دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۷۰

مولوی
جانم به فدا بادا آن را که نمی گویم آن روز سیه بادا کو را بنمی جویم
یک باره شوم رسوا در شهر اگر فردا من بر در دل باشم او آید در کویم
گفتم صنم مه رو گه گاه مرا می جو کز درد به خون دل رخساره همی شویم
گفتا که تو را جستم در خانه نبودی تو یا رب که چنین بهتان می گوید در رویم
یک روز غزل گویان والله سپارم جان زیرا که چو مو شد جان از بس که همی مویم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات در قالب یک غزل عاشقانه سروده شده‌اند که محوریت آن، سوز و گداز نهان، اشتیاقِ وافر به معشوق و گلایه از سوءتفاهم‌های عاشقانه است. شاعر در این قطعه، رابطه‌ای توأم با عشق و اضطراب را ترسیم می‌کند که در آن، عاشق از دوری محبوب در عذاب است و در عین حال، از تهمت‌های ناروای او مبنی بر عدم حضور در خانه، شگفت‌زده و آزرده‌خاطر می‌شود.

فضای حاکم بر شعر، فضایی کلاسیک و رندانه است که در آن، غمِ هجران و تمنای دیدار، با زبانی ساده و آمیخته به گلایه بیان شده است. شاعر با تصویرسازی از وضعیت جسمانی و روحی خویش، پایان کار خود را در این عشق، فنا و نیستی می‌بیند و با بیانی طنزآلود و در عین حال سوزناک، به ناتوانی خود در برابر قضاوت‌های معشوق اشاره می‌کند.

معنای روان

جانم به فدا بادا آن را که نمی گویم آن روز سیه بادا کو را بنمی جویم

جانم فدای کسی باد که حتی نامش را بر زبان نمی‌آورم؛ و آن روزی که در پی یافتن و طلب او نباشم، روزی تیره و تبار و شوم برای من خواهد بود.

نکته ادبی: واژه 'بادا' فعل دعایی است که برای بیان آرزو یا تأکید به کار رفته و 'سیه' صفت برای روز است که کنایه از بدبختی و ناخوشی است.

یک باره شوم رسوا در شهر اگر فردا من بر در دل باشم او آید در کویم

اگر فردا در حالی که من بر درِ دل (درونِ خانه) به انتظار او نشسته‌ام، او به کوی من بیاید و ما همدیگر را نبینیم، رسوایی بزرگی در شهر به بار خواهد آمد.

نکته ادبی: در دل و کوی تقابل مکانی دارند که نشان‌دهنده تضاد در زمان حضور عاشق و معشوق است.

گفتم صنم مه رو گه گاه مرا می جو کز درد به خون دل رخساره همی شویم

به آن یار زیباروی و بت‌صفت گفتم که گاهی تو نیز سراغی از من بگیر؛ زیرا از شدت غمِ دوری، پیوسته از خونِ دلِ خود، صورت را شست‌وشو می‌دهم.

نکته ادبی: واژه 'صنم' استعاره‌ای برای معشوق زیبا اما بی‌اعتناست و 'همی شویم' شکل کهن فعل شستن است که به استمرار در گریه اشاره دارد.

گفتا که تو را جستم در خانه نبودی تو یا رب که چنین بهتان می گوید در رویم

او در پاسخ گفت که سراغ تو را گرفتم اما در خانه نبودی؛ خدایا، ببین چه تهمت و دروغ بزرگی را به من نسبت می‌دهد!

نکته ادبی: بهتان در اینجا به معنای نسبت دادنِ امری خلاف واقع است که در این سیاق، طنزِ کلامی عاشقانه محسوب می‌شود.

یک روز غزل گویان والله سپارم جان زیرا که چو مو شد جان از بس که همی مویم

سرانجام روزی در حالی که غزل می‌خوانم، جانم را در راه عشق از دست خواهم داد؛ چرا که از بس در فراق او مویه کرده‌ام، جانم از شدت لاغری و اندوه، مانند مو باریک شده است.

نکته ادبی: تعبیر 'چو مو شدن' آرایه اغراق برای بیان نهایتِ ضعف و ناتوانی جسمی عاشق در اثر غم است.

آرایه‌های ادبی

استعاره صنم

اشاره به معشوق که به دلیل زیبایی بی‌نقص و بی‌اعتنایی، به بت تشبیه شده است.

اغراق چو مو شد جان

بیانِ نهایتِ ناتوانی و لاغری عاشق در اثر گریه و زاری‌های مکرر که جانِ او را به مویی بند کرده است.

کنایه به خون دل رخساره همی شویم

کنایه از گریه شدید و خونین که چهره را سرخ و آلوده به اشک می‌کند.

تضاد در دل و کوی

اشاره به ناکامی در دیدار به دلیل ناهماهنگی در مکان حضور عاشق و معشوق.