دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۶۱

مولوی
پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم تو تلخ مشو با من تا تنگ شکر گیرم
بی رنگ فرورفتم در عشق تو ای دلبر برکش تو از این خنبم تا رنگ دگر گیرم
دلتنگتر از میمم چون در طمع و بیمم من قرص به دو نیمم چون شکل قمر گیرم
ای از رخ شاه جان صد بیذق را سلطان بر اسب نشین ای جان تا غاشیه برگیرم
وز باد لجاج خود وز غصه نیک و بد هر چند بدم در خود والله که بتر گیرم
امنی است مرا از تو امنم تویی ای مه رو یا امن دهم زین سو یا راه خطر گیرم
چون سرو خمید از من گلزار چرید از من ایمان چو رمید از من ترسم که کفر گیرم
تو غمزه غمازی از تیر سپر سازی چون تیر تو اندازی پس من چه سپر گیرم
زیر و زبر عشقم شمس الحق تبریز است جان را ز پی عشقش من زیر و زبر گیرم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده بیانگر احوال عاشق در مقام تسلیم و فناست که در آن، شاعر با زبانی سرشار از شور و نیاز، از تضادهای درونی خویش سخن می‌گوید. او که در میانه حیرت و تردید میانِ بیم و امید و ایمان و کفر قرار گرفته، تنها راه رهایی و بازیافتنِ هویتِ معنوی خود را در گروِ پیوند با محبوب و پیرِ راه (شمس تبریزی) می‌داند تا از رنگِ تعلقات رها شده و به رنگِ حقیقت درآید.

معنای روان

پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم تو تلخ مشو با من تا تنگ شکر گیرم

به جمع ما قدم بگذار تا عیش و شادمانی را از نو آغاز کنیم؛ با من تندخویی مکن تا بتوانم حلاوت و شیرینی وصال را به دست آورم.

نکته ادبی: تنگ شکر، استعاره از ظرفی است که در آن شکر می‌ریزند؛ در اینجا نماد شیرینی و بهره‌مندی از عشق است.

بی رنگ فرورفتم در عشق تو ای دلبر برکش تو از این خنبم تا رنگ دگر گیرم

ای محبوب، من در عشق تو چنان فانی و بی‌نشان شدم که گویی رنگ از وجودم رفته است؛ مرا از این خمِ هستی بیرون بکش تا با رنگِ وجودِ تو، حیاتی دیگر بیابم.

نکته ادبی: خنب به معنای خمِ بزرگ رنگرزی است که استعاره از چله‌نشینی یا تصفیه روح است.

دلتنگتر از میمم چون در طمع و بیمم من قرص به دو نیمم چون شکل قمر گیرم

من به خاطر طمعِ وصال و بیمِ دوری، از حرفِ «میم» هم تنگ‌تر شده‌ام و چون ماهِ نو، نیمی از وجودم کم است و در آرزوی آنم که به کمالِ ماهِ شبِ چهارده برسم.

نکته ادبی: میم به دلیل شکل نوشتاری‌اش در ادبیات فارسی، نمادِ تنگ‌دلی و کوچک‌بودن است.

ای از رخ شاه جان صد بیذق را سلطان بر اسب نشین ای جان تا غاشیه برگیرم

ای کسی که با چهره‌ی شاهانه‌ات، صدها پیاده‌ی ناتوان را به سلطان تبدیل می‌کنی، بر اسبِ همت بنشین تا من چون خادمی، غاشیه (پوشش زین) تو را بر دوش گیرم.

نکته ادبی: بیذق معربِ پیاده‌ی شطرنج است که استعاره از انسانِ ناتوان در برابرِ قدرتِ عشق است.

وز باد لجاج خود وز غصه نیک و بد هر چند بدم در خود والله که بتر گیرم

به سببِ کج‌خلقی و لجاجتِ خودم و غصه‌های ناشی از خوب و بدِ روزگار، اعتراف می‌کنم که هرچه پیش‌تر می‌روم، احوالم از گذشته بدتر می‌شود.

نکته ادبی: باد لجاج، ترکیبی کنایی از اصرار بر خطا و خودرأیی است.

امنی است مرا از تو امنم تویی ای مه رو یا امن دهم زین سو یا راه خطر گیرم

امنیت و پناهگاهِ من، تنها تو هستی ای ماه‌رو؛ پس یا به من امنیت ببخش و یا مرا به راهِ خطر و بی‌قراری بکشان که جز تو پناهی ندارم.

نکته ادبی: مه‌رو استعاره‌ای است که به زیبایی و درخشش محبوب اشاره دارد.

چون سرو خمید از من گلزار چرید از من ایمان چو رمید از من ترسم که کفر گیرم

از دوریِ تو قامتِ من چون سرو خمیده شد و باغِ دلم خشکید؛ اکنون که نشانِ ایمان از دلم گریخته، بیم آن دارم که در کفر و گمراهی فرو غلتم.

نکته ادبی: تضادِ ایمان و کفر برای بیانِ نهایتِ اضطرابِ عاشق به کار رفته است.

تو غمزه غمازی از تیر سپر سازی چون تیر تو اندازی پس من چه سپر گیرم

تو که با نگاهِ غمزه-آمیز و فریبنده‌ات، حتی تیر را به سپر تبدیل می‌کنی، وقتی که تیرِ نگاهت را به سوی من می‌اندازی، من با چه سلاحی در برابرش ایستادگی کنم؟

نکته ادبی: غمزه غماز، چشمِ سخن‌گو و فریبنده‌ای است که اسرارِ دل را آشکار می‌کند.

زیر و زبر عشقم شمس الحق تبریز است جان را ز پی عشقش من زیر و زبر گیرم

حقیقتِ عشقِ من در گروِ شمسِ تبریز است و من آماده‌ام تا جانم را برای رسیدن به عشقِ او زیر و زبر کنم و همه چیزم را فدا نمایم.

نکته ادبی: شمس الحق تبریز، اشاره به مراد و پیرِ شاعر دارد که دگرگون‌کننده‌ی حالِ اوست.

آرایه‌های ادبی

استعاره بیذق و سلطان

اشاره به دگرگونیِ حالِ عاشق از پستی به بلندی با نگاهِ محبوب.

کنایه زیر و زبر کردن

کنایه از دگرگونیِ کامل و تسلیمِ جان و دل در راهِ عشق.

تضاد ایمان و کفر

برای نشان دادنِ اوجِ تلاطمِ روحی و ترس از دست رفتنِ ایمان در غیابِ معشوق.

تشبیه دلتنگ‌تر از میم

تشبیه برای بیانِ شدتِ دلتنگی و انقباضِ روح.