دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۱۴

مولوی
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم
مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایب ها که چندین سال من کشتی در این خشکی همی رانم
بیا ای جان تویی موسی وین قالب عصای تو چو برگیری عصا گردم چو افکندیم ثعبانم
تویی عیسی و من مرغت تو مرغی ساختی از گل چنانک دردمی در من چنان در اوج پرانم
منم استون آن مسجد که مسند ساخت پیغامبر چو او مسند دگر سازد ز درد هجر نالانم
خداوند خداوندان و صورت ساز بی صورت چه صورت می کشی بر من تو دانی من نمی دانم
گهی سنگم گهی آهن زمانی آتشم جمله گهی میزان بی سنگم گهی هم سنگ و میزانم
زمانی می چرم این جا زمانی می چرند از من گهی گرگم گهی میشم گهی خود شکل چوپانم
هیولایی نشان آمد نشان دایم کجا ماند نه این ماند نه آن ماند بداند آن من آنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای عرفانی و شوریدگیِ عارفانه سروده شده است؛ جایی که شاعر با بهره‌گیری از نمادهای ادیان ابراهیمی و داستان‌های اساطیری، از تحولاتِ مداومِ جان و روح در محضر حق سخن می‌گوید. درون‌مایه اصلی، تسلیمِ محضِ سالک در برابر اراده‌ی الهی و تجربه‌ی وحدت وجود است که در آن، مرزهای منیت و قالب‌های ظاهری رنگ می‌بازند.

شاعر با تبیینِ جایگاه خود به عنوانِ آینه‌ای برای تجلیاتِ الهی، نشان می‌دهد که چگونه انسان در دستانِ خداوند، صورتی تغییرپذیر دارد. از نگاه او، تمامیِ هستی، چه در مقامِ فاعل و چه مفعول، چه در مقامِ قدرت و چه در مقامِ ضعف، نمودهایی از یک حقیقتِ واحد است که تنها نزدِ خداوند قابل درک و معناست.

معنای روان

درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم

در جانم آتشی (تجلی حق) را مشاهده کردم و ندایی برخاست که مرا به سوی خود می‌خواند؛ گویی این همان آتشی است که موسی (ع) را در کوه طور به سوی خود فراخواند، آیا من نیز به مقام موسی رسیده‌ام؟

نکته ادبی: اشاره به داستانِ آتشی است که موسی در کوه طور دید و تجلیِ نخستینِ خداوند بر او بود.

دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم

من به صحرای بی‌پایانِ سرگشتگی و عشق گام نهادم و سختی‌ها را تحمل کردم و همچون موسی که در بیابان تیه، مَن و سَلوی (غذای بهشتی) دریافت کرد، من نیز چهل سال است که در این راهِ بیابان‌گونه به دنبالِ رسیدن به حق هستم.

نکته ادبی: التّیه: بیابانی که بنی‌اسرائیل چهل سال در آن سرگردان بودند. من و سلوی: مائده‌های آسمانی که بر بنی‌اسرائیل نازل می‌شد.

مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایب ها که چندین سال من کشتی در این خشکی همی رانم

دیگر از کشتی و دریا و مسیرهای معمولِ سفر نپرس، بلکه به شگفتی‌های کارِ من بنگر؛ چرا که سال‌هاست کشتیِ وجودم را در خشک‌رودِ این جهانِ خاکی می‌رانم (حرکتی که بر خلافِ عادت است).

نکته ادبی: پارادوکسِ (تناقضِ) حرکتِ کشتی در خشکی، کنایه از سیرِ سلوک عرفانی است که بر خلافِ قوانینِ طبیعی و مادی است.

بیا ای جان تویی موسی وین قالب عصای تو چو برگیری عصا گردم چو افکندیم ثعبانم

ای جانِ من، تو در حکمِ حضرت موسی هستی و این قالبِ جسمانیِ من عصای توست؛ هرگاه مرا در دستِ قدرت بگیری، قدرتمند و هولناک (همچون اژدها) می‌شوم و هرگاه مرا رها کنی، چیزی جز تکه‌ای چوبِ بی‌ارزش نیستم.

نکته ادبی: ثعبان: مارِ عظیم یا اژدها؛ اشاره به معجزه‌ی موسی که عصایش اژدها شد.

تویی عیسی و من مرغت تو مرغی ساختی از گل چنانک دردمی در من چنان در اوج پرانم

تو به جایگاهِ حضرت عیسی (که روح در گل می‌دمید) هستی و من آن مرغِ گلی‌ام که تو ساختی؛ زمانی که دمِ روح‌بخشِ خود را در من بدمی، چنان جان می‌گیرم که در اوجِ آسمانِ حقیقت پرواز می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به معجزه‌ی عیسی (ع) در دمیدنِ روح به پرنده‌ای از گِل که در قرآن و متون عرفانی آمده است.

منم استون آن مسجد که مسند ساخت پیغامبر چو او مسند دگر سازد ز درد هجر نالانم

من همان ستونی (اُستون حنّانه) هستم که پیامبر (ص) به آن تکیه می‌کرد؛ اکنون که تو (خداوند) تکیه‌گاهِ دیگری برگزیده‌ای، من از دردِ دوری و هجران در ناله‌ام.

نکته ادبی: استون حنّانه: ستونی در مسجد پیامبر که پس از ساختن منبر، از فراقِ تکیه دادنِ پیامبر به آن، ناله می‌کرد.

خداوند خداوندان و صورت ساز بی صورت چه صورت می کشی بر من تو دانی من نمی دانم

ای خداوندگارِ همه قدرت‌ها و ای نگارگری که خود صورتی نداری (بی‌جهت و بی‌مکان هستی)، هر صورتی که بر وجودِ من نقاشی می‌کنی، تنها تو به حقیقتِ آن آگاهی و منِ ناچیز از رمز و رازِ این نقش‌ها بی‌خبرم.

نکته ادبی: صورت‌سازِ بی‌صورت: پارادوکسِ عرفانی برای توصیف خداوند که خالقِ همه تصاویر است اما خود جسم و شکل ندارد.

گهی سنگم گهی آهن زمانی آتشم جمله گهی میزان بی سنگم گهی هم سنگ و میزانم

گاهی سخت و سرد همچون سنگم، گاهی سخت و نافذ همچون آهن، گاهی سوزان همچون آتش؛ گاهی ترازویی هستم که هیچ وزنی ندارد و گاهی خودِ آن سنگِ ترازوم و هم میزانِ سنجشِ حق و باطل.

نکته ادبی: میزان: ترازو؛ استعاره از قضاوت و سنجشِ ارزش‌های وجودی.

زمانی می چرم این جا زمانی می چرند از من گهی گرگم گهی میشم گهی خود شکل چوپانم

زمانی در این دنیا می‌چرم (به دنبالِ علفِ دنیا) و زمانی دیگران از من بهره می‌برند؛ گاهی درنده و گرگم، گاهی ضعیف و گوسفند و گاهی خودِ چوپانی هستم که بر این احوال نظارت دارم.

نکته ادبی: تغییرِ مداومِ حالاتِ نفسانی و نقش‌های انسانی که همه به یک حقیقت باز می‌گردند.

هیولایی نشان آمد نشان دایم کجا ماند نه این ماند نه آن ماند بداند آن من آنم

این جهانی که می‌بینی هیولایی (ماده‌ی اولیه‌ی شکل‌نایافته) بیش نیست که نشانی از او باقی نمی‌ماند؛ نه این باقی می‌ماند و نه آن (صورِ مختلف)، تنها کسی که حقیقتِ من را می‌داند، همان «آنِ» من یعنی خدای من است.

نکته ادبی: هیولا: در فلسفه قدیم، ماده‌الاول یا ماده‌ی نخستین که هنوز هیچ صورتی نپذیرفته است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح موسی عمران، مَن و سَلوی، عیسی و مرغ گلی، استون حنّانه

اشاره به داستان‌های پیامبران و وقایع تاریخی جهت عمق بخشیدن به مفاهیم عرفانی.

تناقض (پارادوکس) کشتی در این خشکی، صورت‌سازِ بی‌صورت

استفاده از مفاهیم متضاد برای بیانِ حقایقِ فراطبیعی که عقلِ عادی از درک آن عاجز است.

تشبیه و استعاره قالب عصای تو، من مرغی ساختی از گل

تشبیه وجودِ انسان به ابزاری در دستِ خداوند برای تبیینِ جبر و اختیار و قدرتِ مطلقِ پروردگار.