دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۴۸

مولوی
در مجلس آن رستم در عربده بنشستم صد ساغر بشکستم آهسته که سرمستم
ای منکر هر زنده خنبک زنی و خنده ای هم خر و خربنده آهسته که سرمستم
ای عاقل چون لنگر ای روت چو آهنگر در دلبر ما بنگر آهسته که سرمستم
تو شخصک چوبینی گر پیشترک شینی صد دجله خون بینی آهسته که سرمستم
کاهل مشو ای ساقی باقی است ز ما باقی پر ده می راواقی آهسته که سرمستم
آن ها که ملولانند زین راه چه گولانند بس سرد فضولانند آهسته که سرمستم
شمس الحق آزاده تبریز و می ساده تا حشر من افتاده آهسته که سرمستم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، نغمه‌ای شورانگیز در ستایشِ مستیِ عرفانی و رهایی از بندهای عقلِ جزئی و قشری‌گری است. شاعر با لحنی جسورانه و طنزآلود، منکران و ظاهرپرستانِ خشک‌مغز را به چالش می‌کشد و آن‌ها را به تماشایِ حقیقتی دعوت می‌کند که فراتر از درکِ سطحی و دنیوی آنان است.

در این اثر، شاعر خود را در محضرِ محبوب و پیرِ معنوی خویش چنان بی‌خود می‌بیند که گویی هنجارهای اجتماعی و آدابِ خشکِ زاهدانه را به کناری نهاده است. پیامِ نهایی، دعوت به فروتنی در برابرِ این شورِ درونی و شناختِ حقیقتِ مطلقی است که برایِ عقلِ مصلحت‌اندیش، قابلِ درک نیست.

معنای روان

در مجلس آن رستم در عربده بنشستم صد ساغر بشکستم آهسته که سرمستم

در محفلِ آن معشوقِ پرقدرت، با شور و هیاهو نشستم؛ اگر صد جامِ تعلقات و عقل را در هم شکستم، تو آرام باش که من در حالِ مستی و بی‌خودی از عشق هستم.

نکته ادبی: واژه‌ی 'عربده' در اینجا به معنای پرخاشِ منفی نیست، بلکه نشان‌دهنده‌ی شور و غوغایِ درونیِ عارف است که بندهای عقل را در هم می‌شکند.

ای منکر هر زنده خنبک زنی و خنده ای هم خر و خربنده آهسته که سرمستم

ای کسی که هر حیات و شورِ معنوی را انکار می‌کنی و با تمسخر و نیشخند با آن برخورد می‌کنی؛ ای که هم اسیرِ هوایِ نفس هستی و هم آن را هدایت می‌کنی، آرام باش که من در حالِ مستی از عشق هستم.

نکته ادبی: ترکیب 'خر و خربنده' کنایه از کسی است که هم اسیرِ نفسِ حیوانی خویش است و هم به اشتباه خود را راهبرِ دیگران می‌داند.

ای عاقل چون لنگر ای روت چو آهنگر در دلبر ما بنگر آهسته که سرمستم

ای عاقل که همچون لنگر سنگین و ایستا هستی، و ای که چهره‌ات همچون آهنگر سیاه و سخت شده است؛ به جمالِ محبوبِ ما بنگر، آرام باش که من در حالِ مستی از عشق هستم.

نکته ادبی: تشبیه 'لنگر' برای عاقل، نشان‌دهنده‌ی سنگینی و توقفِ ذهنِ منطقی در برابرِ سیالیتِ عشق است.

تو شخصک چوبینی گر پیشترک شینی صد دجله خون بینی آهسته که سرمستم

ای شخصِ کوچک و کوته‌بین، چه چیزی را می‌بینی؟ اگر کمی پیش‌تر بیایی و به عمق برسی، صد رودِ خون (رنج و فداکاری) خواهی دید، آرام باش که من در حالِ مستی از عشق هستم.

نکته ادبی: واژه‌ی 'شخصک' با پسوندِ تصغیر، نشان‌دهنده‌ی حقارتِ دیدگاهِ منکران در برابرِ عظمتِ تجربه‌ی عرفانی است.

کاهل مشو ای ساقی باقی است ز ما باقی پر ده می راواقی آهسته که سرمستم

ای ساقی، سستی مکن؛ هنوز در وجودِ ما بقایایی از منیّت باقی است؛ جام را پر از شرابِ معرفت کن، آرام باش که من در حالِ مستی از عشق هستم.

نکته ادبی: در اینجا ساقی نماد پیر معنوی است که با شرابِ معرفت، منیّتِ سالک را از بین می‌برد.

آن ها که ملولانند زین راه چه گولانند بس سرد فضولانند آهسته که سرمستم

آن‌هایی که از این راه ملول و خسته می‌شوند، در این مسیرِ عاشقی نادان و گول هستند؛ آنان افرادی سرد و فضول‌اند، آرام باش که من در حالِ مستی از عشق هستم.

نکته ادبی: صفت 'سرد' نمادِ بی‌بهره بودن از گرمایِ عشق و ذوقِ عرفانی است.

شمس الحق آزاده تبریز و می ساده تا حشر من افتاده آهسته که سرمستم

شمس‌الحقِ تبریزی و شرابِ نابِ عشق؛ تا روز قیامت من اسیر و عاشقِ این ساحت هستم، آرام باش که من در حالِ مستی از عشق هستم.

نکته ادبی: شمس‌الحق استعاره از خورشیدِ حقیقت و مرشدِ کامل است که عاملِ اصلیِ این مستیِ عرفانی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ساغر

نمادِ تعلقاتِ دنیوی و عقلِ جزئی که مانعِ رسیدن به مستیِ الهی است.

کنایه خر و خربنده

کنایه از کسی که همزمان اسیرِ شهوت و خودپسندی است.

تضاد عاقل و سرمست

تقابل میانِ خردِ خشکِ دنیوی و شورِ عاشقانه عرفانی.

تشبیه لنگر

تشبیه عاقل به لنگر برای نشان دادن سنگینی، سکون و مانع بودنِ عقل برای حرکتِ روحی.