دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۷۷

مولوی
از اول امروز چو آشفته و مستیم آشفته بگوییم که آشفته شدستیم
آن ساقی بدمست که امروز درآمد صد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم
آن باده که دادی تو و این عقل که ما راست معذور همی دار اگر جام شکستیم
امروز سر زلف تو مستانه گرفتیم صد بار گشادیمش و صد بار ببستیم
رندان خرابات بخوردند و برفتند ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم
وقت است که خوبان همه در رقص درآیند انگشت زنان گشته که از پرده بجستیم
یک لحظه بلانوش ره عشق قدیمیم یک لحظه بلی گوی مناجات الستیم
از گفت بلی صبر نداریم ازیرا بسرشته و بر رسته سغراق الستیم
بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج ما بوالعجبانیم نه بالا و نه پستیم
خاموش که تا هستی او کرد تجلی هستیم بدان سان که ندانیم که هستیم
تو دست بنه بر رگ ما خواجه حکیما کز دست شدستیم ببین تا ز چه دستیم
هر چند پرستیدن بت مایه کفر است ما کافر عشقیم گر این بت نپرستیم
جز قصه شمس حق تبریز مگویید از ماه مگویید که خورشیدپرستیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلیگاهِ شوریدگی و سرگشتگیِ عاشق در محضرِ معشوق است. شاعر در فضایی آکنده از مستیِ روحانی و رهایی از بندهای عقلِ جزئی و منطقِ خشک، مخاطب را به تماشای دنیایی دعوت می‌کند که در آن، مرزهای میانِ هستی و نیستی، کفر و ایمان، و بالا و پایین در هم شکسته شده است. سراینده در این ابیات، با زبانی لبریز از هیجان و شور، از باده‌نوشیِ ابدیِ روح در پیشگاهِ محبوب سخن می‌گوید و خود را فراتر از قید و بندهای زمینی می‌بیند.

پیام اصلیِ اثر، دعوت به رهایی از تظاهر و ریا و غوطه‌ور شدن در دریایِ بی‌کرانِ عشق است. شاعر با اشاره به پیمانِ ازلی (الست)، خود را همواره مستِ آن میثاق می‌داند و با نفیِ عقلِ مصلحت‌سنج، تنها راهِ رستگاری را سرسپردگی به خورشیدِ حقیقت (شمس تبریزی) برمی‌شمارد.

معنای روان

از اول امروز چو آشفته و مستیم آشفته بگوییم که آشفته شدستیم

از آنجا که از همان آغازِ روز، مست و آشفته‌حال هستیم، ناچار سخنانی آشفته می‌گوییم؛ زیرا که وجودِ ما دستخوشِ آشوب گشته است.

نکته ادبی: کاربردِ «چو» به معنای «هنگامی که» و «آشفته» به معنای مست و شیدا و بی‌قرار.

آن ساقی بدمست که امروز درآمد صد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم

آن ساقیِ مستی‌بخش که امروز بر ما وارد شد، چنان شوری در ما افکند که صد بار عذرخواهی کردیم، اما نتوانستیم از چنگِ این مستی رهایی یابیم.

نکته ادبی: «ساقی بدمست» استعاره از تجلیاتِ شدید و بی‌قرارکننده‌ی الهی است.

آن باده که دادی تو و این عقل که ما راست معذور همی دار اگر جام شکستیم

اگر تو باده‌ی عشق را به ما بخشیدی و ما همچنان از عقلِ خود بهره می‌بریم، اگر جامِ عقل را شکستیم (دیوانگی کردیم)، ما را معذور بدار.

نکته ادبی: «عقل» در تقابل با «جام» (عشق) نمادی از محدودیتِ خردِ انسانی در برابرِ بی‌کرانگیِ عشق است.

امروز سر زلف تو مستانه گرفتیم صد بار گشادیمش و صد بار ببستیم

امروز با حالتی مستانه به زلفِ تو (اسرارِ نهانِ تو) چنگ زدیم؛ صد بار آن را گشودیم و دوباره در بندِ پیچ و خمِ آن گرفتار شدیم.

نکته ادبی: «زلف» استعاره از پیچیدگی‌های طریقِ عشق است که عاشق را گرفتار می‌کند.

رندان خرابات بخوردند و برفتند ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم

زاهدان و عاقلانِ اهلِ ظاهر می‌آیند و می‌روند، اما ما آن هستیم که همواره در این بزمِ ابدی، مستِ عشق مانده‌ایم و اینجا جای داریم.

نکته ادبی: «رندان خرابات» اشاره به عاشقانِ بی‌قید و فارغ از ظواهرِ شرعی است.

وقت است که خوبان همه در رقص درآیند انگشت زنان گشته که از پرده بجستیم

اکنون هنگامه‌ی آن است که خوبان و زیبارویانِ عالم به رقص درآیند و با انگشت‌نمایی اعلام کنند که از پرده‌ی پندار و حجابِ تن بیرون آمده‌اند.

نکته ادبی: «پرده» استعاره از حجاب‌های نفسانی و مادی است که مانعِ دیدارِ حقیقت می‌شود.

یک لحظه بلانوش ره عشق قدیمیم یک لحظه بلی گوی مناجات الستیم

ما در یک لحظه، هم بلاکشِ راهِ عشقِ دیرینه‌ایم و هم پاسخ‌دهنده‌ی ندایِ ازلیِ «الست» (آیا من پروردگار شما نیستم؟) هستیم.

نکته ادبی: «بلانوش» به معنای کسی است که بلا و سختیِ عشق را با جان و دل می‌پذیرد.

از گفت بلی صبر نداریم ازیرا بسرشته و بر رسته سغراق الستیم

ما پس از گفتنِ «بلی» در پیمانِ الست، دیگر صبر نداریم؛ چرا که جانِ ما از همان جامِ الست سرشته شده و از آنجا روییده است.

نکته ادبی: «سغراق» معربِ ساغر (جام) است که نمادِ پیمانِ ازلی می‌باشد.

بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج ما بوالعجبانیم نه بالا و نه پستیم

در این جهان، همه چیز باغِ دلگشاست و هر جا گنجی نهفته است؛ ما از شگفتی‌زدگانیم که قیدِ بالا و پستی را کنار گذاشته‌ایم.

نکته ادبی: نفیِ ثنویت و دوگانگی که از ویژگی‌های جهان‌بینیِ عارفانه است.

خاموش که تا هستی او کرد تجلی هستیم بدان سان که ندانیم که هستیم

سکوت کن! زیرا هنگامی که هستیِ او تجلی می‌کند، ما چنان در نورِ او غرق می‌شویم که دیگر خود را نمی‌شناسیم.

نکته ادبی: «تجلی» اصطلاحی عرفانی به معنای ظهورِ نورِ حق در دلِ عارف است.

تو دست بنه بر رگ ما خواجه حکیما کز دست شدستیم ببین تا ز چه دستیم

ای پزشکِ دانا و فیلسوف، دست بر رگِ ما بگذار و حالِ ما را دریاب؛ ببین که از خود بی‌خود شده‌ایم و در چه حالتی هستیم.

نکته ادبی: «خواجه حکیما» خطاب به طبیبِ جان و عقل است که از درمانِ دردِ عشق عاجز است.

هر چند پرستیدن بت مایه کفر است ما کافر عشقیم گر این بت نپرستیم

اگرچه پرستشِ بت در ظاهر کفر است، اما اگر ما این بت (محبوبِ واقعی) را نپرستیم، در دینِ عشق کافر محسوب می‌شویم.

نکته ادبی: تضاد میانِ کفرِ شرعی و ایمانِ قلبی برای نشان دادنِ شدتِ ارادت.

جز قصه شمس حق تبریز مگویید از ماه مگویید که خورشیدپرستیم

جز داستانِ شمسِ تبریزی سخنی نگو؛ از ماه (زیبایی‌های جزئی) سخن مگو، چرا که ما خورشیدپرستیم (تنها به دنبالِ حقیقتِ مطلق هستیم).

نکته ادبی: «خورشیدپرست» کنایه از غرق شدن در عظمتِ شمس تبریزی به عنوانِ مرادِ کامل است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح مناجات الست

اشاره به آیه ۱۷۲ سوره اعراف و پیمانِ ازلیِ انسان با خدا.

کنایه جام شکستن

نمادِ شکستنِ عقل و منطق و رسیدن به جنونِ عرفانی.

ایهام شمس

اشاره به خورشید (نورِ آسمانی) و شمس تبریزی (مرادِ شاعر).

تضاد بالا و پستی

نفیِ دوگانگی‌های مادی در برابرِ وحدتِ وجود.