دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۲۷

مولوی
من از اقلیم بالایم سر عالم نمی دارم نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی دارم
اگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهر وگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمی دارم
مرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کن مرا گفته ست لاتسکن تو را همدم نمی دارم
مرا چون دایه فضلش به شیر لطف پرورده ست چو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمی دارم
در آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازد خرد خواهد که دریازد منش محرم نمی دارم
ز شادی ها چو بیزارم سر غم از کجا دارم به غیر یار دلدارم خوش و خرم نمی دارم
پی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندم که من آن سرو آزادم که برگ غم نمی دارم
درافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بو ز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمی دارم
تو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهم بر اشهب بر نمی شینم سر ادهم نمی دارم
جز این منهاج روز و شب بود عشاق را مذهب که بر مسلک به زیر این کهن طارم نمی دارم
به باغ عشق مرغانند سوی بی سویی پران من ایشان را سلیمانم ولی خاتم نمی دارم
منم عیسی خوش خنده که شد عالم به من زنده ولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمی دارم
ز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدم بگو عشقا که من با دوست لا و لم نمی دارم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، نجوای روحِ آزاده‌ای است که از بندِ عناصر چهارگانه (آب و خاک) و تعلقات مادی رها شده و به اصلِ خویش، یعنی عالمِ معنا بازگشته است. شاعر با زبانی حماسی و عارفانه، هرگونه دلبستگی به لذت‌های دنیوی، قضاوت‌های عقلانی و حتی قیود ظاهری را پشت سر می‌گذارد تا به یگانگی و سکوتِ مطلق در محضرِ معشوق برسد.

در این اثر، شاعر خود را در جایگاه بزرگان و انبیا (مانند سلیمان و عیسی) می‌بیند، اما نه در معنای تاریخی آن، بلکه به عنوان جلوه‌هایی از حقیقتِ وجودی. او با نفیِ «من» و فراتر رفتن از دوگانگی‌های روز و شب، سعی دارد به مخاطب بفهماند که راهِ عشق، راهی است که در آن «عقلِ جزئی» و «استدلال» راهی ندارند و تنها تسلیم و سکوت در برابرِ محبوب، معنابخشِ زندگی است.

معنای روان

من از اقلیم بالایم سر عالم نمی دارم نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی دارم

من متعلق به جایگاه‌های بلندِ معنوی هستم و هیچ دلبستگی و اهمیتی برای دنیای مادی قائل نیستم؛ من نه از تبار آب و خاک (جسم مادی) هستم و نه در بندِ این جهانم.

نکته ادبی: «اقلیم بالا» کنایه از عالم ملکوت است. «سرِ عالم ندارم» به معنای نداشتن میل و توجه به دنیاست.

اگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهر وگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمی دارم

اگر دنیا پر از ستاره باشد یا دریا سرشار از مروارید باشد و یا صحرا مملو از گل‌ها و جانوران گوناگون، باز هم من هیچ تمایلی به این‌ها ندارم.

نکته ادبی: «عبهر» در اینجا برای اشاره به کثرت و جلوه‌های رنگارنگ و فریبنده دنیوی به کار رفته است.

مرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کن مرا گفته ست لاتسکن تو را همدم نمی دارم

تو به من می‌گویی که با تو شوخی کنم و هم‌صحبت شوم؛ اما من فرمانِ «لاتَسکن» (ساکن مشو و تعلق مگیر) را شنیده‌ام و دیگر همدمی برای تو ندارم.

نکته ادبی: «لاتَسکن» اشاره‌ای است به نهیِ سکونت و توقف در عالمِ غیرِ حق که در سیر و سلوک اهمیت دارد.

مرا چون دایه فضلش به شیر لطف پرورده ست چو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمی دارم

فضل و بخششِ خداوند مانند دایه‌ای مرا با شیرِ لطافت پرورده است؛ من چنان از آن حقیقتِ شیرین مست و مخمورم که دیگر نیازی به آب زمزم (آب ظاهری و مناسکِ صرف) ندارم.

نکته ادبی: تضادِ «شیرِ لطف» با «آب زمزم» نشان‌دهنده ترجیحِ عشقِ بی‌پایان به مناسکِ ظاهری است.

در آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازد خرد خواهد که دریازد منش محرم نمی دارم

در آن شربتِ معنوی که جان را زنده می‌کند، دلِ عاشق خود را فدا می‌کند؛ عقل می‌خواهد این حقیقت را درک کند، اما من او را محرمِ این راز نمی‌دانم.

نکته ادبی: «جان بازد» کنایه از فدا کردن و از خود گذشتن است.

ز شادی ها چو بیزارم سر غم از کجا دارم به غیر یار دلدارم خوش و خرم نمی دارم

چون از شادی‌های مادی بیزارم، پس غمِ دنیا هم مرا نمی‌گیرد؛ من جز یارِ دلدار، هیچ چیزِ خوش و خرمی ندارم.

نکته ادبی: شاعر به تعادلی عرفانی رسیده است که در آن، دوری از خوشی‌های زودگذر، منجر به رهایی از غم‌های متناظر با آن می‌شود.

پی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندم که من آن سرو آزادم که برگ غم نمی دارم

من برای رسیدن به آن شرابِ معنوی، روزه می‌گیرم و شکم بر روزه می‌بندم؛ چرا که من آن سروِ آزادم که هیچ‌گاه به پاییز (غم) دچار نمی‌شوم.

نکته ادبی: «سرو آزاد» نمادِ رهایی از قید و بند و جاودانگی در عالمِ معنوی است.

درافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بو ز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمی دارم

من در جویِ عشق افتادم و از رنگ و بویِ خود (تعلقاتِ شخصی) پاک شدم؛ من چنان مجذوبِ زخمِ عشق شده‌ام که دیگر به دنبالِ مرهمی برای آن نیستم.

نکته ادبی: عشق، زخمی است که لذت‌بخش است و عاشق خواستارِ شفای آن نیست.

تو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهم بر اشهب بر نمی شینم سر ادهم نمی دارم

روز و شب را مانند دو اسب (سفید و سیاه) بدان؛ من بر هیچ‌کدام سوار نمی‌شوم و درگیرِ گذرِ زمان نیستم.

نکته ادبی: «اشهب» به معنای اسبِ سپید و «ادهم» به معنای اسبِ سیاه است که نمادِ روز و شب هستند.

جز این منهاج روز و شب بود عشاق را مذهب که بر مسلک به زیر این کهن طارم نمی دارم

راه و روشِ عاشقان همین است که زیرِ این آسمانِ کهن، مذهب و مسلکِ خاصی نداشته باشند (بندِ هیچ عقیده محدودکننده‌ای نباشند).

نکته ادبی: «طارم» در اینجا به معنای آسمان و سقفِ بلندِ هستی است.

به باغ عشق مرغانند سوی بی سویی پران من ایشان را سلیمانم ولی خاتم نمی دارم

در باغِ عشق، مرغانی هستند که به سوی «بی‌سویی» (عالمِ غیب) پرواز می‌کنند؛ من سلیمانِ آن‌ها هستم اما انگشتری (قدرتِ ظاهری) نمی‌خواهم.

نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان نبی که با انگشتر بر همه چیز مسلط بود، اما شاعر قدرتِ معنوی را بر سلطنت ترجیح می‌دهد.

منم عیسی خوش خنده که شد عالم به من زنده ولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمی دارم

من آن عیسیِ خندانم که جهان با نفسِ من زنده شد؛ اما نسبتِ من به خداوند بازمی‌گردد و از مریم (تولدِ جسمانی) نیست.

نکته ادبی: تأکید بر تولدِ معنویِ عارف که از عالمِ امرِ الهی است، نه از عالمِ طبیعت.

ز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدم بگو عشقا که من با دوست لا و لم نمی دارم

از این عشق، درسِ سکوت را آموختم؛ ای عشق! به دوست بگو که من دیگر با او «نه» و «چرا» (اعتراض و پرسش) ندارم.

نکته ادبی: «لا و لم» اشاره به نفی و پرسش دارد؛ یعنی تسلیمِ محض در برابرِ اراده‌ی دوست.

آرایه‌های ادبی

استعاره اقلیم بالا

اشاره به عالم ملکوت و جایگاه اصلی روح که فراتر از عالم ماده است.

تلمیح سلیمان، عیسی، زمزم

اشاره به شخصیت‌ها و نشانه‌های دینی برای تبیینِ جایگاهِ معنویِ عارف.

تضاد اشهب و ادهم

استفاده از اسبِ سپید و سیاه برای نشان دادنِ روز و شب و دوگانگی‌های دنیوی.

نماد سرو آزاد

نمادِ آزادی از تعلقات و رهایی از غم‌های پاییزی و گذرای دنیوی.

پارادوکس زخم عشق و بی‌مرهمی

لذت بردن از رنجِ عشق که در نگاهِ عقل باید درمان شود، اما در نگاهِ عاشق، خودِ درد، مطلوب است.