دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۷۱

مولوی
مخمورم پرخواره اندازه نمی دانم جز شیوه آن غمزه غمازه نمی دانم
یاران به خبر بودند دروازه برون رفتند من بی ره و سرمستم دروازه نمی دانم
آوازه آن یاران چون مشک جهان پر شد ز آواز بشد عقلم آوازه نمی دانم
تا روی تو را دیدم من همچو گل تازه گشتم خرف و کهنه ار تازه نمی دانم
گویند که لقمان را یک کازه تنگی بد زین کوزه میی خوردم کان کازه نمی دانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار تصویرگرِ حالِ خوشِ رهایی از قید و بندهای خردِ متعارف و منطقِ دنیوی است. شاعر در مقامی از مستی و بی‌خودی قرار دارد که در آن دیگر نه مرزهایِ گذرگاه‌های مادی را می‌شناسد و نه تفاوتی میان تازگی و کهنگیِ جهان قائل است.

در این فضا، حکمتِ رایج و شناخته‌شده‌یِ عالم، در برابرِ تجربه‌یِ شهودی و عاشقانه‌یِ شاعر رنگ می‌بازد و او چنان غرق در جمالِ معشوق است که از تمامِ دانسته‌های پیشینِ خود فاصله می‌گیرد و به نوعی وارستگیِ عاشقانه دست می‌یابد.

معنای روان

مخمورم پرخواره اندازه نمی دانم جز شیوه آن غمزه غمازه نمی دانم

من در حالِ مستی و اشتیاقِ شدید هستم و حد و اندازه‌ای برای این بی‌قراری نمی‌شناسم؛ تنها چیزی که می‌دانم و می‌شناسم، روش و شیوه‌ی همان نگاهِ پرناز و کرشمۀ توست که رازِ دلم را فاش می‌کند.

نکته ادبی: غمزه غمازه ایهام دارد؛ غمزه به معنای ناز و کرشمه است و غماز به معنای سخن‌چین و رازفاش‌کن. این عبارت به نگاهی اشاره دارد که هم زیباست و هم حقیقتِ درونی عاشق را برملا می‌سازد.

یاران به خبر بودند دروازه برون رفتند من بی ره و سرمستم دروازه نمی دانم

یارانِ طریقِ عشق، آگاه و هشیار بودند و راهِ خروج از این جهانِ مادی (دروازه) را یافتند و رفتند؛ اما من که مست و بی‌راهه هستم، حتی نمی‌دانم دروازه کجاست و چطور باید از آن بیرون رفت.

نکته ادبی: دروازه در اینجا نمادی از گذرگاهِ رهایی از قیود دنیوی است.

آوازه آن یاران چون مشک جهان پر شد ز آواز بشد عقلم آوازه نمی دانم

شهرت و آوازه‌یِ آن یارانِ پاک‌باخته، مانند عطرِ مُشک در تمام جهان پیچید؛ از شنیدنِ این همه هیاهو و آوازه، عقلم از سرم پرید و دیگر به دنبالِ نام و نان و آوازه نیستم.

نکته ادبی: استفاده از واژگان آوازه و آواز در کنار هم برای تاکید بر کثرت و شهرت است که با تشبیه مشک، رایحه‌ی آن را به ذهن متبادر می‌کند.

تا روی تو را دیدم من همچو گل تازه گشتم خرف و کهنه ار تازه نمی دانم

از وقتی چهره‌ات را دیدم، من که مانند گلی تازه و شاداب بودم، چنان در حیرت فرو رفتم که گویی فرتوت و قدیمی شده‌ام و دیگر حتی فرق میان تازگی و کهنگی را درک نمی‌کنم.

نکته ادبی: خرف شدن در اینجا استعاره از رسیدن به حالتی از شگفتیِ شدید است که فرد را از تشخیصِ امور عادی ناتوان می‌کند.

گویند که لقمان را یک کازه تنگی بد زین کوزه میی خوردم کان کازه نمی دانم

حکایت می‌کنند که لقمان (حکیم) کوزه‌ی کوچک و تنگی داشت؛ من از این کوزه‌یِ عشق چنان شربتی نوشیدم که دیگر حتی به یاد ندارم آن کوزه‌یِ لقمان چه بود و چه خاصیتی داشت.

نکته ادبی: کازه (کوزه کوچک) در اینجا استعاره از پیمانه‌یِ معرفت یا ظرفیتِ وجودی است که شاعر آن را در برابرِ حکمتِ لقمان قرار می‌دهد تا برتریِ مستیِ عشق بر عقلِ حکیمانه را نشان دهد.

آرایه‌های ادبی

ایهام غمزه غمازه

ترکیبی است که هم به زیباییِ نگاه اشاره دارد و هم به فاش‌کنندگیِ راز توسط آن نگاه.

تضاد تازه و کهنه

تقابلِ میانِ نو و کهنه برای نشان دادن حیرتِ عاشق و بی‌توجهی او به زمان و امور مادی.

تشبیه آوازه چون مشک

تشبیه شهرت و آوازه یاران به مشک که ذاتاً در فضا می‌پیچد و پنهان نمی‌ماند.

تضمین تلمیحی لقمان

اشاره به حکیم لقمان به عنوان نماد حکمت و خردِ دنیوی برای نشان دادن برتریِ حالِ عاشقانه.