دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۲۹

مولوی
نه آن بی بهره دلدارم که از دلدار بگریزم نه آن خنجر به کف دارم کز این پیکار بگریزم
منم آن تخته که با من دروگر کارها دارد نه از تیشه زبون گردم نه از مسمار بگریزم
مثال تخته بی خویشم خلاف تیشه نندیشم نشایم جز که آتش را گر از نجار بگریزم
چو سنگم خوار و سرد ار من به لعلی کم سفر سازم چو غارم تنگ و تاری گر ز یار غار بگریزم
نیابم بوس شفتالو چو بگریزم ز بی برگی نبویم مشک تاتاری گر از تاتار بگریزم
از آن از خود همی رنجم که منهم در نمی گنجم سزد چون سر نمی گنجد گر از دستار بگریزم
هزاران قرن می باید که این دولت به پیش آید کجا یابم دگربارش اگر این بار بگریزم
نه رنجورم نه نامردم که از خوبان بپرهیزم نه فاسد معده ای دارم که از خمار بگریزم
نیم بر پشت پالانی که در میدان سپس مانم نیم فلاح این ده من که از سالار بگریزم
همی گویم دلا بس کن دلم گوید جواب من که من در کان زر غرقم چرا ز ایثار بگریزم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانی استوار و شاعرانه در ستایش ایستادگی، تسلیم در برابر حقیقت و نترسیدن از سختی‌های مسیر کمال است. شاعر در این قطعات، خویشتن را همچون تخته‌ای در دست نجارِ تقدیر می‌بیند که از ضربات تیشه و مسمار (رنج‌ها) نمی‌هراسد؛ چرا که هر رنج، بخشی از فرآیند شکل‌گیری و صیقل‌خوردن روح است.

فضا آکنده از عزم راسخ، شهامت و نوعی عرفانِ عمل‌گراست که در آن، گریختن از میدانِ آزمون‌های الهی یا مادی، به معنای از دست دادنِ گوهرِ جان و فرصت‌های تکرارناپذیرِ هستی است. این اثر دعوت به پذیرشِ مسئولیت و استقبال از رنجی است که به تعالی می‌انجامد.

معنای روان

نه آن بی بهره دلدارم که از دلدار بگریزم نه آن خنجر به کف دارم کز این پیکار بگریزم

من آن‌قدر بی‌احساس نیستم که از معشوق روی برگردانم و آن‌قدر ترسو نیستم که در میدان نبرد و مبارزه، از سختی‌ها بگریزم.

نکته ادبی: دلدار استعاره از معشوق حقیقی یا هدف والا است. تضاد بین دلدار و خنجر، تقابل میان عشق و جنگ است.

منم آن تخته که با من دروگر کارها دارد نه از تیشه زبون گردم نه از مسمار بگریزم

من همچون چوبی هستم که در اختیارِ نجار (خداوند یا سرنوشت) قرار دارد تا مرا بسازد؛ بنابراین، نه از ضربات تیشه (رنج‌ها) ضعیف می‌شوم و نه از فرو رفتن مسمار (سختی‌ها) فرار می‌کنم.

نکته ادبی: تخته نماد نفسِ تسلیم‌شده و نجار نماد مشیت الهی است. زبون گردیدن به معنای خوار و ناتوان شدن است.

مثال تخته بی خویشم خلاف تیشه نندیشم نشایم جز که آتش را گر از نجار بگریزم

مانند تخته‌ای بی‌اراده هستم و در برابر تیشه‌ی نجار مقاومتی نمی‌کنم؛ تنها در صورتی از او گریزانم که مرا نپذیرد و به آتش بسپارد (یعنی اگر از مسیرِ عشق رانده شوم، برایم ویرانگر است).

نکته ادبی: تعبیر تخته بی‌خویش، نشان‌دهنده‌ی فنای اراده‌ی سالک در برابر اراده‌ی معشوق است.

چو سنگم خوار و سرد ار من به لعلی کم سفر سازم چو غارم تنگ و تاری گر ز یار غار بگریزم

اگر به سمتِ حقیقتِ تابناک (لعل) نروم، همچون سنگِ بی‌ارزشی هستم که سرد و بی‌فایده است؛ و اگر از همراهِ واقعیِ مسیر (یارِ غار) بگریزم، همچون غاری تاریک و تنگ و بی‌استفاده می‌مانم.

نکته ادبی: یار غار تلمیحی به همراهی حضرت ابوبکر با پیامبر در غار ثور دارد که نماد وفاداری در شرایط سخت است.

نیابم بوس شفتالو چو بگریزم ز بی برگی نبویم مشک تاتاری گر از تاتار بگریزم

اگر به خاطرِ فقر و ناداری (بی‌برگی) از سختی فرار کنم، هرگز به میوه‌ی خوش (شفتالو) نمی‌رسم؛ همان‌طور که اگر از سختیِ راهِ تاتار (دشمن یا مسیر دشوار) بترسم، هرگز بوی مشک نایاب آن را استشمام نخواهم کرد.

نکته ادبی: بی‌برگی استعاره از فقر و نداشتن توشه راه است. تاتار نماد سرزمین‌های دور و دشوار است که دسترسی به منابع ارزشمند در آنجا مستلزم گذر از سختی است.

از آن از خود همی رنجم که منهم در نمی گنجم سزد چون سر نمی گنجد گر از دستار بگریزم

از خودِ محدودم در رنجم، چرا که وجودم در این کالبد تنگ نمی‌گنجد؛ همان‌طور که وقتی سر بزرگ است، سزاوار است که از دستار (عمامه) که آن را محدود می‌کند، رها شد.

نکته ادبی: دستار در اینجا نماد تعلقات دنیوی و محدودیت‌هایی است که مانع ظهورِ حقیقتِ بزرگِ انسانی می‌شود.

هزاران قرن می باید که این دولت به پیش آید کجا یابم دگربارش اگر این بار بگریزم

چنین فرصتِ ارزشمندی برای کمال و رشد، به ندرت و در فواصل بسیار طولانی پیش می‌آید؛ اگر اکنون که این موقعیت فراهم شده از آن بگریزم، دیگر هرگز به آن دست نخواهم یافت.

نکته ادبی: دولت در متون کهن به معنای اقبال، فرصتِ نیکو و رسیدن به مرتبه‌ای والا است.

نه رنجورم نه نامردم که از خوبان بپرهیزم نه فاسد معده ای دارم که از خمار بگریزم

من نه بیمارم و نه ناتوان که از زیبایی‌های زندگی یا معشوق پرهیز کنم؛ و نه چنان فاسد و ضعیف‌المزاج هستم که از خمارِ (بهایِ) عشق بگریزم.

نکته ادبی: خمار در اینجا کنایه از عوارض یا سختی‌های پس از وصال یا هزینه‌های عشق‌ورزی است که عاشق باید بپردازد.

نیم بر پشت پالانی که در میدان سپس مانم نیم فلاح این ده من که از سالار بگریزم

من سوار بر پالانِ پستی نیستم که در میدانِ زندگی عقب بمانم؛ من کشاورزِ ناچیزِ این ده نیستم که از سالار و فرمانروایِ خودم بترسم و فرار کنم.

نکته ادبی: پالان نماد بارکشی و حقارت است. سالار استعاره از خداوند یا پیرِ طریقت است که صاحب اختیار است.

همی گویم دلا بس کن دلم گوید جواب من که من در کان زر غرقم چرا ز ایثار بگریزم

عقلِ جزئی و نفسِ من مدام می‌گوید که بس کن و دست بردار، اما دلم در پاسخ می‌گوید که من در معدنِ زر (گنجینه حقیقت) غرق شده‌ام؛ پس چرا نباید از این گنج به دیگران ببخشم و ایثار کنم؟

نکته ادبی: کانِ زر استعاره از معنویت و کمالات درونی است که وقتی انسان به آن دست می‌یابد، بخشندگی برای او امری طبیعی می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره تخته و نجار

تخته استعاره از وجود انسان و نجار استعاره از خداوند یا سرنوشت است که انسان را می‌تراشد و شکل می‌دهد.

تلمیح یار غار

اشاره به همراهی و وفاداری در شرایط بسیار سخت و محنت‌بار.

تضاد (طباق) سنگ و لعل

تقابل میان سردی و بی‌ارزشیِ سنگ با درخشش و ارزشمندی لعل برای نشان دادن مسیر تعالی.

کنایه در کان زر غرقم

کنایه از بهره‌مندی از ثروتِ معنوی و انوار الهی که باعث بی‌نیازی و سخاوت می‌شود.