دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۳۴

مولوی
چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم چو هر خاری از او گل شد چرا من یاسمن باشم
چو هر سنگی عسل گردد چرا مومی کند مومی همه اجسام چون جان شد چرا استیزه تن باشم
یقین هر چشم جو گردد چو آن آب روان آمد چو در جلوه ست حسن او چه بند بوالحسن باشم
اگر چه در لگن بودم مثال شمع تا اکنون چو شمعم جمله گشت آتش چرا اندر لگن باشم
چو از نحس زحل رستم چه زیر آسمان باشم چو محنت جمله دولت گشت از چه ممتحن باشم
حسد بر من حسد دارد مرا بر کی حسد باشد ز جوی خمر چون مستم چرا تشنه لبن باشم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

مضمون اصلی این سروده، بیان حال عارف واصل است که در پرتو تجلیِ محبوب ازلی، خودیت و فردیتِ خویش را رنگ‌باخته می‌بیند. شاعر با استعاراتی پویا نشان می‌دهد که چگونه حضور محبوب، تمامی تضادهای عالم (مانند خار و یاسمن، سنگ و عسل) را به یگانگی و کمال بدل می‌سازد.

در این فضا، عاشق دیگر وجودِ محدودِ خویش را در برابر عظمتِ معشوق معنا‌دار نمی‌بیند و رهایی از بندهایِ تن و تعلقات را عینِ رستگاری می‌داند. پرسش‌های مکرر شاعر در پایانِ ابیات، نه برای تردید، که برای تأکید بر زوالِ منیّت و استحاله در وجودِ حق است.

معنای روان

چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم چو هر خاری از او گل شد چرا من یاسمن باشم

هنگامی که چهره‌ دلربای معشوق همچون ماه درخشیدن گرفت، دیگر منِ حقیری باقی نمی‌ماند که وجود داشته باشد. وقتی در پرتو وجود او، هر خارِ ناچیز و گزنده‌ای به گلی لطیف تبدیل می‌شود، چرا من اصرار داشته باشم که همچون گلِ یاسمن، هویتی جداگانه و محدود داشته باشم؟

نکته ادبی: اشاره به فنایِ عاشق در معشوق و دگرگونی ماهیت‌ها در پرتوِ عشق.

چو هر سنگی عسل گردد چرا مومی کند مومی همه اجسام چون جان شد چرا استیزه تن باشم

وقتی سنگ‌های سخت و بی‌روح در اثر جذبه‌ی عشق به عسلِ شیرین و جان‌بخش بدل می‌شوند و جسم‌های مادی، ماهیتی روحانی می‌یابند، چرا من باید در کالبدِ تنِ خویش، اسیرِ کشمکش و جدال باشم؟

نکته ادبی: استیزه تن بودن کنایه از اسارت در بندِ غرایز و تعصباتِ جسمانی است.

یقین هر چشم جو گردد چو آن آب روان آمد چو در جلوه ست حسن او چه بند بوالحسن باشم

وقتی چشمه‌ی حیات و آبِ روانِ الهی جاری شد، هر چشمی به رودی پر از زلالی بدل می‌گردد. اکنون که زیباییِ معشوق در همه چیز جلوه‌گر است، چرا من باید به نام و نشان و هویتِ محدودی (مانند بوالحسن) قناعت کنم؟

نکته ادبی: بوالحسن در اینجا کنایه از دلبستگی به نام و ننگِ دنیوی و هویتِ شناسنامه‌ای است.

اگر چه در لگن بودم مثال شمع تا اکنون چو شمعم جمله گشت آتش چرا اندر لگن باشم

من تا پیش از این، همچون شمعی بودم که در گوشه‌ی لگنی (ظرفی) محبوس و بی‌رمق بود؛ اما حالا که به لطفِ آتشِ عشق، سر تا پا سوخته و به نور بدل شده‌ام، دیگر چه لزومی دارد که در آن ظرفِ تنگ و تاریک باقی بمانم؟

نکته ادبی: لگن استعاره از عالمِ خاک، قالبِ بدن و محدودیت‌های مادی است.

چو از نحس زحل رستم چه زیر آسمان باشم چو محنت جمله دولت گشت از چه ممتحن باشم

چون از نحوستِ زحل (که نمادِ سخت‌گیری و بلا در نجوم قدیم است) رهایی یافتم، دیگر نیازی نیست تحت تأثیرِ افلاک و آسمان باشم. وقتی تمامیِ رنج‌ها و بلاها به دولت و سعادت بدل شده‌اند، دیگر چرا باید در مقامِ بلاکِش و ممتحن (امتحان‌شونده) بمانم؟

نکته ادبی: اشاره به عبور از تأثیراتِ کواکب و رسیدن به مقامِ قربِ الهی که فراتر از قضا و قدرِ دنیوی است.

حسد بر من حسد دارد مرا بر کی حسد باشد ز جوی خمر چون مستم چرا تشنه لبن باشم

اکنون حسدِ دیگران بر من، مایه‌ی حیرتِ خودِ حسادت است و من اصلاً دلیلی برای حسادت‌ورزی به کسی ندارم. چون از نهرِ شرابِ معرفت مست شده‌ام، چرا باید تشنه‌ی شیر (نمادِ لذت‌های پست و مادی) باشم؟

نکته ادبی: لبن به معنای شیر است و در اینجا نمادِ لذت‌هایِ ساده و حسی در برابرِ لذتِ روحانیِ شرابِ معرفت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خار و یاسمن

خار نمادِ خودی و ناپاکی و یاسمن نمادِ لطافت و پاکی است که با عشق به هم بدل می‌شوند.

ایهام بوالحسن

اشاره به کنیه یا نامِ اشخاص و در اینجا کنایه از هویتِ دنیوی و کثرت‌گرایی است.

تضاد و تناسب لگن و شمع

لگن نشان‌دهنده‌ی محدودیتِ مادی و شمع نشان‌دهنده‌ی حقیقتِ روحانی و رهایی است.

تلمیح نحس زحل

اشاره به باورهای نجومیِ پیشینیان که سیاره زحل را نحسِ اکبر می‌دانستند.