دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۸۸

مولوی
ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم من مرد غریبم نه از این شهر جهانم
گر دم نزنم تا حسد خلق نجنبد دانم که نگویم نتوانم که ندانم
آن کل کلهی یافت و کل خویش نهان کرد با بنده به خشم است که دانای نهانم
گر صلح کند داروی کلیش بسازیم از ننگ کلی و کلهش بازرهانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر غربتِ روحی و حیرتِ عاشق در محضر پیر و مراد است. شاعر در این قطعه، گویی از خود می‌پرسد که جایگاه واقعی‌اش در نظام هستی کجاست و چون خود را غریبه‌ای در این جهان خاکی می‌بیند، برای شناختِ خویشتن به پیر پناه می‌برد. فضای حاکم بر شعر، فضایِ تقابلِ «دانستن» و «خموشی» است؛ رازی که در سینه دارد، او را از تعلق به عامه مردم جدا می‌کند و او را میانِ سکوت برای حفظِ آرامش و بیانِ حقیقت برای تسکینِ روح سرگردان می‌سازد.

در نهایت، این ابیات حکایت‌گرِ رابطه عمیق و پرتنشی میانِ مرید و مراد است که در آن، هرگونه صلح و آرامش، تنها در گروِ عنایتِ پیر و رهایی از بندهایِ کثرت و وحدت دانسته شده است. شاعر به دنبالِ رهایی از این تضادها و رسیدن به وصالِ حقیقی است.

معنای روان

ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم من مرد غریبم نه از این شهر جهانم

ای بزرگوار و ای مراد من، مرا راهنمایی کن که شبیه به چه کسی هستم و هویتِ حقیقی‌ام چیست؟ چرا که من در این جهانِ مادی، مسافری بیگانه هستم و به این دنیای خاکی تعلقی ندارم.

نکته ادبی: واژه «خواجه» در متون عرفانی به مقامِ قطب و مرشد اشاره دارد و «غریب» استعاره از سالکِ در راه مانده است که جایگاه خود را در این جهان نمی‌یابد.

گر دم نزنم تا حسد خلق نجنبد دانم که نگویم نتوانم که ندانم

اگر سکوت کنم تا حسادتِ مردم برانگیخته نشود و آسیبی به من نرسد، باز هم ممکن نیست؛ چرا که حقیقت را در سینه دارم و حتی اگر بر زبان نیاورم، جانم از این آگاهیِ باطنی لبریز است و نمی‌توانم وانمود کنم که از این حقایق بی‌خبرم.

نکته ادبی: تضاد میانِ «دم نزدن» (سکوت) و «دانستن» (آگاهیِ قلبی)، نشان‌دهنده چالشِ ابدی عارف برایِ کتمانِ سرّ الهی در برابرِ نااهلان است.

آن کل کلهی یافت و کل خویش نهان کرد با بنده به خشم است که دانای نهانم

او (پیر) به مقامِ «کل» و کمال دست یافته و حقیقتِ وجودیِ خویش را پنهان کرده است؛ اما اکنون از من در خشم است، چون من به آن حقیقتِ پنهانِ او آگاهی دارم و او را می‌شناسم.

نکته ادبی: استفاده از «کل» و «کله» بازیِ لفظی و کنایی از مفاهیمِ عرفانیِ وحدت (کل) و تعیّناتِ جزئی (کله) است که در اینجا به طنز و صمیمیت میان مرید و مراد اشاره دارد.

گر صلح کند داروی کلیش بسازیم از ننگ کلی و کلهش بازرهانم

اگر او با من صلح کند و از خشم درآید، من دارویی برایِ این کلیتِ او می‌سازم تا از قید و بندِ ننگِ این کلی و جزئی (که مانعِ وصلِ کامل است) او را نجات دهم.

نکته ادبی: بیت برآمده از نوعی دوستیِ عمیق و بی‌تکلف است که در آن مرید برای بهبودِ احوالاتِ روحیِ پیر، خود را مسئول می‌داند.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) دم نزنم / دانم

تقابل میان سکوتِ ظاهری برای حفظِ امنیت و آگاهیِ باطنی که قابل پنهان کردن نیست.

جناس و بازیِ زبانی کل / کله

بازی با الفاظ برای اشاره به مفاهیم عرفانیِ کثرت و وحدت و ایجاد موسیقی کلامی.

ندا ای خواجه

شروع سخن با خطابِ مستقیم به مراد برای جلبِ توجه و بیانِ استغاثه.