دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۳۱

مولوی
مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم چو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم
غمان تو مرا نگذاشت تا غمگین شوم یک دم هوای تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم
همه اجزای عالم را غم تو زنده می دارد منم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم
عجب دردی برانگیزی که دردم را دوا گردد عجب گردی برانگیزی که از وی مکتحل باشم
فدایی را کفیلی کو که ارزد جان فدا کردن کسایی را کسایی کو که آن را مشتمل باشم
مرا رنج تو نگذارد که رنجوری به من آید مرا گنج تو نگذارد که درویش و مقل باشم
صباح تو مرا نگذاشت تا شمعی برافروزم عیان تو مرا نگذاشت تا من مستدل باشم
خیالی کان به پیش آید خیالت را بپوشاند اگر خونش بریزم من ز خون او بحل باشم
بسوزانم ز عشق تو خیال هر دو عالم را بسوزند این دو پروانه چو من شمع چگل باشم
خمش کن نقل کمتر کن ز حال خود به قال خود چنان نقلی که من دارم چرا من منتقل باشم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده تجلی والای عشق عرفانی در جانِ عاشق است؛ عشقی که تمامی ابعاد وجودی او را تحت‌الشعاع قرار داده و مفاهیم معمولِ خیر و شر یا غم و شادی را دگرگون ساخته است. شاعر در این فضای روحانی، حتی 'غمِ' یار را نه مایه‌ی اندوه، که عینِ حیات و لطف می‌شمارد و آن را بر هر امرِ زمینی دیگر ترجیح می‌دهد.

در این نگاه، عاشق چنان در حضورِ پررنگِ معشوق مستغرق است که تمامیِ وابستگی‌هایِ بشری به عالمِ ماده، از جمله نیاز به استدلال‌های عقلی، وجودِ جسمانی و دلبستگی‌های ذهنی را رها کرده و به نوعی یگانگی و سکوتِ پرمعنا در پیشگاهِ معشوق رسیده است.

معنای روان

مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم چو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم

اگر مقدار کمی از غمِ خود را به من بدهی، احساسِ اندوه و دلتنگی می‌کنم، اما وقتی سیلابِ غمِ خود را بر من فرو می‌ریزی، آن‌قدر از لطف و بزرگیِ این غم شرمنده و خجل می‌شوم که غمِ خود را فراموش می‌کنم.

نکته ادبی: واژه 'حزین' در اینجا به معنای غمناک است و 'خجل' بیانگر شرمندگی از مواجهه با لطفِ بی‌پایان است که غمِ یار را به هدیه‌ای ارزشمند بدل می‌کند.

غمان تو مرا نگذاشت تا غمگین شوم یک دم هوای تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم

غم‌های تو آن‌قدر مرا به خود مشغول کرده که فرصتی برای اندوهگین شدن به خاطر چیزهای دیگر ندارم؛ همچنین، شور و عشقِ تو اجازه نمی‌دهد که من خود را محدود به جسم خاکی و تعلقات مادی بدانم.

نکته ادبی: ترکیب 'آب و گل' استعاره‌ای از تن و جسم خاکی انسان است که در مقابلِ لطافتِ روح قرار دارد.

همه اجزای عالم را غم تو زنده می دارد منم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم

تمام هستی و اجزای عالم به واسطه‌ی غمِ عشقِ تو زنده و پویا هستند؛ اما من کسی هستم که از تو غمی خاص می‌طلبم تا در پناهِ آن، از وابستگی به غیر تو رها شوم و به استقلالِ وجودی برسم.

نکته ادبی: مستقل بودن در اینجا به معنای بی‌نیازی از غیر و یگانگی در سایه‌ی عشق است.

عجب دردی برانگیزی که دردم را دوا گردد عجب گردی برانگیزی که از وی مکتحل باشم

چه درد عجیبی در من می‌آفرینی که خود، درمانِ دردهای دیگرم می‌شود و چه گرد و غباری از جانبِ تو برمی‌خیزد که دیدگانِ من با آن سرمه‌سود می‌شود و بینا می‌گردد.

نکته ادبی: استعاره 'مکتحل' (سرمه کشیدن) به معنای بهره‌مندی از غبارِ راهِ یار برای روشن‌بینیِ بصیرت است.

فدایی را کفیلی کو که ارزد جان فدا کردن کسایی را کسایی کو که آن را مشتمل باشم

کجاست آن‌قدر ارزش و کفایت در معشوق که جانِ خود را فدایش کنم؟ و کجاست آن کمالی که بخواهم خود را در آن محصور و پوشیده کنم (مانند پوشیدنِ کسوت عشق)؟

نکته ادبی: اشاره به جستجویِ کمالی مطلق که ارزشِ فدا کردنِ جان را داشته باشد.

مرا رنج تو نگذارد که رنجوری به من آید مرا گنج تو نگذارد که درویش و مقل باشم

درد و رنجی که تو به من می‌دهی، اجازه نمی‌دهد که هیچ بیماریِ دیگری به سراغم بیاید؛ گنجِ عشقِ تو نیز چنان مرا بی‌نیاز می‌کند که هرگز به فقر و کم‌مایگی دچار نمی‌شوم.

نکته ادبی: تضادِ 'رنج' با 'رنجوری' و 'گنج' با 'درویشی' به زیبایی نشان‌دهنده‌ی برتریِ درد و گنجِ الهی بر احوالات بشری است.

صباح تو مرا نگذاشت تا شمعی برافروزم عیان تو مرا نگذاشت تا من مستدل باشم

پرتوِ صبحِ حضورِ تو آن‌قدر روشن است که دیگر نیازی به روشن کردنِ هیچ شمعی ندارم؛ آشکار بودنِ تو نیز چنان است که دیگر برای شناختِ تو نیاز به استدلال و دلیل‌تراشی ندارم.

نکته ادبی: تقابلِ نورِ الهی (صباح) با نورِ ناچیزِ بشری (شمع) و همچنین تقابلِ شهودِ قلبی (عیان) با استدلالِ عقلی.

خیالی کان به پیش آید خیالت را بپوشاند اگر خونش بریزم من ز خون او بحل باشم

هر فکر و خیالی که به ذهنم خطور کند و مانعِ یادِ تو شود، آن فکر را از بین می‌برم و کشتنِ آن خیال در نزدِ من مباح و درست است.

نکته ادبی: اشاره به حذفِ تمامِ تعلقاتِ ذهنی که مانعِ رسیدن به یادِ مطلقِ یار می‌شوند.

بسوزانم ز عشق تو خیال هر دو عالم را بسوزند این دو پروانه چو من شمع چگل باشم

من تمامِ تصورات و خیالاتِ این جهان و آن جهان را در آتشِ عشقِ تو می‌سوزانم؛ بگذار این خیالات مانند پروانه‌ای در برابرِ شمعِ وجودِ تو (که به زیبایی و درخششِ چگل است) بسوزند.

نکته ادبی: چگل نام شهری در ترکستان بوده که مردمانی زیباروی داشته و در ادبیات کلاسیک نماد زیبایی است.

خمش کن نقل کمتر کن ز حال خود به قال خود چنان نقلی که من دارم چرا من منتقل باشم

خاموش باش و کمتر سخن بگو؛ از حالِ درونی‌ات به گفت‌وگویِ ظاهری مپرداز. با این حقیقت و احوالی که من دارم، چرا باید از آن به سویِ مطالبِ دیگر منتقل شوم؟

نکته ادبی: دعوت به سکوت و پرهیز از کثرتِ کلام در برابرِ غنایِ احوالِ درونی.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) دردم را دوا گردد

شفا یافتن از طریق درد؛ امری که در ظاهر متناقض اما در عرفان عین حقیقت است.

استعاره آب و گل

اشاره به کالبدِ خاکی و مادی انسان که مانع پرواز روح است.

تلمیح شمع چگل

اشاره به زیباییِ افسانه‌ای مردم چگل که در متون ادبی بسیار مشهور است.

مراعات نظیر شمع، بسوزانم، پروانه

شبکه‌ای از واژگان مرتبط با آتش و سوختن که فضای عاشقانه را ترسیم می‌کند.

تمثیل گردی برانگیزی که از وی مکتحل باشم

گرد و غبارِ راهِ یار را به سرمه‌ای تشبیه کرده که باعثِ بیناییِ دیدگان می‌شود.