دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۴۰۴

مولوی
کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم چونک چشیدم از لبش یاد شکر چرا کنم
از گلزار چون روم جانب خار چون شوم از پی شب چو مرغ شب ترک سحر چرا کنم
باده اگر چه می خورم عقل نرفت از سرم مجلس چون بهشت را زیر و زبر چرا کنم
چونک کمر ببسته ام بهر چنان قمررخی از پی هر ستاره گو ترک قمر چرا کنم
بر سر چرخ هفتمین نام زمین چرا برم غیرت هر فرشته ام ذکر بشر چرا کنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از طنینِ عاشقانه‌ای است که در آن سالک، پس از یافتنِ محبوبِ حقیقی و رسیدن به آستانِ یار، تمامیِ جلوه‌های فرعی و مادیِ جهان را نادیده می‌انگارد. فضای شعر، فضایی از استغنا و بی‌نیازیِ عاشقانه است؛ گویی عاشق در این مرحله از کمال، به چنان بصیرتی دست یافته که هرچه جز معشوق است را، فرومایه و بی‌مقدار می‌بیند و با پرسش‌های بلاغی و تأکیدی، برتریِ عشق را به رخ می‌کشد.

شاعر در این ابیات، منطقِ عاشقانه را با استدلال‌های عرفانی در هم می‌آمیزد تا نشان دهد که وقتی «کمالِ مطلق» حاصل شود، توجه به «نقایصِ نسبی» نه تنها جایز نیست، بلکه دور از خرد است. این شعر دعوتی است به یکپارچگیِ وجود در پرتوِ حقیقت و پرهیز از تشتتِ خاطر در میانِ دل‌مشغولی‌های گذرا.

معنای روان

کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم چونک چشیدم از لبش یاد شکر چرا کنم

وقتی خداوند (یا محبوب) خود کارهای مرا سامان می‌دهد، دیگر چه نیازی است که من به کارهای دنیوی و بیهوده بپردازم؟ از وقتی که طعم شیرینِ وصالِ او را چشیده‌ام، دیگر چه جای آن است که به شیرینی‌های ناپایدارِ دنیوی (شکر) دل ببندم و به یاد آن‌ها باشم؟

نکته ادبی: تکرار «چرا کنم» در پایانِ مصراع‌ها، استفهامِ انکاری است که بر بی‌نیازیِ عاشق از غیرِ معشوق تأکید دارد.

از گلزار چون روم جانب خار چون شوم از پی شب چو مرغ شب ترک سحر چرا کنم

وقتی در گلستانِ حضورِ یار هستم، چرا باید به سمتِ خارهای بیابانِ دنیا بروم؟ و وقتی که در پیِ روشناییِ صبحِ حقیقت هستم، چرا باید مثلِ مرغِ شب (جغد یا خفاش)، نورِ هدایت را رها کنم و به دنبالِ تاریکیِ جهل و شبِ غفلت بروم؟

نکته ادبی: «مرغ شب» استعاره از کسی است که در غفلت و تاریکی به سر می‌برد و تابِ دیدنِ خورشیدِ حقیقت را ندارد.

باده اگر چه می خورم عقل نرفت از سرم مجلس چون بهشت را زیر و زبر چرا کنم

اگرچه از شرابِ عشقِ الهی سرمستم، اما خِرَد از سرم نرفته است (این مستی عینِ هشیاری است). حال که این مجلسِ انس، بهشتِ واقعی است، چرا باید با رفتارِ ناشایست و آشفتگی، این فضای بهشتی را خراب کنم؟

نکته ادبی: «زیر و زبر کردن» کنایه از برهم زدنِ نظم و ایجادِ آشوب و فساد است.

چونک کمر ببسته ام بهر چنان قمررخی از پی هر ستاره گو ترک قمر چرا کنم

از آنجا که کمرِ همت را برای خدمت و بندگیِ چنین معشوقِ زیبایی (که به ماه می‌ماند) بسته‌ام، چرا باید به خاطرِ ستاره‌های بی‌نورِ آسمانِ دنیا، ماهِ درخشانِ حقیقت را رها کنم؟

نکته ادبی: «کمر بستن» کنایه از اراده کردن و آماده شدن برای خدمت است.

بر سر چرخ هفتمین نام زمین چرا برم غیرت هر فرشته ام ذکر بشر چرا کنم

وقتی جان و اندیشه‌ام در بالاترین مرتبه‌ی معنوی (آسمان هفتم) قرار دارد، چرا باید از دلبستگی‌های پستِ زمینی سخن بگویم؟ من که به خاطرِ غیرتِ الهی، حتی از فرشتگان هم برترم، چرا باید از انسان‌های خاکی و مادی یاد کنم؟

نکته ادبی: «غیرت» در اینجا به معنای حمیت و عزتِ نفسِ عرفانی است که مانع از توجهِ عاشق به غیرِ حق می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره ماه، شکر، گلزار، ستاره

ماه و شکر استعاره از زیبایی و شیرینیِ وصالِ معشوق هستند، در حالی که ستاره و خار، نمادِ جاذبه‌های دنیوی و ناچیزند.

تضاد (طباق) گلزار و خار، شب و سحر، زمین و چرخ هفتم

شاعر با استفاده از تضادهای آشکار، مرز میانِ عالمِ معنا و عالمِ ماده را ترسیم کرده است.

استفهام انکاری چرا کنم؟

تکرارِ این پرسش‌ها در تمامیِ ابیات، پاسخی ضمنی دارد که همان «نفیِ ضرورتِ غیرِ معشوق» است.