دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۳۸

مولوی
ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم
میان خونم و ترسم که گر آید خیال او به خون دل خیالش را ز بی خویشی بیالایم
خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم
منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی ز من گر یک نشان خواهد نشانی هاش بنمایم
همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم
ز شب های من گریان بپرس از لشکر پریان که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم
اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم
رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم
که آن خورشید بر گردون ز عشق او همی سوزد و هر دم شکر می گوید که سوزش را همی شایم
رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تجلی‌گاهِ جنونِ عرفانی و غرقگی در دریایِ بی‌کرانِ عشق الهی است. شاعر در این قطعه، خود را عاشقی تصویر می‌کند که در پیوند با محبوبِ ازلی، پیوندی چنان عمیق یافته که وجودش در شعله‌های آتشینِ اشتیاق ذوب شده است. فضایِ حاکم بر این ابیات، فضایی تراژیک اما متعالی است که در آن رنجِ هجران و دردِ بی‌خویشی، نه یک مصیبت، بلکه تنها راهِ رسیدن به کمال و حقیقت تلقی می‌شود.

مضمونِ محوری این ابیات، تضادِ میانِ آرامشِ ظاهری و طوفانِ درونی عاشق است. شاعر با استفاده از نمادهای کیهانی مانند خورشید و ماه و همچنین تلمیح به داستان‌های کهن، از فنایِ خویش سخن می‌گوید تا ثابت کند که حیاتِ حقیقی تنها در همین سوختن و کاستن و دوباره برخاستن نهفته است و عشق، تنها از مسیرِ قربانی‌کردنِ «منِ خویشتن» حاصل می‌شود.

معنای روان

ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم

در راه عشق او چنان درمانده‌ام که گویی هیچ دست و پایی برای حرکت ندارم؛ با این حال، شب و روز مانند مجنون از شدتِ بی‌قراری و اشتیاق، زنجیرهای اسارتِ خود را با دندان می‌جَوَم.

نکته ادبی: «خایم» از مصدر «خاییدن» به معنای جویدن است که در ادبیات کهن برای نشان‌دادن شدت بی‌تابی و جنون به کار می‌رفته است.

میان خونم و ترسم که گر آید خیال او به خون دل خیالش را ز بی خویشی بیالایم

من در دریایی از خونِ دل غوطه‌ورم و بیم آن دارم که اگر خیالِ محبوب به سراغم بیاید، به خاطرِ بی‌خودی و ازخودبی‌گانگی‌ام، آن خیالِ پاک را با خونِ خود آلوده کنم.

نکته ادبی: «بی‌خویشی» در عرفان به معنای فنای نفس و از دست دادنِ آگاهیِ منیت است که مقدمه‌ای برای حضورِ حق محسوب می‌شود.

خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم

اگرچه مردمانِ جهان تصور می‌کنند که راهِ عشق را می‌شناسند، به خدا سوگند که اگر کسی بخواهد قدم در این مسیرِ حقیقی بگذارد، باید در خونِ خویش غرق شود (باید از جان بگذرد).

نکته ادبی: «والله» سوگندی برای تأکید بر دشواری و خطراتِ مسیر طریقت است.

منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی ز من گر یک نشان خواهد نشانی هاش بنمایم

من نیز همچون مجنون در سیلابِ عشق لیلی گرفتار شده‌ام و اگر کسی بخواهد نشانه‌ای از این حقیقتِ عاشقانه از من بخواهد، من این مسیر و نشانه‌هایش را به او نشان خواهم داد.

نکته ادبی: اشاره به داستان «لیلی و مجنون» که در عرفان نمادِ عشقِ زمینی به عنوان پله‌ای برای درک عشق الهی است.

همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم

قلبم همچون ستاره‌های شب، پاره‌پاره و پراکنده گشته است؛ به سببِ سحر و افسونِ آن یارِ خودرأی و مستقل، خواب از چشمانِ آواره‌ی من رخت بربسته است.

نکته ادبی: «خودرای» به معنای کسی است که بر اساس میلِ باطنیِ خود عمل می‌کند و در اینجا صفتی برای محبوبِ مطلق است که هیچ‌کس را بر او حکمی نیست.

ز شب های من گریان بپرس از لشکر پریان که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم

از شب‌های پر از گریه‌ی من، از لشکرِ پریان بپرس، چرا که در تاریکیِ مطلق، من چنان با عوالمِ غیب درآمیخته‌ام که گویی گام‌های پریان را در کنارِ خود حس می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به باورهای کهن که پریان در تاریکی و مکان‌های خلوت حضور دارند؛ نشان‌دهنده انزوایِ عارفانه و خروج از دنیای مادی.

اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم

اگر لحظه‌ای بخواهم بیاسایم، روحِ بی‌قرارم آرام نمی‌گیرد؛ من تنها زمانی به آرامش حقیقی می‌رسم که در لحظه لحظه‌ی زندگی، در بی‌قراریِ مطلق باشم.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) در این بیت، اوجِ کمالِ عاشق را در «ناآرامی» تعریف می‌کند.

رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم

اجازه بده تا لباسی از آتش بر تن کنم (همچون خورشید) و در آن آتشِ سوزان، چنان بدرخشم که گویی جهانی را با نور و حرارتِ خویش می‌آرایم.

نکته ادبی: «قبا» نوعی جامه است؛ استفاده از آتش به عنوان جامه، کنایه از دربرگرفتنِ کاملِ دردِ عشق است.

که آن خورشید بر گردون ز عشق او همی سوزد و هر دم شکر می گوید که سوزش را همی شایم

همان خورشیدی که در آسمان می‌چرخد، از عشقِ او پیوسته در حال سوختن است و هر لحظه شکرگزار است که شایستگیِ این سوز و گداز را یافته است.

نکته ادبی: «گردون» به معنای آسمان و چرخِ فلک است که در ادبیات کلاسیک همواره در حرکت و نظاره‌گر است.

رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم

مرا رها کن تا همچون ماه در غمِ عشقِ او آب شوم و بگذار تا زمانی که همچون ماه کامل از بین نروم و فانی نشوم، به کمالِ واقعی و رشدِ معنوی نرسم.

نکته ادبی: اشاره به چرخه ماه که برای کامل شدن باید ابتدا هلال و کم‌نور (ناچیز) شود؛ استعاره‌ای از مرحله «فنا» پیش از «بقا».

آرایه‌های ادبی

تلمیح مجنون آن لیلی

اشاره به داستان عاشقانه مشهور لیلی و مجنون برای تبیینِ جنونِ عاشقانه و بی‌خویشی در راه عشق.

پارادوکس (متناقض‌نما) من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم

بیانِ این مفهوم که آرامشِ واقعیِ عاشق، دقیقاً در گروِ بی‌قراری و دوری از سکون است.

استعاره قبایی پوشم از آتش

تشبیه رنج و سوزِ عشق به لباسی که بر تنِ عاشق پوشانده شده و او را در بر گرفته است.

نمادگرایی خورشید و ماه

استفاده از اجرام آسمانی برای نمایشِ مراتبِ قرب، سوز و گداز و مراحلِ فنا و بقای عاشق.