دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۳۹۲

مولوی
یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم
گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش تو گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم
غلغله ای می شنوم روز و شب از قبه دل از روش قبه دل گنبد دوار شدم
تا که فتادم چو صدا ناگه در چنگ غمت از هوس زخمه تو کم ز یکی تار شدم
دزدد غم گردن خود از حذر سیلی من زانک من از بیشه جان حیدر کرار شدم
تا که بدیدم قدحش سرده اوباش منم تا که بدیدم کلهش بی دل و دستار شدم
تا که قلندردل من داد می مذهل من رقص کنان دلق کشان جانب خمار شدم
گفت مرا خواجه فرج صبر رهاند ز حرج هیچ مگو کز فرج است اینک گرفتار شدم
چرخ بگردید بسی تا که چنین چرخ زدم یار بنالید بسی تا که در این غار شدم
نیم شبی همره مه روی نهادم سوی ره در هوس خوبی او جانب گلزار شدم
گاه چو سوسن پی گل شاعر و مداح شدم گاه چو بلبل به سحر سخره تکرار شدم
زوبع اندیشه شدم صدفن و صدپیشه شدم کار تو را دید دلم عاقبت از کار شدم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از احوال عارفانه‌ای است که در آن، سالک با پشت سر گذاشتن تعلقات دنیوی و فروریختن حصارهای نفسانی، به وحدت با معشوق ازلی دست می‌یابد. فضا و لحن حاکم بر شعر، سرشار از شور، بی‌قراری و اشتیاق سماع‌گونه است که در آن شاعر، خود را در جریانِ دایمیِ تجلیاتِ الهی می‌بیند و با بیانی نمادین، از مرگِ منیت و تولدِ دوباره در ساحتِ عشق سخن می‌گوید.

مضمون محوری این قطعه، تسلیمِ محض در برابر اراده‌ی الهی است؛ جایی که شاعر عقل و تدبیر بشری را به کناری نهاده و در گردونه‌ی هستی، خود را به دستِ چرخِ زمانه و اراده‌ی محبوب سپرده است. این منظومه، تمثیلی است از گذر از کثرتِ ظواهر به وحدتِ باطن؛ به‌گونه‌ای که عاشق در هر تصویر، ردپایی از معشوق می‌بیند و هستیِ خویش را در حضور او معنا می‌کند.

معنای روان

یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم

من با غم و رنجِ عشقِ تو هم‌نفس و هم‌دل شدم و از لحظه‌ای که به وصال تو راه یافتم، از تمامیِ مردم و دلبستگی‌های دنیا بیزار گشتم.

نکته ادبی: تکرار کلمه «یار» نشان‌دهنده‌ی تأکید بر پیوند قلبی و استمرار حالتِ همراهی است.

گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش تو گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم

چرخِ فلک به من گفت که از سرعتِ چرخش و شیداییِ تو ناتوان و درمانده‌ام؛ من پاسخ دادم که این نقطه‌ی مرکزی (عشق تو) بود که مرا به یک پرگارِ چرخان تبدیل کرد.

نکته ادبی: استعاره‌ی «پرگار» برای نشان دادنِ مرکزیتِ عشق در وجودِ عارف و چرخیدنِ او به گردِ این مرکزِ واحد است.

غلغله ای می شنوم روز و شب از قبه دل از روش قبه دل گنبد دوار شدم

شب و روز از درونِ قلبم صدایی هیاهوامانند می‌شنوم؛ به‌واسطه‌ی تابشِ نورِ همین قلبِ تابناک است که من نیز چون آسمانِ گردان به حرکت درآمده‌ام.

نکته ادبی: «قبه دل» استعاره از قلب عارف است که چون گنبدی رفیع، کانون انوار الهی است.

تا که فتادم چو صدا ناگه در چنگ غمت از هوس زخمه تو کم ز یکی تار شدم

آن زمان که مانند صدایی در چنگالِ اندوهِ تو اسیر شدم، از شدتِ اشتیاق برای نواخته شدن توسطِ دستانِ تو، از یک تارِ موسیقی هم ضعیف‌تر و ناچیزتر شدم.

نکته ادبی: اشاره به «زخمه» استعاره از اراده و تصرف معشوق در وجود عاشق است.

دزدد غم گردن خود از حذر سیلی من زانک من از بیشه جان حیدر کرار شدم

غم و اندوه می‌کوشد تا از سیلی و ضربه‌ی من فرار کند، زیرا من در بیشه‌ی جانم به قدرت و شجاعتِ حیدر کرار (امام علی علیه‌السلام) دست یافته‌ام.

نکته ادبی: «حیدر کرار» نمادِ قدرتِ معنوی و تسلطِ بر نفس است که شاعر آن را به داراییِ درونی خود تشبیه کرده است.

تا که بدیدم قدحش سرده اوباش منم تا که بدیدم کلهش بی دل و دستار شدم

از لحظه‌ای که پیاله‌ی شرابِ معرفتِ او را دیدم، خود را پیشوایِ رندان و بی‌قیدان دانستم و از وقتی که کلاهِ شأن و مقامِ او را مشاهده کردم، از هرچه مقام و خودبینی بود دست شستم.

نکته ادبی: «دستار» در اینجا نمادِ اعتبار، ظاهرگرایی و عقلِ خودبین است که با دیدنِ حقیقت، رها شده است.

تا که قلندردل من داد می مذهل من رقص کنان دلق کشان جانب خمار شدم

وقتی قلبِ قلندروارِ من، به من ندایِ مستی داد، دلقِ کهنه بر تن، رقص‌کنان به سویِ میخانه‌یِ عشق و نیستی رهسپار شدم.

نکته ادبی: «دلق» لباسِ اهلِ فقر و تصوف است که نشانه‌ی رهایی از بندِ مال و منال دنیاست.

گفت مرا خواجه فرج صبر رهاند ز حرج هیچ مگو کز فرج است اینک گرفتار شدم

عقل (خواجه فرج) به من گفت که صبر کردن تو را از تنگنا و سختی نجات می‌دهد؛ من گفتم هیچ نگو، زیرا من اکنون در بندِ همین «فرج» و گشایشِ الهی گرفتار شده‌ام.

نکته ادبی: پارادوکس «گرفتار شدن در فرج» بیانگرِ این است که رهاییِ مطلق، خود نوعی اسارت در عشق است.

چرخ بگردید بسی تا که چنین چرخ زدم یار بنالید بسی تا که در این غار شدم

فلک بسیار چرخید تا من این‌گونه به رقص و سماع درآمدم و معشوق بسیار نالید و ابرازِ دلتنگی کرد تا من به این غارِ تنهایی و خلوتِ انس راه یافتم.

نکته ادبی: «غار» استعاره از خلوتِ عارفانه و انزوایِ از خلق برای رسیدن به حق است.

نیم شبی همره مه روی نهادم سوی ره در هوس خوبی او جانب گلزار شدم

نیمه‌شبی همراه با آن ماهِ زیبا‌روی، قدم به راه نهادم و به هوایِ جمالِ او بود که به گلستانِ معرفت و روشناییِ جان وارد شدم.

نکته ادبی: «مه‌روی» استعاره از معشوقِ الهی است که روشنایی‌بخشِ ظلمتِ شبِ تنهایی است.

گاه چو سوسن پی گل شاعر و مداح شدم گاه چو بلبل به سحر سخره تکرار شدم

گاهی مانند سوسن که ساکت است اما زبان به ستایش می‌گشاید، شاعر و مدح‌گویِ او شدم و گاهی چون بلبل در سحرگاه، درگیرِ تکرارِ ناله‌های عاشقانه گشتم.

نکته ادبی: تضاد میانِ «سوسن» (سکوت و زیبایی) و «بلبل» (ناله و تکرار)، دو ساحتِ متفاوتِ عاشقی را نشان می‌دهد.

زوبع اندیشه شدم صدفن و صدپیشه شدم کار تو را دید دلم عاقبت از کار شدم

من موجودی ساخته‌شده از اندیشه‌ها و مشغول به صدها کارِ دنیوی بودم، اما وقتی دلم کارِ بزرگِ تو را دید، از تمامیِ کارهایِ بیهوده‌ی خود دست کشیدم.

نکته ادبی: «زوبع» در متون کهن به معنای موجود یا چیزی است که از اندیشه ساخته شده و اشاره به کثرتِ فکریِ انسانِ غافل دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره پرگار

اشاره به حرکتِ دایره‌وارِ عاشق به گردِ معشوق و وابستگی وجودی او به مرکز.

تلمیح حیدر کرار

ارجاع به شخصیت حضرت علی (ع) برای القای مفاهیم قدرت روحی، شجاعت و چیرگی بر نفس.

پارادوکس (متناقض‌نما) گرفتار شدن در فرج

بیانِ حیرت‌زدگی عاشق که حتی رسیدن به گشایش و آزادی نیز نوعی ازخودبی‌خود شدن و اسارت در دامِ عشق است.

تشبیه مانند سوسن... مانند بلبل

تشبیه حالات گوناگونِ درونی شاعر به موجودات طبیعت برای تبیینِ تفاوت‌هایِ سلوک عرفانی.