دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۳۹۰

مولوی
بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم من گوهر کانی بدم کاین جا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمده ست چالاک و هشیار آمده ست ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، سرودی شورانگیز در ستایش بازگشت روح آدمی به اصل و جایگاه الهی خویش است. شاعر با زبانی حماسی و عرفانی، از جایگاه رفیع جان در جهان لاهوت و سقوط ناگزیر آن در قفس تن و جهان ناسوت سخن می‌گوید و با رویکردی رهایی‌بخش، از پیوند دوباره با منبعِ حقیقت پرده برمی‌دارد.

درونمایۀ اصلی اثر، نفیِ هویت مادی و خاکی و اثباتِ اصالتِ معنوی است. شاعر با تبیین این حقیقت که انسان گوهری آسمانی در صدفِ جسم است، اشتیاقِ شدید خود را برای رهایی از عالمِ فانی و پیوستن به معشوقِ ازلی، که در اینجا با نام شمس تبریزی تمثیل شده، به تصویر می‌کشد.

معنای روان

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

بازگشته‌ام، آری بازگشته‌ام؛ از پیشگاه آن یارِ قدسی بازگشته‌ام. ای مخاطب، به من با نظرِ جان بنگر و مرا ببین؛ چرا که من برای تو، دردمند و سوخته‌دل بازگشته‌ام.

نکته ادبی: یار در اینجا به معنای معشوقِ ازلی و خداوند است و تکرارِ فعلِ بازگشت، نشان‌دهندۀ هیجان و تأکید بر سیرِ رجعت به سویِ حق است.

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

با دلی شاد و روحی رها از همه‌چیز به این سو آمده‌ام. گویی هزاران سال گذشته است تا من پس از مدتی طولانی از فراق، دوباره به سخن گفتن و راز گشودن درآمده‌ام.

نکته ادبی: به گفتار آمدن کنایه از ظهور و تجلی روح در جهان مادی و بازگشتِ توانِ بیانِ اسرارِ نهانی است.

آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم

به همان جایگاه اصلی و رفیع خود باز می‌گردم؛ چرا که اصلِ من از عالم بالاست و باید به آنجا عروج کنم. پس مرا از این بندها آزاد کنید، زیرا به امید پناه گرفتن و رهایی، به این جهانِ پُر بلا آمده‌ام.

نکته ادبی: زنهار در لغت به معنای امان و پناه است و در اینجا اشاره به طلبِ نجات از عالمِ مادی دارد.

من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

من که پرنده‌ای از عالم ملکوت و عالم الهی بودم، گرفتارِ عالم ماده و جسم شدم. دامی را که برایم گسترده بودند ندیدم و ناگهان در آن گرفتار شدم.

نکته ادبی: لاهوتی و ناسوتی دو واژۀ متقابل هستند؛ لاهوت عالمِ الهی و ناسوت عالمِ جسمانی و مادی است.

من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم

من حقیقتِ نورِ پاکِ الهی هستم، ای پسر! من آن مشت خاکِ ناچیز و فانی نیستم. وجودِ اصلی من این بدنِ ظاهری نیست، من آن گوهرِ گران‌بهایِ درونِ این صدفِ جسم هستم.

نکته ادبی: مشت خاک کنایه از تنِ خاکیِ آدمی و صدف نمادِ بدنِ مادی است که گوهرِ روح را در خود جای داده است.

ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم

ما را با دیدگان ظاهری و مادی ننگر؛ بلکه با چشمِ باطن و بصیرتِ عرفانی به ما بنگر. به آن عالمِ روحانی قدم بگذار تا حقیقتِ ما را ببینی، آنجا که من سبک‌بال و رها از بندهایِ سنگینِ تن هستم.

نکته ادبی: سبک‌بار استعاره از رهایی از تعلقات دنیوی و بارِ گناه و خودخواهی است.

از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم من گوهر کانی بدم کاین جا به دیدار آمدم

من فراتر از چهار عنصر (آب، باد، خاک، آتش) و هفت فلک (آسمان‌ها) هستم. من گوهری گران‌بها از معدنِ اصلیِ حق بودم که برای ظهور و دیدارِ معشوق، به این جهانِ مادی درآمدم.

نکته ادبی: چهار مادر اشاره به عناصر اربعه و هفت آبا اشاره به افلاک هفت‌گانه در کیهان‌شناسی قدیم است.

یارم به بازار آمده ست چالاک و هشیار آمده ست ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم

معشوق من به بازارِ این دنیا قدم گذاشته است، چالاک و آگاه. اگر او نبود، من در این بازارِ پرهیاهویِ دنیا چه کاری داشتم؟ من تنها برای طلبِ او به اینجا آمده‌ام.

نکته ادبی: بازار استعاره از جهان مادی است که محل داد و ستدِ ظاهری و فریبندگی است.

ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم

ای شمس تبریزی! تا کی می‌خواهی از دور نظاره‌گرِ کلِ عالم باشی؟ من در بیابانِ فنا و نیستیِ خود، جان و دلم زخمی و رنجور شده است.

نکته ادبی: بیابان فنا کنایه از مراحل دشوار سیر و سلوک و مرگِ ارادی و نیستیِ خودخواهانه در برابرِ حق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مرغ لاهوتی

تشبیه روح انسان به پرنده‌ای که از عالمِ ملکوت جدا افتاده است.

تمثیل صدف و گوهر

تمثیلِ رابطۀ بدن (صدف) و روح (گوهر) برای نشان دادنِ اصالتِ روح در برابرِ جسم.

تناقض (پارادوکس) بازار

توصیفِ دنیا به بازار که محلی برای خرید و فروش است، در حالی که شاعر هدفش در این بازار تنها دیدارِ معشوق است.

تلمیح چهار مادر و هفت آبا

اشاره به عناصر اربعه و افلاک هفت‌گانه در باورهای فلسفی و کیهانی قدما.