دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۵۰

مولوی
بستان قدح از دستم ای مست که من مستم کز حلقه هشیاران این ساعت وارستم
هشیار بر رندی ضدی بود و ضدی همرنگ شو ای خواجه گر فوقم اگر پستم
هر چیز که اندیشی از جنگ از آن دورم هر چیز که اندیشی از مهر من آنستم
تا عشق تو بگرفتم سودای تو پذرفتم با جنگ تو یکتاام با صلح تو همدستم
اسپانخ خویشم دان با ترش پز و شیرین با هر چه شدم پخته تا با تو بپیوستم
بی کار بود سازش سازش نبود نازش گر جست غلط از من من مست برون جستم
مستی تو و مستی من بربسته به هم دامن چون دسته و چون هاون دو هست و یکی هستم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتاب‌دهنده‌ی تجربه‌ی عرفانیِ رهایی از قیدوبندهای عقلِ جزوی و دوگانه‌انگاری‌های عالمِ کثرت است. شاعر، مخاطب را به فضایی فرا می‌خواند که در آن، تقابل‌های متضادی همچون جنگ و صلح، یا هشیاری و مستی رنگ می‌بازند و همه‌چیز در وحدتِ مطلقِ عشق حل می‌شود.

در این فضایِ شورانگیز، عاشق با گذر از خویشتنِ خویش و پختگی در کوره‌ی حوادث، به یگانگیِ تام با معشوق می‌رسد و به جایگاهی می‌رسد که در آن،

,

نیاز و ناز، و من و تو بودن به پایان می‌رسد.

معنای روان

بستان قدح از دستم ای مست که من مستم کز حلقه هشیاران این ساعت وارستم

ای که مستی، جامِ شراب را از دست من بگیر؛ چرا که من اکنون چنان غرق در مستیِ عشق هستم که از حلقه‌ی کسانی که به عقلِ ظاهری متکی هستند، رها شده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح عرفانیِ «مستی» به معنای بی‌خودی از قیدِ عقلِ جزوی و رسیدن به شهود قلبی.

هشیار بر رندی ضدی بود و ضدی همرنگ شو ای خواجه گر فوقم اگر پستم

عقلِ ظاهری (هشیاری) و رندی (آزادگی)، دو ضدِ یکدیگرند؛ اما تو ای دوست، فارغ از این تقابل و قضاوت‌ها، با من هم‌رنگ و همراه شو، خواه در مقامِ بالا باشم و خواه در مرتبه‌ی پایین.

نکته ادبی: واژه‌ی «رندی» در اشعار عرفانی به معنای بی‌قیدی، آزادگی و فارغ بودن از ریا و تعصب است.

هر چیز که اندیشی از جنگ از آن دورم هر چیز که اندیشی از مهر من آنستم

هر آنچه در ذهن خود از درگیری و جنگ تصور می‌کنی، من از آن فرسنگ‌ها دورم؛ اما هرآنچه از مهر و محبت به اندیشه می‌آوری، عینِ حقیقتِ وجودِ من است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه ذاتِ الهی یا معشوقِ حقیقی، فراتر از جنگ و ستیز است و تنها ماهیتِ عشق و مهر را در خود دارد.

تا عشق تو بگرفتم سودای تو پذرفتم با جنگ تو یکتاام با صلح تو همدستم

از لحظه‌ای که عشقِ تو را در آغوش کشیدم و جنونِ عاشقی‌ات را پذیرفتم، در هنگامِ قهر و جنگ با تو همراه و در زمانِ صلح و آشتی نیز یاور و همدستِ توام.

نکته ادبی: واژه‌ی «سودا» در ادبیات کلاسیک به معنای عشقِ تند و جنون‌آمیز است که از غلبه‌ی مزاج سودا پدید می‌آید.

اسپانخ خویشم دان با ترش پز و شیرین با هر چه شدم پخته تا با تو بپیوستم

مرا همچون گیاهی بدان که با هر طعمِ تلخ و شیرینِ روزگار، پخته و آماده می‌شود؛ من آن‌قدر در کوره حوادث پخته شدم تا سرانجام به تو رسیدم و پیوستم.

نکته ادبی: «اسپانخ» شکلی قدیمی از واژه‌ی اسفناج است و استعاره از پختگی و کمال یافتن در مسیر سلوک.

بی کار بود سازش سازش نبود نازش گر جست غلط از من من مست برون جستم

کشمکش و مقاومت در برابر سرنوشت بیهوده بود، چرا که این‌گونه رفتارها ناشی از ناز و غرورِ عاشقانه نیست؛ اگر خطایی از من سر زد، منِ مست از آن فراتر پریدم و گذشتم.

نکته ادبی: «سازش» در اینجا به معنایِ ستیز و مجادله است که در تقابل با «ناز» قرار گرفته است.

مستی تو و مستی من بربسته به هم دامن چون دسته و چون هاون دو هست و یکی هستم

مستیِ تو و مستی من چون دامن‌هایمان به هم گره خورده است؛ ما همچون دسته و هاون، دو موجودِ جداگانه به نظر می‌رسیم، اما در حقیقت، یک وجودِ واحد هستیم.

نکته ادبی: استعاره‌ی «دسته و هاون» برای تبیینِ وحدت در عینِ کثرت است؛ دو جزئی که در عمل، یک کارکرد و یک حقیقت دارند.

آرایه‌های ادبی

تمثیل دسته و هاون

استفاده از یک ابزارِ روزمره برای تبیینِ فلسفیِ وحدتِ عاشق و معشوق که علی‌رغم ظاهرِ دوگانه، دارای یک حقیقت واحد هستند.

تضاد هشیار و رندی، جنگ و مهر، تلخ و شیرین

به‌کارگیری واژگان متضاد برای نشان دادنِ عبور از دوگانگی‌ها و رسیدن به وحدتِ وجودی در مسیرِ عشق.

استعاره مستی

بهره‌گیری از مفهومِ مستی برای توصیفِ حالتِ بی‌خودی و فنایِ فی‌الله در ادبیات عرفانی.