دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۰۸

مولوی
تا به کی ای شکر چو تن بی دل و جان فغان کنم چند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنم
از غم و اندهان من سوخت درون جان من جمله فروغ آتشین تا به کیش نهان کنم
چند ز دوست دشمنی جان شکنی و تن زنی چند من شکسته دل نوحه تن به جان کنم
مومن عشقم ای صنم نعره عشق می زنم همچو اسیرکان ز غم تا به کی الامان کنم
چونک خیال تو سحر سوی من آید ای قمر چون گذرد ز موج خون خاصه که خون فشان کنم
سنگ شد آب از غمم آه نه سنگ و آهنم کآتش روید از تنم چونک حدیث آن کنم
ای تبریز شمس دین با تو قرین و چون قرین دور قمر اگر هله با تو یکی قران کنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانگرِ سوز و گدازِ عاشقی است که در فراقِ معشوق، وجودِ خویش را در آتشِ هجرانِ متوالی ذوب‌شده می‌بیند. شاعر با زبانی سرشار از تصویرسازی‌های حسی و عاطفی، از تناقضِ میانِ ضعفِ جسمانی و قدرتِ روحیِ حاصل از عشق سخن می‌گوید.

او نه‌تنها از دردِ بی‌درمانِ جدایی و دشمنیِ ظاهریِ یار شکوه می‌کند، بلکه در نهایت، این طلبِ حضور و وصال را به ساحتی عرفانی و کیهانی گره می‌زند و شمسِ تبریزی را به عنوانِ کانونِ اصلیِ این تجلی و نقطهٔ امید برای برقراریِ پیوندِ معنوی (قران) می‌ستاید.

معنای روان

تا به کی ای شکر چو تن بی دل و جان فغان کنم چند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنم

ای معشوق شیرین‌سخن، تا چه زمانی باید مانندِ تنی که بی‌دل و جان مانده است، به زاری بنالم؟ تا کی باید به خاطرِ ریزشِ برگ‌های امید در خزانِ غم، وجودم زرد و پژمرده شود؟

نکته ادبی: ترکیبِ «برگ‌ریزِ غم» استعاره‌ای از فروپاشیِ توان و طراوتِ شاعر در اثرِ اندوه است و «شکر» استعاره از معشوقِ شیرین‌دهان.

از غم و اندهان من سوخت درون جان من جمله فروغ آتشین تا به کیش نهان کنم

از شدتِ غم و اندوه، درونِ جانم در حال سوختن است؛ تا چه زمانی باید این فروغِ آتشینِ عشق را که درونم شعله‌ور است، از دیگران پنهان نگه دارم؟

نکته ادبی: «فروغ آتشین» نمادی از آگاهی و عشقِ الهی است که در وجودِ عاشق می‌سوزد و شاعر از فشارِ نهان‌داریِ آن در رنج است.

چند ز دوست دشمنی جان شکنی و تن زنی چند من شکسته دل نوحه تن به جان کنم

ای دوست، تا کی می‌خواهی با من دشمنی کنی و با رفتارت جان و تنم را بشکنی؟ منِ شکسته‌دل تا چه زمانی باید به خاطرِ رنجی که به تنم وارد می‌شود، نوحه و زاری کنم؟

نکته ادبی: «جان‌شکنی و تن‌زنی» اشاره به درگیریِ کاملِ وجودِ عاشق در میدانِ امتحانِ عشق دارد که هم روح و هم جسم را درگیر کرده است.

مومن عشقم ای صنم نعره عشق می زنم همچو اسیرکان ز غم تا به کی الامان کنم

من به دینِ عشق ایمان دارم، پس ای بتِ زیبای من، همچنان فریادِ عشق سر می‌دهم؛ تا چه زمانی باید همچون اسیران، از غمِ هجران، تقاضای امان و رهایی کنم؟

نکته ادبی: «مومن عشق» کنایه از اعتقادِ راسخ و ایمانِ قلبی به آیینِ عشق‌ورزی است و «اسیرکان» دلالت بر اسارتِ عاشق در چنبرهٔ غم دارد.

چونک خیال تو سحر سوی من آید ای قمر چون گذرد ز موج خون خاصه که خون فشان کنم

ای معشوق که همچون ماه درخشان هستی، وقتی خیالِ تو در سحرگاه به سوی من می‌آید، اشک‌هایم همچون خون جاری می‌شود؛ به‌ویژه وقتی این خیال از موجِ خونِ چشمِ من عبور می‌کند.

نکته ادبی: «موج خون» استعاره از گریستنِ بسیار و خونین‌اشک بودنِ عاشق در فراق است که هنگامِ رؤیتِ خیالِ یار تشدید می‌شود.

سنگ شد آب از غمم آه نه سنگ و آهنم کآتش روید از تنم چونک حدیث آن کنم

غمِ من آن‌چنان سنگین است که آب را به سنگ تبدیل می‌کند؛ من نه سنگ هستم و نه آهن، اما وقتی از شرحِ این درد سخن می‌گویم، آتش از تنم زبانه می‌کشد.

نکته ادبی: شاعر خود را قوی‌تر از سنگ و آهن معرفی می‌کند که تابِ تحملِ آتشِ درونش را دارد، در حالی که آب در برابرِ غمِ او منجمد می‌شود.

ای تبریز شمس دین با تو قرین و چون قرین دور قمر اگر هله با تو یکی قران کنم

ای شمسِ تبریزی که خورشیدِ دین هستی، من می‌خواهم با تو قرین و همراه شوم؛ اگر گردشِ روزگار و فلک اجازه دهد، می‌خواهم همچون ستارگان در آسمان، با تو یکی شوم و به وصالِ کامل برسم.

نکته ادبی: «قران» اصطلاحی نجومی به معنای در یک برج قرار گرفتنِ دو ستاره است که در اینجا استعاره از وحدتِ عرفانیِ عاشق و مراد (شمس) است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شکر

استعاره از معشوق شیرین‌دهان و دلبر.

مبالغه و تصویرسازی سنگ شد آب از غمم

اغراق در شدتِ غم که حتی عناصرِ طبیعی (آب) را دگرگون می‌کند.

تشبیه و کنایه موج خون

تشبیه اشکِ عاشق به خون و کنایه از شدتِ بی‌قراری و گریه.

واژگان نجومی قران

بهره‌گیری از مفهومِ هم‌نشینیِ سیارات در نجوم برای بیانِ وحدتِ عرفانی.