دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۴۲

مولوی
زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم زهی در راه عشق تو دل بریان که من دارم
وگر در راه بازار غم عشقت خریدارم به صد جان ها بنفروشم ز عشقت آنچ من دارم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شوریدگی و حیرانیِ بی‌پایانِ عاشقی است که در وادیِ عشق، آرام و قرار خویش را از دست داده و در این حیرت، به مقامی از دلدادگی رسیده که رنجِ دوری و غمِ عشق را بر هر چیز دیگری ترجیح می‌دهد.

فضای حاکم بر شعر، آمیخته‌ای از درد و سرمستی است؛ شاعر از اینکه در مسیرِ عشقِ معشوق، وجودش سوخته و آواره گشته، نه‌تنها شکایتی ندارد، بلکه این رنج را چنان ارزشمند می‌شمارد که حاضر نیست آن را با جانِ شیرین معاوضه کند.

معنای روان

زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم زهی در راه عشق تو دل بریان که من دارم

شگفتا از این آوارگی و حیرانی که من در این دنیا گرفتارش شده‌ام؛ و شگفتا از این دلِ سوخته و رنج‌کشیده‌ای که در راهِ عشقِ تو دارم.

نکته ادبی: «زهی» ادات تعجب است که برای ابراز شگفتی به کار می‌رود. «دل بریان» کنایه از دلی است که از شدتِ درد و فراق، همچون گوشت بر آتش، سوخته و کباب شده است.

وگر در راه بازار غم عشقت خریدارم به صد جان ها بنفروشم ز عشقت آنچ من دارم

و اگر در بازارِ پر از رنجِ عشقِ تو، من خریدارِ این غم هستم، بدان که من این درد را چنان ارج می‌نهم که حتی اگر صد جان هم در برابرش بگذارند، آن را نمی‌فروشم و از دست نمی‌دهم.

نکته ادبی: «بازارِ غم» استعاره از فضایِ رنج‌آلودِ عاشقی است که گویا در آن، اندوه به عنوان کالایی ارزشمند داد و ستد می‌شود. «به صد جان نفروشم» کنایه از بی‌بدیل بودن و نهایتِ ارزشمندیِ این درد در نظر عاشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره و کنایه دل بریان

تشبیه رنجِ درونی به گوشتی که بر آتش کباب شده تا شدتِ عذاب و سوختنِ قلبِ عاشق را به تصویر بکشد.

استعاره بازار غم

تشبیه فضایِ دشوارِ عشق به بازاری که در آن درد و غم، کالایِ عرضه شده است.

مبالغه به صد جان ها بنفروشم

اغراق برای نشان دادنِ ارزشِ والایِ غمِ عشق در نزدِ عاشق که آن را برتر از جانِ خویش می‌داند.