دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۴۵

مولوی
من دلق گرو کردم عریان خراباتم خوردم همه رخت خود مهمان خراباتم
ای مطرب زیبارو دستی بزن و برگو تو آن مناجاتی من آن خراباتم
خواهی که مرا بینی ای بسته نقش تن جان را نتوان دیدن من جان خراباتم
نی مرد شکم خوارم نی درد شکم دارم زین مایده بیزارم بر خوان خراباتم
من همدم سلطانم حقا که سلیمانم کلی همه ایمانم ایمان خراباتم
با عشق در این پستی کردم طرب و مستی گفتم چه کسی گفتا سلطان خراباتم
هر جا که همی باشم همکاسه اوباشم هر گوشه که می گردم گردان خراباتم
گویی بنما معنی برهان چنین دعوی روشنتر از این برهان برهان خراباتم
گر رفت زر و سیمم با سینه سیمینم ور بی سر و سامانم سامان خراباتم
ای ساقی جان جانی شمع دل ویرانی ویران دلم را بین ویران خراباتم
گویی که تو را شیطان افکند در این ویران خوبی ملک دارد شیطان خراباتم
هر گه که خمش باشم من خم خراباتم هر گه که سخن گویم دربان خراباتم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده‌ی مفاهیم عمیق عرفانی در بابِ رهایی از تعلقات دنیوی و گذار از 'منِ' کاذب به سوی حقیقتِ مطلق است. شاعر با بهره‌گیری از نماد 'خرابات' که در سنت عرفانی جایگاهِ بی‌خودی، شکستن بت‌های ذهنی و رهایی از ریا و تظاهر است، خود را از قیود مرسوم اجتماعی و مذهبیِ ظاهری جدا می‌کند. در این جهان‌بینی، فقرِ مادی نه یک نقص، بلکه نشانه‌ای از استغنای روح و پیوند با حضرت حق است.

شخصیتِ عارف در این شعر، انسانی است که با پشت پا زدن به زر و سیم و امیال نفسانی، به مرتبه‌ای از 'مستیِ معرفت' رسیده است. در این ساحت، تضادهای ظاهری نظیر ویرانی و آبادی، سکوت و سخن، یا حتی خیر و شر رنگ می‌بازند و همگی در مسیرِ بازگشت به اصلِ خویش و رسیدن به 'سلطنتِ باطنی' معنا می‌یابند.

معنای روان

من دلق گرو کردم عریان خراباتم خوردم همه رخت خود مهمان خراباتم

من خرقه و لباس زهد ظاهری‌ام را در راهِ رسیدن به حقیقت گرو گذاشتم و اکنون از بندِ تظاهر رها و عریانم؛ من مهمانِ کوی خرابات (جایگاهِ فنای نفس) هستم و تمامِ هستی و دارایی خود را در این مسیر از دست داده‌ام.

نکته ادبی: دلق گرو کردن کنایه از دست کشیدن از زهد ریایی و ادعاهای پوشالی است. خرابات در اینجا استعاره از جایگاهی است که در آن خودبینی از بین می‌رود.

ای مطرب زیبارو دستی بزن و برگو تو آن مناجاتی من آن خراباتم

ای کسی که پیام‌رسانِ عشق (مطرب) و زیبا‌سیرتی، نغمه‌ای سر بده و اعلام کن که تو همان حقیقتِ پنهان در مناجات هستی و من آن کسی هستم که در خراباتِ عشق ساکنم.

نکته ادبی: مطرب در زبانِ عرفانی نمادِ مظهرِ الهی یا پیری است که نغمه‌ی حق را به گوش جان می‌رساند.

خواهی که مرا بینی ای بسته نقش تن جان را نتوان دیدن من جان خراباتم

ای که گرفتارِ قفسِ تن و نقش‌ و نگارهای ظاهری هستی، اگر قصد داری حقیقتِ مرا ببینی، بدان که جانِ آدمی را نمی‌توان با چشم سر دید؛ من حقیقت و روحِ خرابات هستم که از جسم فراتر است.

نکته ادبی: بسته نقش تن، استعاره از کسی است که درگیر مادیات و ظواهر است و توان دیدن حقایق غیرمادی را ندارد.

نی مرد شکم خوارم نی درد شکم دارم زین مایده بیزارم بر خوان خراباتم

من نه به فکرِ لذت‌های شکم و خورد و خوراکم و نه دردی از گرسنگی دارم؛ من از این خوانِ نعمت‌های مادی که دنیاداران به آن دل‌بسته‌اند بیزارم و تنها بر سرِ سفره‌ی خرابات نشسته‌ام.

نکته ادبی: مایده در اینجا نمادِ رزقِ دنیوی و سطحی است، در مقابلِ رزقِ معنوی که منظورِ شاعر است.

من همدم سلطانم حقا که سلیمانم کلی همه ایمانم ایمان خراباتم

من هم‌نشینِ پادشاهِ حقیقی (خداوند) هستم و به راستی که مانند سلیمان (دارای قدرت معنوی و حکمت) هستم؛ ایمانِ من خالص و کل‌نگر است و من تجسمِ ایمانِ این خراباتم.

نکته ادبی: سلیمان در اینجا نمادِ کسی است که بر قوای نفسانی خود مسلط است و حکمتِ الهی دارد.

با عشق در این پستی کردم طرب و مستی گفتم چه کسی گفتا سلطان خراباتم

در این حالتِ افتادگی و فروتنی، با عشق به شادی و مستیِ درونی رسیدم؛ وقتی از خود پرسیدم که این کیست که به چنین مقامی رسیده، درونی به من پاسخ داد که تو سلطانِ خرابات هستی.

نکته ادبی: پستی در اینجا به معنای تواضع و فروتنیِ عارفانه است که منجر به اوج گرفتنِ روح می‌شود.

هر جا که همی باشم همکاسه اوباشم هر گوشه که می گردم گردان خراباتم

هر جا که حضور دارم، با اهلِ دل و شکسته‌دلان (که دنیا آنان را اوباش می‌خواند) هم‌نشینم و در هر گوشه‌ای که می‌چرخم، مانندِ گردشِ تقدیر در فضای خرابات در حرکتم.

نکته ادبی: اوباش در عرفان اغلب به اهلِ ملامت اشاره دارد؛ کسانی که برای پنهان کردنِ مقام معنوی، ظاهر خود را بدنام می‌کنند.

گویی بنما معنی برهان چنین دعوی روشنتر از این برهان برهان خراباتم

اگر از من می‌خواهی که برای این ادعای بزرگ که سلطانِ خراباتی، دلیلی بیاورم؛ بدان که وضعیتِ درونی و حال و هوای من، خود روشن‌ترین دلیل و برهان برای درستیِ این ادعاست.

نکته ادبی: برهانِ خرابات، اشاره به 'تجلیِ حال' است که از هر دلیلِ زبانی روشن‌تر است.

گر رفت زر و سیمم با سینه سیمینم ور بی سر و سامانم سامان خراباتم

اگر زر و سیمِ دنیوی را از دست داده‌ام، در عوض سینه‌ای صاف و درخشان مانند سیم (نقره) دارم و اگر در دنیا بی‌سر و سامان به نظر می‌رسم، این بی‌سامانی، نظم و سامانِ راستینِ خرابات است.

نکته ادبی: جناس میان سیم (فلز نقره) و سیم (نقره) به عنوان صفتِ قلب، برای نشان دادنِ برتریِ ثروتِ معنوی به کار رفته است.

ای ساقی جان جانی شمع دل ویرانی ویران دلم را بین ویران خراباتم

ای ساقی که جانِ جانان و روشنایی‌بخشِ دلِ ویرانِ منی، بیا و دلِ ویرانِ مرا تماشا کن که من خودِ ویرانیِ خرابات هستم (جایی که همه‌چیز جز خدا در آن تخریب شده است).

نکته ادبی: ویرانیِ دل در ادبیاتِ عرفانی، مرحله‌ای از تزکیه است که در آن آرزوهای دنیوی از میان می‌روند تا جایگاهِ حق شوند.

گویی که تو را شیطان افکند در این ویران خوبی ملک دارد شیطان خراباتم

اگر می‌گویی که شیطان تو را به این ویرانه افکنده است، بدان که این شیطانِ خرابات، زیبایی و شکوهِ یک پادشاهِ آسمانی (ملک) را دارد (و در واقع شیطانی نیست، بلکه نفسِ مهارشده‌ای است که به خدمت درآمده).

نکته ادبی: تناقضِ زیباییِ شیطانِ خرابات، اشاره به تغییرِ ماهیتِ نفسِ اماره به نفسِ مطمئنه در پرتوِ عشق است.

هر گه که خمش باشم من خم خراباتم هر گه که سخن گویم دربان خراباتم

هر زمان که خاموشم، مانندِ خمِ شراب در خرابات، پر از اسرارِ نهفته‌ام و هر زمان که لب به سخن می‌گشایم، همچون دربانِ خرابات، مراقبِ اسرار و راهنمایِ دیگرانم.

نکته ادبی: خم نمادِ انباشتگیِ درونی و سکوتِ پرمعنا است، در حالی که دربان بودن نمادِ آگاهی و اشرافِ به حقیقت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خرابات

مهم‌ترین نماد شعر که به معنای مکانی است که در آن خودبینی و تعصباتِ مذهبی و دنیوی از میان می‌رود.

پارادوکس (متناقض‌نما) سلطانِ خرابات

ترکیبِ پادشاه با جایگاهی که نمادِ ویرانی و بی‌چیزی است؛ اشاره به غنایِ معنوی در عینِ فقرِ ظاهری.

تضاد ویران - آبادی

شاعر ویرانیِ ناشی از ترکِ دنیا را همان آبادانیِ روح معرفی می‌کند.