذب فرا می‌خواند. شاعر، عشق را مسیری می‌داند که نیازمندِ دلیری و شجاعت برای پشتِ پا زدن به نام و ننگِ جامعه است.

فضای کلی این اشعار، فضایِ تند و تیز و رندانه‌یِ عرفانی است که در آن، عاشق برای رسیدن به معشوق از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کند و معتقد است برایِ چشیدنِ شهدِ حقیقت، باید از آبرو و تعلقاتِ نفسانی گذشت و در برابرِ دشواری‌هایِ مسیر، صبوری ورزید تا به آرامشِ نهایی رسید.

معنای روان

اگر تو نیستی در عاشقی خام بیا مگریز از یاران بدنام

اگر در وادیِ عشق بی‌تجربه و خام نیستی، از نشست و برخاست با یارانی که به دلیلِ بی‌قیدی و رندی، در جامعه به بدنامی شهره‌اند، هراسی نداشته باش و از آن‌ها دوری مکن.

نکته ادبی: خام در اینجا به معنای کسی است که هنوز گرمی و سردی عشق را نچشیده و بی‌تجربه است.

تو آن مرغی که میل دانه داری نباشد در جهان یک دانه بی دام

تو مانند پرنده‌ای هستی که در پیِ دانه است؛ بدان که در این جهانِ مادی، هیچ دانه‌ای بدون دام و بلا نیست و هر جذابیتی خطری در پی دارد.

نکته ادبی: مرغ در اینجا نماد روحِ انسان است که اسیرِ جاذبه‌های دنیوی (دانه) شده است.

مکن ناموس و با قلاش بنشین که پیش عاشقان چه خاص و چه عام

اعتبار و آبرویِ ظاهری را کنار بگذار و با بی‌باکانِ طریقِ حق (قلاشان) همنشین شو، چرا که در چشمِ عاشقِ واقعی، تفاوت و مرزبندی میانِ اشخاصِ خاص و عوام وجود ندارد.

نکته ادبی: قلاش در اینجا به معنایِ رندِ عارف و کسی است که قید و بندهای ریاکارانه را شکسته است.

اگر ناموس راه تو بگیرد بکش او را و خونش را بیاشام

اگر آبرو و جایگاه اجتماعیِ تو مانع از رسیدن به حقیقت شد، آن را از میان بردار و ذره‌ای در این کار تردید مکن؛ به این معنا که باید تمام تعلقات و منیتِ خود را قربانی کنی.

نکته ادبی: ناموس در متون عرفانی اغلب به معنایِ اعتبار و غرورِ نفسانی است که مانعِ سلوک می‌شود.

که این سودا هزاران ناز دارد مکن ناز و بکش ناز و بیارام

این عشق و حال و هوا، ناز و کرشمه‌های فراوانی دارد؛ تو دست از خودبینی و ناز برداشتن بردار، نازِ معشوق را با صبوری تحمل کن تا به آرامشِ حقیقی برسی.

نکته ادبی: سودا در زبانِ شاعران به معنایِ عشقِ شورانگیز و دل‌مشغولیِ عمیق است.

حریفا اندر آتش صبر می کن که آتش آب می گردد به ایام

ای دوست، در برابر سختی‌ها و آتشِ عشق صبوری پیشه کن، چرا که حتی آتشِ سوزان نیز با گذشتِ زمان به آب و آرامش بدل می‌شود.

نکته ادبی: آتش آب می‌گردد استعاره از دگرگونیِ رنج به لذتِ معنوی در اثرِ گذشتِ زمان است.

نشان ده راه خمخانه که مستم که دادم من جهانی را به یک جام

راهِ می‌کده‌ی حقیقت را به من نشان ده که در آرزویِ آن سوخته‌ام؛ من تمامِ جهان و لذاتش را در برابر یک جرعه از شرابِ معرفت بخشیده‌ام.

نکته ادبی: خمخانه مکانِ کسبِ فیض و مستیِ روحانی است.

برادر کوی قلاشان کدام است اگر در بسته باشد رفتم از بام

برادر، کویِ آزادگان و بی‌قیدانِ عاشق کجاست؟ اگر درِ این راه بر من بسته باشد، حتی از راه‌هایِ نامتعارف (مانند ورود از پشت بام) هم که شده خود را به آنجا می‌رسانم.

نکته ادبی: پشت بام نمادِ راهی خلافِ عادت و عرف برای رسیدن به مقصود است.

به پیش پیر میخانه بمیرم زهی مرگ و زهی برگ و سرانجام

آرزو دارم در آستانِ پیرِ عشق جان بسپارم؛ چه مرگِ با شکوهی، چه زاد و توشه‌ای برای ابدیت و چه سرانجامِ نیکی است اینگونه مردن.

نکته ادبی: زهی کلمه‌ای برای تحسین و شگفتی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مرغ و دانه و دام

دنیای مادی به دامگاه، تعلقات به دانه و روحِ انسان به پرنده تشبیه شده است.

پارادوکس آتش آب می‌گردد

تضادِ میان آتش و آب برای نشان دادن قدرتِ صبر در تبدیل سختی‌ها به آسانی.

کنایه کشتنِ ناموس

کنایه از سرکوب کردنِ نفس و رهایی از قیدِ آبرو و شهرتِ دنیوی.

نمادگرایی خمخانه و جام

نمادهایی برای مکانِ کسبِ فیضِ الهی و بهره‌مندی از شرابِ عرفان.