دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۰۶

مولوی
هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستم تا به چه شیوه ها تو را من ز خدا بخواستم
تا شوی از سجود من مونس این وجود من خود بشد این وجود من چون که تو را بخواستم
در پی آفتاب تو سایه بدم ضیاطلب پاک چو سایه خوردیم چون که ضیا بخواستم
آهنیم ز عشق تو خواسته نور آینه آتش و زخم می خورم چونک صفا بخواستم
سوی تو چون شتافتم جای قدم نیافتم پاک ز جا ببردیم چون ز تو جا بخواستم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر حکایتی عارفانه و پُرشور از طلبِ صادقانه و بی‌قرارِ عاشق در مسیرِ رسیدن به معشوق است. شاعر با زبانی نمادین از دگرگونیِ درونیِ سالک در راهِ وصال سخن می‌گوید؛ مسیری که در آن، طلبِ رسیدن به محبوب، سرانجام به ازمیان‌رفتنِ خودِ عاشق و فنایِ وجود در هستیِ مطلق منجر می‌شود.

در این ابیات، درد و رنجِ عشق، نه مایه‌ی اندوه، بلکه ابزاری برای تصفیه‌ی وجود و رسیدن به درخششِ حقیقت دانسته شده است. فضایِ کلیِ اثر آمیزه‌ای است از بیقراریِ شبانه و سکونِ روحانیِ حاصل از تسلیم که نشان می‌دهد طلبِ راستین، عاقبتی جز یکی‌شدن با محبوب ندارد.

معنای روان

هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستم تا به چه شیوه ها تو را من ز خدا بخواستم

هر شب و سحرگاه، تو را در دعاهایم جست‌وجو می‌کردم و با شیوه‌ها و ترفندهای گوناگون، تو را از درگاه خداوند می‌طلبیدم.

نکته ادبی: ترکیبِ 'خواستن' در اینجا به معنای دعا کردن و طلبیدن است که در متونِ کهنِ عرفانی به تکرار آمده است.

تا شوی از سجود من مونس این وجود من خود بشد این وجود من چون که تو را بخواستم

خواستم که با سجده و پرستشِ من، تو یار و همدمِ وجودِ من شوی؛ اما وقتی تو را طلب کردم، آن‌قدر در یادِ تو غرق شدم که گویی این «من» و وجودِ شخصی‌ام از میان رفت و جای خود را به تو داد.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاحِ 'فنای فی‌الله' دارد که در آن هستیِ عاشق در برابر عظمتِ معشوق رنگ می‌بازد.

در پی آفتاب تو سایه بدم ضیاطلب پاک چو سایه خوردیم چون که ضیا بخواستم

من که در پیِ درخششِ وجودِ تو بودم، همچون سایه‌ای که به دنبالِ آفتاب است حرکت می‌کردم؛ اما همین‌که خواستارِ آن نورِ مطلق شدم، مانندِ سایه‌ای که با طلوعِ خورشید در آن محو می‌شود، هستیِ من نیز از میان رفت.

نکته ادبی: واژه 'ضیا' به معنای نور و روشنایی، تلمیحی به کمال و هستیِ مطلقِ معشوق است.

آهنیم ز عشق تو خواسته نور آینه آتش و زخم می خورم چونک صفا بخواستم

من همچون آهنِ تیره‌ای بودم که عشقِ تو مرا به صیقل‌خوردن و درخششِ آینه‌وار واداشت؛ اکنون که جویایِ آن پاکی و صفایِ درونی هستم، رنجِ گداختن در آتشِ عشق را با جان و دل می‌پذیرم.

نکته ادبی: استعاره از تربیتِ نفس و پاک‌سازیِ روح که با درد و رنج حاصل می‌شود.

سوی تو چون شتافتم جای قدم نیافتم پاک ز جا ببردیم چون ز تو جا بخواستم

وقتی برای رسیدن به تو حرکت کردم، ردپایی از خود باقی نگذاشتم و هیچ جایی برای خویش نیافتم؛ چرا که با خواستنِ جایگاهِ تو، جایگاهِ خود را از دست دادم و هستیِ محدودم به نیستی گرایید.

نکته ادبی: تضادِ میانِ 'جا' داشتن و 'بی‌جایی' که نمادِ بی‌نهایت بودنِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

نماد خورشید و سایه

خورشید نمادِ وجودِ مطلق و کمالِ معشوق است و سایه نمادِ وجودِ ناچیز و وابستهٔ عاشق که در برابرِ آن هستی، رنگ می‌بازد.

استعاره آهن و آینه

آهن استعاره از جانِ تیره‌ی عاشق پیش از تربیت است و آینه استعاره از جانِ صیقل‌یافته و تابان که نورِ حق را بازمی‌تاباند.

پارادوکس (متناقض‌نما) طلب کردن و از دست دادن

شاعر می‌گوید وقتی تو را خواستم، خود را از دست دادم؛ اشاره به این نکته که رسیدن به محبوب، مستلزمِ فنایِ خود است.