دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۱۹

مولوی
بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم برآمد موج آب چشم و خون دل نتانستم
شکسته بسته می گفتم پریر از شرح دل چیزی تنک شد جام فکر و من چو شیشه خرد بشکستم
چو تخته تخته بشکستند کشتی ها در این طوفان چه باشد زورق من خود که من بی پا و بی دستم
شکست از موج این کشتی نه خوبی ماند و نه زشتی شدم بی خویش و خود را من سبک بر تخته ای بستم
نه بالایم نه پست اما ولیک این حرف پست آمد که گه زین موج بر اوجم گهی زان اوج در پستم
چه دانم نیستم هستم ولیک این مایه می دانم چو هستم نیستم ای جان ولی چون نیستم هستم
چه شک ماند مرا در حشر چون صد ره در این محشر چو اندیشه بمردم زار و چون اندیشه برجستم
جگر خون شد ز صیادی مرا باری در این وادی ز صیدم چون نبد شادی شدم من صید و وارستم
بود اندیشه چون بیشه در او صد گرگ و یک میشه چه اندیشه کنم پیشه که من ز اندیشه ده مستم
به هر چاهی که برکندم ز اول من درافتادم به هر دامی که بنهادم من اندر دام پیوستم
خسی که مشتریش آمد خیال خام ریش آمد سبال از کبر می مالد که رو من کار کردستم
چه کردی آخر ای کودن نشاندی گل در این گلخن نرست از گلشنت برگی ولیک از خار تو خستم
مرا واجب کند که من برون آیم چو گل از تن که عمرم شد به شصت و من چو سین و شین در این شستم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازتابی عمیق از کشمکش‌های درونی سالکی است که در مسیر معرفت و فنا، وجودِ خویش را در تلاطم دریای هستی درهم‌شکسته می‌بیند. شاعر در پیِ آن است که احوالِ دلِ خویش را توصیف کند، اما درمی‌یابد که قالب کلمات برای بیانِ حقیقت جان تنگ است و راهی جز رهایی از قیدِ «منیت» و سپردنِ خود به دست طوفان حوادث وجود ندارد.

درونمایه‌ی اصلی شعر، تناقضات هستی‌شناسانه‌ی انسان است؛ جایی که میان هستی و نیستی، فراز و فرود، و قدرت و ناتوانی سرگردان است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های عرفانی، به این حقیقت متعالی اشاره دارد که تنها با مرگِ اختیاریِ نفس و پشت‌پا زدن به عقل جزوی و اندیشه‌های خام، می‌توان به آزادی و بقای حقیقی دست یافت.

معنای روان

بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم برآمد موج آب چشم و خون دل نتانستم

سعی کردم حال دلم را آن‌گونه که می‌دانستم شرح دهم، اما سیل اشک از چشمانم جاری شد و خون دلم به جوش آمد و دیگر توانِ گفتن نداشتم.

نکته ادبی: نتانستم صورتِ کهن و مخفف نتوانستم است که در متون کلاسیک برای حفظ وزن به کار می‌رفته است.

شکسته بسته می گفتم پریر از شرح دل چیزی تنک شد جام فکر و من چو شیشه خرد بشکستم

چند روز پیش، ناقص و پراکنده سعی کردم چیزی از شرحِ دلم بگویم، اما ظرفیتِ فکرم برای تحمل این حقایق تنگ بود و من همانند شیشه خرد شدم.

نکته ادبی: شکسته بسته کنایه از بیانِ ناقص و نامرتب است. تنک شدن به معنای نازک و کم‌طاقت شدنِ ظرف است.

چو تخته تخته بشکستند کشتی ها در این طوفان چه باشد زورق من خود که من بی پا و بی دستم

وقتی در این دریای طوفانی، کشتی‌های بزرگ یکی پس از دیگری درهم می‌شکنند، وجودِ من با این ضعف و ناتوانی که دست و پایی (برای نجات) ندارم، چه اهمیتی دارد؟

نکته ادبی: زورق به معنای قایق کوچک است. بی پا و بی دست کنایه از عجز و درماندگی مطلق سالک است.

شکست از موج این کشتی نه خوبی ماند و نه زشتی شدم بی خویش و خود را من سبک بر تخته ای بستم

در اثر موج‌های این طوفان، کشتی وجودم شکست و دیگر خوب و بدِ دنیا برایم بی‌معنی شد؛ از خود بی‌خود شدم و تنِ ناتوانم را به تخته‌پاره‌ای سپردم.

نکته ادبی: بی‌خویش شدن به معنای فنایِ اراده و از خود رستگی است.

نه بالایم نه پست اما ولیک این حرف پست آمد که گه زین موج بر اوجم گهی زان اوج در پستم

نه بالادستم و نه پایین‌دست، اما اینکه می‌گویم «پست»، خود حرفی ناپسند است؛ زیرا مدام میانِ اوجِ تعالی و حضیضِ مادی در نوسانم.

نکته ادبی: بالا و پست در اینجا نمادِ دوگانگی‌های وجودیِ سالک است.

چه دانم نیستم هستم ولیک این مایه می دانم چو هستم نیستم ای جان ولی چون نیستم هستم

نمی‌دانم که هستم یا نیستم، اما این را به یقین می‌دانم که تا زمانی که بر «هستی» و خودخواهیِ خود پافشاری می‌کنم، در حقیقت نیستم؛ و آنگاه که از خود می‌گذرم و نیست می‌شوم، تازه حقیقتِ هستی را می‌یابم.

نکته ادبی: این بیت دربردارنده‌ی پارادوکسِ معروفِ «فنا و بقا» در عرفان است.

چه شک ماند مرا در حشر چون صد ره در این محشر چو اندیشه بمردم زار و چون اندیشه برجستم

دیگر چه شکی در رستاخیز (حشر) برایم باقی می‌ماند، در حالی که در همین دنیا صد بار در دلم مرده‌ام و دوباره با اندیشه‌ای نو زنده شده‌ام؟

نکته ادبی: اشاره به مفهوم «موتوا قبل ان تموتوا» (بمیرید پیش از آنکه بمیرید) دارد.

جگر خون شد ز صیادی مرا باری در این وادی ز صیدم چون نبد شادی شدم من صید و وارستم

جگرم از دستِ صیادِ نفس خون شد. یک‌بار در این وادیِ عشق، چون دیدم که از صید کردن و به دست آوردنِ دنیا شاد نمی‌شوم، خودم تن به صیدِ الهی دادم و از قیدِ جهان آزاد شدم.

نکته ادبی: وارستن به معنای رهایی از تعلقات است.

بود اندیشه چون بیشه در او صد گرگ و یک میشه چه اندیشه کنم پیشه که من ز اندیشه ده مستم

ذهن و اندیشه، همچون بیشه‌ای است که در آن صدها گرگِ درنده (افکار مخرب) وجود دارد؛ چرا باید «فکر کردن» را پیشه‌ی خود کنم، وقتی که از شدتِ اندیشیدن و کشمکش‌های ذهنی مست و سرگردانم؟

نکته ادبی: میشه در اینجا به معنای بیشه و جایگاه درندگان است.

به هر چاهی که برکندم ز اول من درافتادم به هر دامی که بنهادم من اندر دام پیوستم

هر چاهی که برای دیگران کندم، خودم در آن افتادم و هر دامی که برای صیدِ دیگران پهن کردم، خودم گرفتارِ آن شدم.

نکته ادبی: بازتابِ قانونِ بازگشتِ عمل (مکافاتِ عمل) است.

خسی که مشتریش آمد خیال خام ریش آمد سبال از کبر می مالد که رو من کار کردستم

آن انسانِ پستی که مشتری و طالبِ چیزی شده، در واقع دچار خیال‌پردازی خام است و از تکبر سبیل خود را تاب می‌دهد و می‌گوید: من چه کارهای بزرگی کرده‌ام!

نکته ادبی: سبال به معنای سبیل است. کنایه از غرورِ بیجا.

چه کردی آخر ای کودن نشاندی گل در این گلخن نرست از گلشنت برگی ولیک از خار تو خستم

ای نادان، آخر چه کردی که گل را در گلخن (حمامِ آتش/جای کثیف) کاشتی؟ در گلستانِ تو هیچ گلی نرویید، اما خارهای تو مرا آزرد و مجروح کرد.

نکته ادبی: گلخن کنایه از دنیای مادیِ ناپاک است.

مرا واجب کند که من برون آیم چو گل از تن که عمرم شد به شصت و من چو سین و شین در این شستم

بر من واجب است که همچون گل از پیراهنِ تن خارج شوم؛ چرا که عمرم به شصت سال رسیده و هنوز درگیرِ کشمکش‌های ابتدایی و بی‌حاصلِ نفسانی هستم.

نکته ادبی: شین و شین در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنای گرفتاری در پیچ و خمِ حروف و سخن است و هم اشاره به دشواری‌های سنِ پیری.

آرایه‌های ادبی

متناقض‌نما (پارادوکس) چو هستم نیستم ای جان ولی چون نیستم هستم

بیانِ فشرده‌یِ مفهومِ فنا و بقا؛ نفیِ خودِ مجازی برای اثباتِ خودِ حقیقی.

استعاره کشتی

نمادِ وجودِ فردی و نفسِ انسانی که در دریای طوفانیِ دنیا در معرضِ خطر است.

ایهام شست

اشاره به عدد شصت (سن) و همچنین کشمکش و شست‌وشوی روح.

مراعات نظیر بیشه، گرگ، صیاد، صید

ایجاد فضایی وحشی و پرخطر برای تبیینِ آشفتگی‌های ذهن.