دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۶۲

مولوی
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم
در خانه آب و گل بی توست خراب این دل یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و اشتیاق عارفانه‌ای است که در آن شاعر، تمامیتِ هستیِ خویش و آفریده‌های ذهنی‌اش را در برابر جلوه‌ی جمالِ معشوق ازلی ناچیز می‌بیند. در این فضا، منِ کاذب و دلبستگی‌های دنیوی، سد راه رسیدن به حقیقت هستند و باید در آتش عشقِ الهی ذوب شوند تا راه برای حضورِ یگانه محبوب هموار گردد.

تم اصلی اثر، گذار از کثرتِ ظواهر به وحدتِ مطلق است. شاعر با زبانی تمثیلی نشان می‌دهد که چگونه برای رسیدن به آن حقیقتِ جان‌بخش، باید خانه‌ی تن را ویران کرد یا پذیرای حضورِ او شد. این اشعار ترسیم‌گرِ مرتبه‌ی فنای عاشق است که در آن، تمامیِ هستیِ عاشق رنگ و بویِ معشوق را به خود می‌گیرد.

معنای روان

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم

من همچون نقاشی ماهر، پیوسته در حال ساختنِ صورت‌ها و دلبستگی‌های گوناگون هستم؛ اما هرگاه جمالِ بی‌مثالِ تو را می‌بینم، تمام آن بت‌ها و دلبستگی‌های قبلی را در برابرِ عظمتِ تو ذوب می‌کنم و از بین می‌برم.

نکته ادبی: صورتگر استعاره از ذهنِ آفریننده و بت نمادِ تعلقات و وابستگی‌های دنیوی است که مانعِ دیدنِ حقیقت می‌شوند.

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

من نقش‌های بسیاری می‌آفرینم و در آن‌ها روح می‌دمم؛ اما همین که تصویر و جلوه‌ی تو در نظرم می‌آید، تمامِ آن نقش‌آفرینی‌ها را به آتشِ عشقِ تو می‌سپارم تا نابود شوند.

نکته ادبی: در آتشش اندازم کنایه از نفیِ هستیِ مجازی در برابرِ هستیِ حقیقیِ معشوق است.

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم

تو آن ساقی هستی که با شرابِ عشق، عقلِ مصلحت‌اندیشِ مرا می‌گیری و مستانه‌ام می‌کنی، یا دشمنِ هوشیاریِ عقلانیِ من هستی؛ تو همان کسی هستی که هر خانه‌ای (بنایِ هویتی) را که من با افکارم می‌سازم، ویران می‌کنی.

نکته ادبی: دشمنِ هشیاری اشاره به آن است که عشق، عقلِ حسابگر و دنیوی را کنار می‌زند تا جای برای نورِ حقیقت باز شود.

جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

جانِ من به تو پیوسته و در وجودِ تو حل شده است؛ چون جانِ من حالا بویِ تو را می‌دهد (و رنگ و بوی تو را گرفته است)، پس شایسته‌ی آن است که آن را گرامی بدارم و به آن بپردازم.

نکته ادبی: هله به معنیِ بشتاب یا آگاه باش، برای تأکید و تحسین به کار رفته است.

هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

هر قطره خونی که از وجودِ من (به واسطه‌ی رنجِ عشق) جاری می‌شود، با خاکِ کویِ تو نجوا می‌کند که: من در رنگ و نشان، همرنگِ تو و در میدانِ عشق، شریک و همراهِ تو هستم.

نکته ادبی: هنباز به معنیِ شریک و هم‌دوش است؛ اشاره به اتحادِ وجودیِ عاشق و معشوق دارد.

در خانه آب و گل بی توست خراب این دل یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

در این خانه‌ی تن (که از آب و گل ساخته شده)، قلبِ من بدونِ حضورِ تو ویرانه است. ای جانِ جانان، یا خودت به این خانه بیا و آن را آباد کن، یا اجازه بده تا من این خانه و تعلقاتِ جسمانی را رها کنم.

نکته ادبی: خانه نمادِ جسم یا تنِ آدمی است که بدونِ حضورِ روحِ الهی و عشق، چیزی جز توده‌ای از خاک نیست.

آرایه‌های ادبی

استعاره بت

نمادِ تعلقاتِ دنیوی و دلبستگی‌هایی که ذهنِ آدمی را مشغول کرده و مانعِ شهودِ حقیقت است.

تناقض (پارادوکس) ساختن و ویران کردن

شاعر همزمان نقش‌آفرینی می‌کند و همزمان آن‌ها را به آتش می‌کشد تا نشان دهد کمال در نفیِ خویشتن است.

کنایه خانه آب و گل

اشاره به جسمِ فانیِ انسان که از عناصرِ ناپایدار تشکیل شده است.

مراعات نظیر آب و گل

به کارگیریِ دو عنصری که در کنار هم تداعی‌کننده‌ی سرشتِ جسمانیِ انسان هستند.