دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۴۳

مولوی
بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم دریدم پرده بی چون سر آن هم نمی دارم
مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پرورده ست ملامت کی رسد در من که برگ غم نمی دارم
چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی گوید بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمی دارم
دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمی دارم
چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود هزاران بار می گوید سر آن هم نمی دارم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار تصویری از اوجِ مقاماتِ عرفانی و رسیدن به مرحله‌ی 'فنای مطلق' است. شاعر در این سروده‌ها از تمامیِ بندهای تعلق، چه دنیوی و چه حتی معنوی، رها شده و به مقامی رسیده است که در آن، وجودِ خود را نیز مانعِ وصالِ حقیقی می‌بیند. او نه تنها از دنیا، بلکه از هرگونه تعین، صفت و حتی لذتِ هم‌نشینی با معشوق نیز در گذشته است تا به یگانگیِ محض برسد.

فضای حاکم بر این ابیات، فضایی صریح، جسورانه و لبریز از استغنای عارفانه است. شاعر با تکرارِ عبارتِ 'سر آن هم ندارم'، گویی در حالِ کندنِ آخرین ریشه‌های دلبستگی به هستی است و با زبانی فاخر اما صریح، اعلام می‌دارد که هیچ جایگاهی در عالمِ وجود، چه مادی و چه مینوی، او را راضی نمی‌کند مگر نیستیِ محض.

معنای روان

بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم دریدم پرده بی چون سر آن هم نمی دارم

بیت اول: تخته‌ی هستی و وجود را شسته‌ام و دیگر هیچ میلی به امور دنیوی ندارم. بیت دوم: حجاب‌های پنهانِ وجودِ مطلق (بی‌چون) را نیز دریده‌ام، اما حتی به آن مرتبه نیز دیگر چشم‌داشتی ندارم.

نکته ادبی: بشستم تخته هستی کنایه از پاک کردنِ لوحِ وجود از تعلقات است؛ بی‌چون صفتِ ذاتِ حق تعالی است که از چون و چند و ویژگی‌های مادی مبراست.

مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پرورده ست ملامت کی رسد در من که برگ غم نمی دارم

بیت اول: روحِ قدسیِ پروردگار، مرا با شیرِ الطافِ خویش پرورش داده است. بیت دوم: پس چگونه ملامت و سرزنشِ دیگران در من اثر می‌کند؟ من حتی آن‌قدر در امن و آرامش‌ام که ظرفیت و مجالی برای غم خوردن ندارم.

نکته ادبی: دایه قدسی استعاره از تربیتِ الهی است؛ برگ غم در اینجا به معنای بضاعت، مایه یا توانِ داشتنِ غم است.

چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی گوید بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمی دارم

بیت اول: چنان در دریای نیستی و فنا از خود غرق شده‌ام که حتی معشوق (خداوند) مرا به هم‌نشینی فرا می‌خواند. بیت دوم: با این حال، من حتی تمایلی به آن مرتبه‌ی وصال نیز در خود نمی‌بینم.

نکته ادبی: نیستی اصطلاحی عرفانی (فنا) است که به معنای گذشتن از خویشتن است؛ سر آن هم ندارم تأکیدی بر بیزاری از هرگونه دوگانگی و تعین است.

دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمی دارم

بیت اول: حتی آن دمِ مسیحایی و الهی که در یک لحظه آدم را به وجود آورد و جان بخشید. بیت دوم: من از آن دم و از آن وجود یافتن نیز بیزارم و هیچ میلی به آن ندارم.

نکته ادبی: دم ایهام دارد؛ هم به معنای لحظه و هم به معنای روحِ حیات‌بخش (نفخه الهی).

چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود هزاران بار می گوید سر آن هم نمی دارم

بیت اول: چه می‌گویی به آن فردِ فضول و مداخله‌گری که حتی یک لحظه مالکِ وجودِ خود نیست؟ بیت دوم: او با اینکه هزاران بار تکرار می‌کند که هیچ تعلقی به این هستیِ ناپایدار ندارم، باز هم درگیرِ این هستی است.

نکته ادبی: بوالفضولی خطاب به نفْسِ خویش یا انسانی است که درگیرِ تعیناتِ دنیوی است؛ این بیت بر عدمِ مالکیتِ انسان بر لحظاتِ زندگی تأکید دارد.

آرایه‌های ادبی

کنایه بشستم تخته هستی

رهایی کامل از تعلقات دنیوی و پاک‌سازی لوح وجود از وابستگی‌های مادی.

ایهام دم

بهره‌گیری از دو معنای لحظه (زمان) و روحِ حیات‌بخش (نفخه الهی) در ساحت عرفانی.

تکرار سر آن هم ندارم

استفاده از تکرارِ یک عبارت برای تأکید بر سلبِ تعلقِ مطلق و گریز از هرگونه جایگاه و مرتبه‌ای.

استعاره دایه قدسی

توصیفِ تربیت و پرورشِ الهیِ روح با استفاده از تشبیه آن به دایه.