دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۸۳

مولوی
امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم
در عشق تو از عاقله عقل برستیم جز حالت شوریده دیوانه ندانیم
در باغ بجز عکس رخ دوست نبینیم وز شاخ بجز حالت مستانه ندانیم
گفتند در این دام یکی دانه نهاده ست در دام چنانیم که ما دانه ندانیم
امروز از این نکته و افسانه مخوانید کافسون نپذیرد دل و افسانه ندانیم
چون شانه در آن زلف چنان رفت دل ما کز بیخودی از زلف تو تا شانه ندانیم
باده ده و کم پرس که چندم قدح است این کز یاد تو ما باده ز پیمانه ندانیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر حال و هوای شوریده و عارفانه عاشقی است که در پرتو عشق به محبوب، از تعلقات دنیوی و بندهای عقل جزوی رها شده است. شاعر در این قطعه، فضای مستی و بی‌خودی را به تصویر می‌کشد که در آن، مرزهای میان خود و دیگری، عقل و جنون، و حتی واقعیت و خیال به کلی فرو می‌ریزد.

درونمایه اصلی این شعر، فنای در محبوب و ناتوانی عاشق از درک جهان پیرامون با ابزارهای منطقی است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای عرفانی همچون «باده»، «زلف»، «دام و دانه» و «مستی»، فضای روحی‌اش را توصیف می‌کند که در آن تنها حقیقتِ جاری، حضور دوست است و دیگر هیچ پدیده‌ای خارج از آن، معنایی ندارد.

معنای روان

امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم مستیم بدان حد که ره خانه ندانیم

امروز به چنان حالتی از عشق و مستی رسیده‌ایم که دیگر نمی‌توانیم خود را از بیگانه تشخیص دهیم و چنان در این عشق غرق هستیم که راه بازگشت به خانه و زندگی عادی را از یاد برده‌ایم.

نکته ادبی: مها به معنای ما است که با افزودن هاء تاکید به شکلی کهن بیان شده است. اشاره به از دست دادن هویت فردی در حضور عشق.

در عشق تو از عاقله عقل برستیم جز حالت شوریده دیوانه ندانیم

به واسطه عشق تو، بندهای عقل و منطق را از پای خود باز کرده و از قید عاقل بودن رها شده‌ایم و اکنون جز حال و هوای دیوانگی و شوریدگی، چیزی نمی‌دانیم.

نکته ادبی: عاقله در اینجا به معنای قوه عقل و تدبیر است. برستیم از مصدر رستن به معنای رهایی یافتن است.

در باغ بجز عکس رخ دوست نبینیم وز شاخ بجز حالت مستانه ندانیم

در باغ جهان، هر چه می‌بینیم انعکاس چهره دوست است و هیچ چیز دیگری را مشاهده نمی‌کنیم؛ و از حرکت شاخه‌های درختان نیز تنها رقصی مستانه درک می‌کنیم.

نکته ادبی: عکس در اینجا به معنای بازتاب و تصویر است. شاعر تمام جهان را آینه‌ای برای انعکاس جمال یار می‌داند.

گفتند در این دام یکی دانه نهاده ست در دام چنانیم که ما دانه ندانیم

به ما گفتند که در این دام (دنیای فریبنده)، دانه‌ای برای صید ما گذاشته‌اند؛ اما ما چنان در این دامِ عشق گرفتار شده‌ایم که حتی دانه و طمع‌های آن را نمی‌بینیم و نمی‌شناسیم.

نکته ادبی: دام و دانه تلمیحی به تمثیل صید و شکار دارد که در ادبیات عرفانی نماد فریبندگی دنیاست.

امروز از این نکته و افسانه مخوانید کافسون نپذیرد دل و افسانه ندانیم

امروز برای ما از منطق و افسانه‌های کهن سخن نگویید، چرا که دل ما دیگر هیچ‌گونه افسون و داستان‌پردازی عقلانی را نمی‌پذیرد و دیگر آن مفاهیم را درک نمی‌کنیم.

نکته ادبی: افسون و افسانه در اینجا استعاره از سخنان بیهوده، وعظ‌های خشک و خرافات عقلانی است.

چون شانه در آن زلف چنان رفت دل ما کز بیخودی از زلف تو تا شانه ندانیم

دل ما همانند شانه‌ای که در زلف گره می‌خورد، چنان در میان موهای تو جای گرفته و غرق شده است که در این حال بی‌خودی، دیگر نمی‌توانیم تفاوت میان زلف تو و خودمان (شانه) را تشخیص دهیم.

نکته ادبی: شانه در زلف تمثیلی از اتحاد عاشق و معشوق است. بیخودی وضعیتی است که عاشق از خود آگاه نیست.

باده ده و کم پرس که چندم قدح است این کز یاد تو ما باده ز پیمانه ندانیم

شراب بده و نپرس که چندمین جام است؛ چرا که به خاطر یاد و حضور تو، چنان مست شده‌ایم که دیگر تفاوت باده (شراب) و پیمانه (ظرف) را نمی‌دانیم.

نکته ادبی: استعاره از فنای کامل که در آن حتی ابزارهای دستیابی به لذت (پیمانه) از خودِ لذت (باده) تمیز داده نمی‌شوند.

آرایه‌های ادبی

تضاد خویش ز بیگانه

اشاره به از میان رفتن مرزهای خودی و غیرخودی در اثر شدت عشق.

تشبیه چون شانه در آن زلف

تشبیه جایگاه دل در زلف محبوب به شانه‌ای که در میان گیسو قرار می‌گیرد برای نشان دادن غرق‌شدگی و اتحاد.

استعاره دام و دانه

دام نماد دنیا و دانه نماد تعلقات و وسوسه‌های مادی است که عارف از آن عبور کرده است.

اغراق کز یاد تو ما باده ز پیمانه ندانیم

بزرگ‌نمایی در مستی و بی‌خودی که منجر به ناتوانی در تشخیص ظرف و مظروف شده است.