دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۳۸۶

مولوی
آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم تا بخت در رو خفته را چون بخت سرو استان کنیم
همچون غریبان چمن بی پا روان گشته به فن هم بسته پا هم گام زن عزم غریبستان کنیم
جانی که رست از خاکدان نامش روان آمد روان ما جان زانوبسته را هم منزل ایشان کنیم
ای برگ قوت یافتی تا شاخ را بشکافتی چون رستی از زندان بگو تا ما در این حبس آن کنیم
ای سرو بر سرور زدی تا از زمین سر ورزدی سر در چه سیر آموختت تا ما در آن سیران کنیم
ای غنچه گلگون آمدی وز خویش بیرون آمدی با ما بگو چون آمدی تا ما ز خود خیزان کنیم
آن رنگ عبهر از کجا وان بوی عنبر از کجا وین خانه را در از کجا تا خدمت دربان کنیم
ای بلبل آمد داد تو من بنده فریاد تو تو شاد گل ما شاد تو کی شکر این احسان کنیم
ای سبزپوشان چون خضر ای غیب ها گویان به سر تا حلقه گوش از شما پردر و پرمرجان کنیم
بشنو ز گلشن رازها بی حرف و بی آوازها برساخت بلبل سازها گر فهم آن دستان کنیم
آواز قمری تا قمر بررفت و طوطی بر شکر می آورد الحان تر جان مست آن الحان کنیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، جلوه‌ای از تجلی بهار در ساحت جان است؛ شاعر با نگاهی عرفانی، دگرگونی طبیعت را بهانه‌ای قرار می‌دهد تا از زندانِ قالبِ خاکی و تعلقات مادی به سوی رهایی و کمالِ معنوی گام بردارد. او فصل بهار را نه تنها یک پدیده تقویمی، بلکه فرصتی برای بیداریِ بختِ خفته و شکوفاییِ جان می‌داند.

شاعر در این مسیر، با زبانی پرسش‌گر و مشتاق، از عناصر طبیعت (مانند برگ، سرو، غنچه و بلبل) دربارهٔ رمزِ رهایی و پیوند با حقیقتِ هستی سؤال می‌کند. فضای کلی شعر، سرشار از امید، شورِ عارفانه و دعوت به کنار گذاشتنِ «منِ مجازی» برای رسیدن به «حقیقتِ جاویدان» است تا در نهایت، جانِ آدمی نیز همچون نوای بلبل، مستِ نغمه‌های الهی شود.

معنای روان

آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم تا بخت در رو خفته را چون بخت سرو استان کنیم

فصل بهار از راه رسیده است، ای دوستان! بیایید در فضای معنوی «سروستان» که نماد آزادگی و قامت بلندِ حق‌طلبی است، اقامت گزینیم تا با این نوسازیِ عالم، بختِ خفته‌مان را نیز بیدار کنیم و به اوجِ کمال برسانیم.

نکته ادبی: سروستان علاوه بر معنای لغوی، استعاره‌ای از جایگاه آزادگان و بلندطبعان است.

همچون غریبان چمن بی پا روان گشته به فن هم بسته پا هم گام زن عزم غریبستان کنیم

ما همچون غریبان در این گلزار، بی‌آنکه پای جسمانی داشته باشیم، با مهارتی روحانی گام برمی‌داریم؛ در حالی که همزمان هم در بندِ خاکیم و هم گام در راهِ حقیقت داریم، عزمِ سفر به سرزمینِ غریبِ جان (عالم معنا) می‌کنیم.

نکته ادبی: تناقضِ «بسته پا بودن» و «گام زدن» نشان‌دهنده سلوکِ عرفانی است که با وجود جسم، جان به سفر می‌رود.

جانی که رست از خاکدان نامش روان آمد روان ما جان زانوبسته را هم منزل ایشان کنیم

جانی که توانست از زندانِ تن و خاک رها شود، نامش «روان» شد؛ چرا که دیگر در قیدِ ماده نیست. ما نیز مشتاقیم که جانِ دربندِ خود را از زانو (کنایه از سکون و اسارت) رها کنیم و همنشینِ آن جانِ آزاد شویم.

نکته ادبی: خاکدان کنایه از دنیای مادی و جسم است؛ روان به معنای جاری و رها شده به کار رفته است.

ای برگ قوت یافتی تا شاخ را بشکافتی چون رستی از زندان بگو تا ما در این حبس آن کنیم

ای برگ! تو به نیرویی دست یافتی که توانستی شاخه را بشکافی و بیرون بیایی؛ حالا به ما بگو چگونه از این زندانِ تنگِ ماده آزاد شدی تا ما نیز بتوانیم از حبسِ خویشتنِ خود رها شویم.

نکته ادبی: در اینجا برگ مورد خطاب قرار گرفته (تشخیص) تا رازِ رهایی از محدودیتِ ماده را بازگو کند.

ای سرو بر سرور زدی تا از زمین سر ورزدی سر در چه سیر آموختت تا ما در آن سیران کنیم

ای سرو! تو که از خاک سر برآوردی و قد کشیدی تا به آسمان‌ها برسی، بگو چه راه و رسمی را آموختی و در چه مسیری حرکت کردی که ما نیز بتوانیم چنین سیر و سلوکی را تجربه کنیم.

نکته ادبی: سیر به معنای حرکتِ معنوی و طی طریق است؛ تکرارِ سرور و سر ورزیدن، بازیِ زبانی زیبایی است.

ای غنچه گلگون آمدی وز خویش بیرون آمدی با ما بگو چون آمدی تا ما ز خود خیزان کنیم

ای غنچه! تو که شکوفا شدی و از پیله‌ی خود بیرون آمدی، با ما سخن بگو که این چگونه رخ داد، تا ما نیز بتوانیم از «خود» و منیتِ خویش برخیزیم.

نکته ادبی: خیزان شدن کنایه از بیداری و بلند شدن از خوابِ غفلت است.

آن رنگ عبهر از کجا وان بوی عنبر از کجا وین خانه را در از کجا تا خدمت دربان کنیم

این زیباییِ گل و این بوی خوش از کجا می‌آید؟ و این درِ ورود به عالمِ معنا کجاست که ما بتوانیم در پیشگاهش به خدمتگزاری بپردازیم؟

نکته ادبی: عبهر نوعی گل نرگس است؛ در اینجا نماد زیبایی و کمالِ الهی است.

ای بلبل آمد داد تو من بنده فریاد تو تو شاد گل ما شاد تو کی شکر این احسان کنیم

ای بلبل! زمانِ نغمه‌سرایی و فریادِ تو فرا رسیده و من بنده و مشتاقِ صدای تو هستم. ما و گل هر دو از نغمه تو شادمانیم؛ چگونه می‌توانیم سپاسگزارِ این موهبت و زیباییِ تو باشیم؟

نکته ادبی: بلبل در عرفان نمادِ عاشق و نغمه‌سرایِ حقیقت است.

ای سبزپوشان چون خضر ای غیب ها گویان به سر تا حلقه گوش از شما پردر و پرمرجان کنیم

ای کسانی که همچون خضرِ نبی، سبزپوش و هدایت‌گر هستید و حقایقِ غیبی را بیان می‌کنید، سخن بگویید تا گوش‌هایمان را با مروارید و مرجان‌های حکمتِ شما پر کنیم.

نکته ادبی: خضر نمادِ پیرِ راه و هدایت‌گرِ باطنی است؛ پر در و مرجان کردنِ گوش، کنایه از شنیدنِ سخنانِ ارزشمند است.

بشنو ز گلشن رازها بی حرف و بی آوازها برساخت بلبل سازها گر فهم آن دستان کنیم

از گلشنِ هستی، حکمت‌هایی را بشنو که بدون حرف و آواز بیان می‌شوند. اگر بتوانیم معنای این نغمه‌های پنهانیِ بلبل را بفهمیم، درمی‌یابیم که او چه ساز و نوایی ساخته است.

نکته ادبی: گلشنِ راز، اشاره به عالمِ معنا و حقایقِ هستی دارد.

آواز قمری تا قمر بررفت و طوطی بر شکر می آورد الحان تر جان مست آن الحان کنیم

آوای پرنده تا آسمان و ماه بالا رفته و طوطی (نمادِ روحِ سخنگو) از شهدِ حق بهره‌مند شده است. جانِ ما نیز از شنیدنِ این نغمه‌های تازه و الهی، مست و بی‌خود شده است.

نکته ادبی: الحان به معنای نغمه‌ها و آهنگ‌هاست که در اینجا به انوار و اسرارِ الهی اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

تشخیص (شخصیت‌بخشی) ای برگ، ای سرو، ای غنچه

شاعر با خطاب قرار دادنِ عناصر طبیعت، به آن‌ها جان بخشیده و از آن‌ها به عنوان راهنمایانِ سلوکِ معنوی پرسش می‌کند.

استعاره زندان / خاکدان

اشاره به عالم مادی و کالبد جسمانی که مانعِ پروازِ روح به سوی کمال است.

نماد سبزپوشان (خضر)

نمادی از اولیای الهی و پیرانِ راه که رازهای غیبی را می‌دانند و راهنما هستند.

ایهام سروستان

هم به معنای باغِ درختان سرو و هم استعاره از جایگاهِ آزادگان و مردانِ بلندهمت.