دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۶۶

مولوی
در عشق سلیمانی من همدم مرغانم هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم
هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زودتر برخوانم افسونش حراقه بجنبانم
زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی هوشم هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم
فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم فریاد کز این حالت فریاد نمی دانم
زان رنگ چه بی رنگم زان طره چو آونگم زان شمع چو پروانه یا رب چه پریشانم
گفتم که مها جانی امروز دگر سانی گفتا که بر او منگر از دیده انسانم
ای خواجه اگر مردی تشویش چه آوردی کز آتش حرص تو پردود شود جانم
یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشو در پرده میا با خود تا پرده نگردانم
هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم
هم شمس شکرریزم هم خطه تبریزم هم ساقی و هم مستم هم شهره و پنهانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بیانگر اوج حالات عرفانی و تسلط عارف بر قلمروهای معنوی است که در آن شاعر با زبانی رمزگونه و پارادوکسیکال، به شرحِ کیفیتِ حضورِ خویش در عالم وحدت می‌پردازد. او خود را هم‌نشین جان‌های متعالی می‌داند و با استمداد از تمثیل‌های اساطیری و دینی، از قدرتِ جذبِ حقایقِ غیبی سخن می‌گوید.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، رهایی از قیدوبندهای دوگانگی و عقلِ مصلحت‌اندیش است. شاعر با کنار نهادنِ «خودیتِ» انسانی، به یگانگیِ مطلق می‌رسد و در عینِ تضادهای ظاهری، به حقیقتی واحد دست می‌یابد که فراتر از ادراکِ عادیِ بشری است.

معنای روان

در عشق سلیمانی من همدم مرغانم هم عشق پری دارم هم مرد پری خوانم

در مقام عشق، من همچون سلیمان نبی بر جان‌ها و معانی والا سلطه دارم و با مرغانِ روح که هم‌سخن من‌اند، مأنوسم. هم شوقِ رسیدن به محبوبِ پری‌چهره و لطیف را دارم و هم بر فنونِ فراخواندنِ آن حقیقتِ نهان، آگاهم.

نکته ادبی: سلیمانی در اینجا تلمیحی به سلطه حضرت سلیمان بر زبان مرغان و جن و انس است که استعاره از تسلط عارف بر اسرار نهان دارد.

هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زودتر برخوانم افسونش حراقه بجنبانم

هر کسی که روحی لطیف و گریزان داشته باشد، من سریع‌تر از هر کس او را در ظرفِ وجودم اسیر می‌کنم؛ چرا که با وردها و افسون‌های معنوی‌ام، او را به چنگ می‌آورم.

نکته ادبی: پری‌خو استعاره از حقایق معنوی و لطیفی است که به آسانی در دسترس همگان نیست.

زین واقعه مدهوشم باهوشم و بی هوشم هم ناطق و خاموشم هم لوح خموشانم

از این تجربه‌ی روحانی و شگفت، هم حیران و سرگشته‌ام و هم به حقیقتی درونی آگاهم؛ با اینکه در ظاهر در سکوتم، اما در باطن گویا هستم و راهنمایِ خاموشانِ طریق.

نکته ادبی: تضاد درونی میان مدهوش و باهوش، نشان‌دهنده احوالاتِ متناقضِ عارف در مقام شهود است.

فریاد که آن مریم رنگی دگر است این دم فریاد کز این حالت فریاد نمی دانم

فریاد که آن مریمِ جان و حقیقتِ مقدس، امروز جلوه‌ای متفاوت یافته است؛ آن‌چنان مبهوتِ این تغییرِ حال شده‌ام که حتی توانِ فریاد زدن هم ندارم.

نکته ادبی: مریم در اینجا کنایه از تجلیِ روح‌بخش و پاکِ محبوب است که در کالبدِ انسانی ظاهر شده.

زان رنگ چه بی رنگم زان طره چو آونگم زان شمع چو پروانه یا رب چه پریشانم

به خاطر آن جلوه‌ی رنگین و جادویی، از خویشتنِ خویش تهی شده‌ام و همچون گیسویی آویزان، سرگشته‌ام. همچون پروانه‌ای که گردِ شمعِ وجودِ او می‌گردم و از این سرگشتگی، بسیار پریشان‌حالم.

نکته ادبی: تشبیه به آونگ و پروانه، بیانگر اضطراب و بی‌قراری عاشق در نزدیکیِ معشوق است.

گفتم که مها جانی امروز دگر سانی گفتا که بر او منگر از دیده انسانم

به محبوب گفتم که ای عزیز، امروز چهره و حالت متفاوت است. او پاسخ داد که با دیدگانِ مادی و بشری به من نگاه مکن، چرا که حقیقتِ من فراتر از این کالبدِ انسانی است.

نکته ادبی: مها به معنای بزرگ و سرور است؛ اشاره به تفاوتِ دیدگاهِ مادی و معنوی دارد.

ای خواجه اگر مردی تشویش چه آوردی کز آتش حرص تو پردود شود جانم

ای سالک، اگر ادعای مردانگی و شجاعت در طریقِ عشق داری، پس این تشویش و اضطراب چیست؟ بدان که حرص و طمعِ تو، حجابی از دود ایجاد می‌کند که دیدگانِ جانم را تیره می‌سازد.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی خواجه خطاب به سالکی است که هنوز درگیرِ دنیا و تعلقات است.

یا عاشق شیدا شو یا از بر ما واشو در پرده میا با خود تا پرده نگردانم

یا باید عاشقِ راستین و بی‌قرار باشی و یا اینکه از جمعِ ما برو؛ اگر با خودخواهی و نقابِ دوگانگی به اینجا می‌آیی، پرده‌ات را می‌دریم تا حقیقتِ درونت آشکار شود.

نکته ادبی: پرده‌گرداندن کنایه از رسوا کردن یا برداشتنِ حجاب‌های ظاهری است که مانعِ دیدن حقیقت می‌شود.

هم خونم و هم شیرم هم طفلم و هم پیرم هم چاکر و هم میرم هم اینم و هم آنم

من در این عالمِ وحدت، تضادها را در هم آمیخته‌ام؛ هم رنجِ خونینِ عشقم و هم شیرینیِ لطفِ محبوب، هم کودکِ بی‌تجربه‌ام و هم پیرِ خردمند، هم غلامِ درگاه و هم پادشاهِ بی‌نیاز.

نکته ادبی: این بیت اوج پارادوکس عرفانی است که در آن عارف خود را جامع‌الاضداد می‌بیند.

هم شمس شکرریزم هم خطه تبریزم هم ساقی و هم مستم هم شهره و پنهانم

من همان شمسِ تبریزی هستم که شکرِ معرفت می‌پاشد، من همان سرزمینِ تبریزم؛ من هم ساقیِ باده‌ی عشقم و هم مستِ آن، هم در نگاهِ همگان شهره‌ام و هم در خفا، حقیقتِ پنهانم.

نکته ادبی: تخلص به نام شمس و اشاره به تبریز، بیانگر اتحادِ کامل عارف با پیر و مرشد خود است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) ناطق و خاموشم، خونم و شیرم، طفلم و پیرم

جمع میان صفات متضاد که نشان‌دهنده احوال ماورایی عارف است.

تلمیح سلیمانی، مریم

اشاره به داستان‌های سلیمان نبی و حضرت مریم برای غنا بخشیدن به محتوای عرفانی.

تشبیه چون آونگم، چون پروانه

استفاده از تشبیه برای تصویرسازی حالتِ بیقراری و سرگشتگی عاشق.