دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۸۵

مولوی
صبح است و صبوح است بر این بام برآییم از ثور گریزیم و به برج قمر آییم
پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم هنگام وصال است بدان خوش صور آییم
روی تو گلستان و لب تو شکرستان در سایه این هر دو همه گلشکر آییم
خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیده ست شاید که به پیش تو چو مه شب سپر آییم
زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم
این شکل ندانیم که آن شکل نمودی ور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم
خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان درتاب در این روزن تا در نظر آییم
خورشید چو از روی تو سرگشته و خیره ست ما ذره عجب نیست که خیره نگر آییم
گفتم چو بیایید دو صد در بگشایید گفتند که این هست ولیکن اگر آییم
گفتم که چو دریا به سوی جوی نیاید چون آب روان جانب او در سفر آییم
ای ناطقه غیب تو برگوی که تا ما از مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی است عارفانه برای رهایی از تعلقات دنیوی و گذار از محدودیت‌های خاکی به سوی درک حقیقتِ مطلق. شاعر در فضایی آکنده از نور و اشراق، از مخاطب می‌خواهد که با چشم‌پوشی از جنجال‌ها و بیهودگی‌های روزمره، خود را برای لحظه دیدار و وصال با محبوب آماده کند.

در این ابیات، پیوند میان عاشق (به مثابه ذره‌ای ناچیز) و معشوق (به مثابه خورشیدی بی‌کران) با بهره‌گیری از تمثیلات نجومی و طبیعی تبیین می‌شود. محور اصلی متن، تسلیم و تحولِ وجودیِ عاشق است که در پرتو حضور درخشان محبوب، هویت خویش را در هویتی برتر محو می‌کند و به سرچشمه نوری که همه هستی از آن جان می‌گیرد، پیوند می‌خورد.

معنای روان

صبح است و صبوح است بر این بام برآییم از ثور گریزیم و به برج قمر آییم

هنگامِ بامدادی و زمانِ نوشیدنِ شرابِ معنوی فرا رسیده است؛ بیایید از این بامِ ناپایدارِ دنیا بالاتر برویم، از برجِ ثور (نماد زمین و تعلقات خاکی) بگریزیم و به برجِ قمر (نماد روشنایی و مدارجِ بالاتر) گام بگذاریم.

نکته ادبی: صبوح در ادبیات عرفانی به معنای شراب بامدادی و استعاره از فیضِ الهی و آگاهیِ سحرگاهی است.

پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم هنگام وصال است بدان خوش صور آییم

دیگر از ستیز و کشمکش دست برداریم و از غریبه‌ها و حواشیِ بی‌ثمر سخن نگوییم؛ چرا که اکنون زمانِ دیدارِ یار است، پس بیایید با چهره‌ای شاد و در خورِ آن ساحتِ زیبا حضور یابیم.

نکته ادبی: اغیار در اینجا به معنای دغدغه‌های ذهنی و هر چیزی است که مانع از تمرکز بر معشوق شود.

روی تو گلستان و لب تو شکرستان در سایه این هر دو همه گلشکر آییم

چهره‌ات چون گلستانی پرگل و لبانت چون شکرستانی شیرین است؛ ما در سایه‌سارِ این دو موهبت، خود نیز چون گُل‌شکر (شیرینیِ گل‌گون) در هم می‌آمیزیم و به وحدت می‌رسیم.

نکته ادبی: ترکیب‌سازی شاعرانه برای تبیینِ لذتِ وصال و یگانگیِ عاشق و معشوق است.

خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیده ست شاید که به پیش تو چو مه شب سپر آییم

چهره‌ی درخشانِ تو همچون شمشیری برهنه، برنده‌ و خیره‌کننده است؛ پس شایسته است که من همچون ماهِ شب‌گرد، در برابر این درخشش، خود را سپر و محافظ قرار دهم.

نکته ادبی: تشبیه ماه به سپر، کنایه از فروتنیِ عاشق در برابر هیبت و جلالِ معشوق است.

زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم

گیسوی تو چون شبِ قدر (سرنوشت‌ساز و مقدس) و چهره‌ات چون نوروز (روشن و حیات‌بخش) است؛ ما نیز در میانِ این شب و روزِ وجودِ تو، همچون سپیده‌دمی واسطه‌گر، ظهور می‌کنیم.

نکته ادبی: استفاده از نمادهای زمانی برای توصیفِ کمالاتِ معشوق.

این شکل ندانیم که آن شکل نمودی ور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم

ما توانِ درکِ این همه چهره‌گشایی‌های گوناگونِ تو را نداریم، اما عهد می‌بندیم که هر شکلی که تو به خود بگیری، ما نیز خود را با آن هماهنگ و دگرگون کنیم.

نکته ادبی: بیانگر مقامِ تسلیم و پذیرشِ محض در برابرِ مشیتِ الهی.

خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان درتاب در این روزن تا در نظر آییم

تو خورشیدِ بی‌پایانِ جهانی و من ذره‌ای پنهان در غبار؛ از این دریچه‌ی وجود بر من بتاب تا در پرتوِ نورِ تو، من نیز به چشم آیم و دیده شوم.

نکته ادبی: اشاره به اینکه هستیِ عاشق در گروِ تجلیِ معشوق است.

خورشید چو از روی تو سرگشته و خیره ست ما ذره عجب نیست که خیره نگر آییم

وقتی خودِ خورشید در برابرِ تابشِ چهره‌ی تو سرگشته و حیران مانده است، دیگر جای تعجب نیست که من که ذره‌ای ناچیزم، با دیدنِ تو خیره و مبهوت شوم.

نکته ادبی: استفاده از اغراق برای تأکید بر زیباییِ غیرقابل‌توصیفِ معشوق.

گفتم چو بیایید دو صد در بگشایید گفتند که این هست ولیکن اگر آییم

پرسیدم: اگر به سوی تو بیایم، صدها درِ رحمت را به رویم می‌گشایی؟ پاسخ دادند: این امر شدنی است، اما به شرطی که واقعاً بیایی (و از خود بگذری).

نکته ادبی: اشاره به مشروط بودنِ سلوک و نیاز به عزمِ راسخ.

گفتم که چو دریا به سوی جوی نیاید چون آب روان جانب او در سفر آییم

گفتم: همان‌طور که دریا به سمت جویِ آب نمی‌آید، من (که همچون جویی هستم) باید به سوی تو که دریایی، در سفر باشم و به سویت جاری شوم.

نکته ادبی: تمثیل دریا و جوی برای بیانِ رابطه عاشق و معشوق.

ای ناطقه غیب تو برگوی که تا ما از مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم

ای سخنگویِ عالمِ غیب! تو سخن بگو تا ما نیز از پیام‌ها و اخبارِ خوشی که از درونِ تو برمی‌آید، بهره‌مند شویم و شادمان گردیم.

نکته ادبی: درخواستِ الهام و هدایت از منبعِ غیبی.

آرایه‌های ادبی

استعاره صبح و صبوح

اشاره به بیداری معنوی و فیض الهی در ابتدای مسیر سلوک.

تضاد و تناسب خورشید و ذره

نمادپردازی برای نشان دادن تقابلِ بزرگیِ معشوق و کوچکیِ عاشق.

تشبیه بلیغ زلف تو شب قدر / رخ تو نوروز

تشبیه ویژگی‌های ظاهری معشوق به مقدسات و زمان‌های باشکوه.

تلمیح شب قدر

اشاره به شب مقدس در فرهنگ اسلامی که نماد تقدیر و عظمت است.