دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۶۷

مولوی
این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم یک لحظه پری شکلم یک لحظه پری خوانم
در آتش مشتاقی هم جمعم و هم شمعم هم دودم و هم نورم هم جمع و پریشانم
جز گوش رباب دل از خشم نمالم من جز چنگ سعادت را از زخمه نرنجانم
چون شکر و چون شیرم با خود زنم و گیرم طبعم چو جنون آرد زنجیر بجنبانم
ای خواجه چه مرغم من نی کبکم و نی بازم نی خوبم و نی زشتم نی اینم و نی آنم
نی خواجه بازارم نی بلبل گلزارم ای خواجه تو نامم نه تا خویش بدان خوانم
نی بنده نی آزادم نی موم نه پولادم نی دل به کسی دادم نی دلبر ایشانم
گر در شرم و خیرم از خود نه ام از غیرم آن سو که کشد آن کس ناچار چنان رانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانگرِ حالتِ شوریدگی و رهایی از بندِ تعریف‌ها و دوگانگی‌های دنیوی است. شاعر خود را فراتر از هرگونه قالبِ ثابتی همچون هویت‌های اجتماعی، اخلاقی یا طبیعی می‌داند و به نوعی «هیچ‌انگاری» مثبت دست یافته است که در آن، خودِ انسانی در برابر اراده‌ی الهی رنگ می‌بازد.

درون‌مایه‌ی اصلی شعر، نفیِ تعلّقات و برساخته‌های ذهنی است. گوینده با بهره‌گیری از پارادوکس‌ها و متضادها، نشان می‌دهد که به مقامی رسیده است که در آن، تضادهای درونی‌اش (مانندِ نور و دود، یا جنون و شیرینی) نه تنها او را آزار نمی‌دهند، بلکه بخشی از کمالِ او در مسیرِ تسلیمِ مطلق به محبوب هستند.

معنای روان

این شکل که من دارم ای خواجه که را مانم یک لحظه پری شکلم یک لحظه پری خوانم

ای خواجه، این حالتی که من دارم به چه کسی شباهت دارد؟ لحظه‌ای مانند پری زیبا و خوش‌سیما هستم و لحظه‌ای دیگر مانندِ کسی که پری می‌خواند و طلسم می‌کند، متغیر و عجیبم.

نکته ادبی: «پری‌خوان» به معنای کسی است که با ورد و دعا، اجنه یا پریان را تسخیر می‌کند؛ اشاره به تضادِ زیبایی و قدرتِ جادویی در شخصیت شاعر دارد.

در آتش مشتاقی هم جمعم و هم شمعم هم دودم و هم نورم هم جمع و پریشانم

در آتشِ اشتیاق و عشق، هم گرد آمده‌ام و هم می‌سوزم؛ هم مانندِ دودِ تیره هستم و هم مانندِ نورِ روشنگر؛ هم در وحدت و جمع‌گرایی‌ام و هم در حالِ پریشانی و پراکندگی.

نکته ادبی: استفاده از متضادها (دود/نور، جمع/پریشان) برای ترسیم وضعیتِ پیچیده و متناقضِ روحِ عاشق که در عین سوختن، روشنی‌بخش است.

جز گوش رباب دل از خشم نمالم من جز چنگ سعادت را از زخمه نرنجانم

من جز برای شنیدنِ صدای دلنشینِ ربابِ دل، با هیچ‌کس در ستیز نیستم و جز برای نواختنِ چنگِ خوشبختی، هیچ‌چیزی را نمی‌آزارم.

نکته ادبی: «زخمه» ابزاری است برای نواختن ساز که در اینجا کنایه از سختی کشیدن یا ناملایماتِ زندگی است که عاشق آن‌ها را با نگاهی عرفانی به «نواختن» تعبیر می‌کند.

چون شکر و چون شیرم با خود زنم و گیرم طبعم چو جنون آرد زنجیر بجنبانم

مانندِ شکر و شیر با خود درگیرم؛ اما وقتی طبعم به سوی جنون و شوریدگی می‌رود، زنجیرهای عقل و منطق را به لرزه در می‌آورم.

نکته ادبی: ترکیبِ «شکر و شیر» نمادِ لطافت و شیرینیِ درونی است که در برابرِ «زنجیر» و «جنون» قرار گرفته تا تضاد میان خویشتنداری و ازخودبی‌خودی را نشان دهد.

ای خواجه چه مرغم من نی کبکم و نی بازم نی خوبم و نی زشتم نی اینم و نی آنم

ای خواجه، من چه پرنده‌ای هستم؟ نه کبک هستم و نه باز شکاری؛ نه در شمارِ خوبانم و نه در شمارِ زشتان؛ من نه اینم و نه آن.

نکته ادبی: نفیِ هویت‌های حیوانی و اخلاقی، نشانگرِ عبور از صفاتِ بشری و رسیدن به مرحله‌ی تجرید و رهایی از قضاوت‌های معمول است.

نی خواجه بازارم نی بلبل گلزارم ای خواجه تو نامم نه تا خویش بدان خوانم

نه بازرگانِ این دنیای فانی هستم و نه بلبلِ خوش‌خوانِ گلستانِ دنیا؛ ای خواجه، تو نامی بر من بگذار تا خود را با آن نام بشناسم.

نکته ادبی: «خواجه» در اینجا خطاب به پیر یا معشوقِ ازلی است که تنها مرجعِ تعیینِ هویت برای عاشق است.

نی بنده نی آزادم نی موم نه پولادم نی دل به کسی دادم نی دلبر ایشانم

نه بنده‌ام و نه آزاد؛ نه از جنسِ مومِ نرم هستم و نه از فولادِ سخت؛ نه دلی به کسی داده‌ام و نه دلبری برای دیگرانم.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ «فنا» که در آن عاشق از تمامیِ تعیناتِ وجودی (موم و فولاد) خارج شده و به نوعی بی‌طرفیِ مطلق رسیده است.

گر در شرم و خیرم از خود نه ام از غیرم آن سو که کشد آن کس ناچار چنان رانم

اگر در کارِ خیر یا شر هستم، این از من نیست بلکه از دیگری (خداوند) است؛ من فقط به آن سویی می‌روم که او مرا می‌کشاند.

نکته ادبی: بیانِ دقیقِ جبرِ عارفانه؛ عاشق معتقد است که اراده‌ی شخصی‌اش فانی شده و تنها مجریِ اراده‌ی محبوب است.

آرایه‌های ادبی

متناقض‌نما (پارادوکس) هم جمع و پریشانم

جمع بودن و پریشان بودن که در ظاهر با هم ناسازگارند، وضعیتِ عرفانی عاشق را نشان می‌دهد که در عینِ تمرکزِ درونی، در ظاهر آشوب‌زده است.

استعاره کبک و باز

نمادهایی برای تعریفِ هویت‌های اجتماعی و طبیعی که شاعر با نفیِ آن‌ها، از دایره‌ی تعاریفِ معمولِ زندگی خارج می‌شود.

تضاد (طباق) موم و پولاد

تمثیلی برای نشان دادنِ برائتِ عاشق از صفاتِ نرمی و سختی که دو قطبِ متضادِ رفتارِ انسانی هستند.