دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۸۶

مولوی
چون آینه رازنما باشد جانم تانم که نگویم نتوانم که ندانم
از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم
ای طالب بو بردن شرط است به مردن زنده منگر در من زیرا نه چنانم
اندر کژیم منگر وین راست سخن بین تیر است حدیث من و من همچو کمانم
این سر چو کدو بر سر وین دلق تن من بازار جهان در به کی مانم به کی مانم
وان گاه کدو بر سر من پر ز شرابی دارمش نگوسار از او من نچکانم
ور زان که چکانم تو ببین قدرت حق را کز بحر بدان قطره جواهر بستانم
چون ابر دو چشمم بستد جوهر آن بحر بر چرخ وفا آید این ابر روانم
در حضرت شمس الحق تبریز ببارم تا سوسن ها روید بر شکل زبانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این سروده، شاعر در پی عبور از دوگانگی‌های معمولِ هستی‌شناختی همچون جسم و روح است. او خود را نه یک موجودِ محدود و تعریف‌شده، بلکه آیینه‌ای تمام‌نما و مجرایی برای بازتاب حقیقتِ الهی می‌داند که گریزی از بیان این حقیقت ندارد. در این فضای عرفانی، «منِ» شاعرانه در ابعادِ مادی و فردی غرق نمی‌شود، بلکه به عرصه‌ای فراتر از ادراکِ سطحیِ مخاطب پرواز می‌کند.

مولانا در این متن به مخاطب هشدار می‌دهد که اسیرِ ظواهر و نمودهای بیرونی (مانندِ شکلِ ظاهری یا رفتارهای غیرمتعارف او) نشود. او با به‌کارگیری استعاراتی چون «کمان» و «تیر» یا «ابر» و «باران»، بر این نکته تأکید دارد که آنچه از او می‌تراود، حکمتی الهی است که در وجود او به ودیعه نهاده شده و وظیفهٔ سالک، درکِ این عمقِ نهفته در کلام است، نه نگریستن به پوستهٔ ظاهریِ هستیِ او.

معنای روان

چون آینه رازنما باشد جانم تانم که نگویم نتوانم که ندانم

جان من همچون آیینه‌ای است که رازهای هستی را بازتاب می‌دهد؛ به همین دلیل، زمانی که حقیقتی را درک می‌کنم، ناگزیرم آن را به زبان بیاورم و اگر نگویم، گویی اصلاً آن را ندانسته‌ام.

نکته ادبی: ترکیب «رازنما» (نشان‌دهنده راز) و اشاره به کارکرد آینه در عرفان به عنوان ابزارِ انعکاس حقیقت.

از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم

من از قیدِ جسمانیت گریختم و از دامِ تعاریفِ معمولِ روح نیز پرهیز کردم؛ سوگند می‌خورم که نه در بندِ جسمم و نه محصور در تعاریفِ ذهنیِ روح؛ من فراتر از این دوگانگی هستم.

نکته ادبی: اشاره به عبور از مقامِ نفس و عقل جزئی و رسیدن به مقامِ «حیرت» که فراتر از تعریفات است.

ای طالب بو بردن شرط است به مردن زنده منگر در من زیرا نه چنانم

ای کسی که در پی حقیقت و درکِ اسرارِ پنهانی هستی، بدان که شرطِ رسیدن به آن، «مردن» (فنایِ نفس) است. مرا با چشمانِ ظاهربین منگر، چرا که من در مقامِ حقیقت، به آن شکلی که تو می‌بینی نیستم.

نکته ادبی: «طالبِ بو بردن» کنایه از کسی است که در پیِ درکِ حقیقت و بویِ یار است؛ «شرط است به مردن» اشاره به حدیث «موتوا قبل ان تموتوا» است.

اندر کژیم منگر وین راست سخن بین تیر است حدیث من و من همچو کمانم

به کژی و رفتارِ ظاهراً غیرمنطقیِ من خیره نشو و به کلامِ راست و حقیقتی که می‌گویم توجه کن؛ سخنِ من همچون تیری است که پرتاب می‌شود و من در این میان، تنها همچون کمانی هستم که وسیلهٔ پرتابِ این حقیقت است.

نکته ادبی: تقابلِ «کژی» و «راست» تضادی است که برتری محتوا بر صورت را نشان می‌دهد.

این سر چو کدو بر سر وین دلق تن من بازار جهان در به کی مانم به کی مانم

این سرِ من مانند کدوئی توخالی است و این لباسِ پاره‌پاره (دلق)، جسمِ من است؛ در بازارِ شلوغِ دنیا، من به هیچ‌کس و هیچ‌چیز شباهت ندارم و سرگشته‌ام که کیستم و به چه کسی ماننده هستم.

نکته ادبی: «کدو» استعاره از سرِ تهی از خودخواهی و پر از دانشِ الهی است؛ «دلق» نمادِ زهد و فقرِ صوفیانه است.

وان گاه کدو بر سر من پر ز شرابی دارمش نگوسار از او من نچکانم

اما این سر (که به کدو تشبیه شد) سرشار از شرابِ معرفت است؛ من آن را به شکلِ وارونه نگه داشته‌ام تا این شرابِ گران‌بها نریزد و آن را هدر نمی‌دهم.

نکته ادبی: «نگوسار» به معنای وارونه است و «شراب» استعاره از عشقِ الهی که در سرِ عاشق جای دارد.

ور زان که چکانم تو ببین قدرت حق را کز بحر بدان قطره جواهر بستانم

اگر هم بگذارم قطره‌ای از این شرابِ معرفت بچکد، آنگاه قدرتِ حقیقیِ پروردگار را در آن می‌بینی که چگونه از دلِ آن قطرهٔ کوچک، جواهراتِ گران‌بهای حکمت را استخراج می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره از کلامِ حکیمانه که گویی از چکیدنِ قطره‌ای از اقیانوسِ معرفت بر زمینِ زبانِ شاعر حاصل می‌شود.

چون ابر دو چشمم بستد جوهر آن بحر بر چرخ وفا آید این ابر روانم

چشمانِ من همچون ابری، جواهراتِ آن دریایِ حقیقت را نوشیده‌اند و اکنون این ابرِ پربار بر آسمانِ وفاداری و عشق، در حرکت است.

نکته ادبی: «ابر» استعاره از شاعر و «دریا» استعاره از منبعِ فیض و علمِ الهی است.

در حضرت شمس الحق تبریز ببارم تا سوسن ها روید بر شکل زبانم

در پیشگاهِ حضرتِ شمس تبریزی، این بارانِ معرفت را می‌بارم تا از زبانِ من، گل‌هایِ زیبایِ «سوسن» که نمادِ شیوایی و گفتارِ نیکوست، بروید.

نکته ادبی: «سوسن» استعاره از کلامِ فصیح و گویاست که در اثرِ فیضِ شمس از زبانِ مولانا شکوفا می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره آینه رازنما

تشبیه جان به آینه برای انعکاس حقایق الهی.

کنایه شرط است به مردن

کنایه از فنای نفس و گذشتن از خودخواهی برای درک حقیقت.

تمثیل تیر و کمان

مولانا خود را کمان و سخن الهی را تیر می‌داند که از او عبور می‌کند.

تشبیه سر چو کدو

تشبیه سر به کدوی توخالی برای اشاره به تهی بودن از هوای نفس و پر بودن از شراب معرفت.