دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۳۸۵

مولوی
بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم تو حکم می کردی که من خمخانه سیکی شوم
خمخانه خاصان شدم دریای غواصان شدم خورشید بی نقصان شدم تا طب تشکیکی شوم
نقش ملایک ساختی بر آب و گل افراختی دورم بدان انداختی کاکسیر نزدیکی شوم
هاروتیی افروختی پس جادویش آموختی ز آنم چنین می سوختی تا شمع تاریکی شوم
ترکی همه ترکی کند تاجیک تاجیکی کند من ساعتی ترکی شوم یک لحظه تاجیکی شوم
گه تاج سلطانان شوم گه مکر شیطانان شوم گه عقل چالاکی شوم گه طفل چالیکی شوم
خون روی را ریختم با یوسفی آمیختم در روی او سرخی شوم در موش باریکی شوم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گرِ مسیرِ پرپیچ‌وخمِ جان آدمی در راهِ رسیدن به حق است. شاعر در اینجا از کشمکشِ میانِ «منیت» و «خواستِ الهی» سخن می‌گوید؛ آنجا که انسان می‌کوشد با تکیه بر عقل و تلاشِ خود به کمال برسد، اما تقدیر، او را به وادی‌های دیگری می‌کشاند که ظاهرش تضاد است، اما باطنش تعالی.

در ادامه، این دگرگونی‌ها در قالبِ تضادهایی چون «ترک و تاجیک» یا «سلطان و طفل» بازتاب می‌یابد تا نشان دهد که جانِ حقیقت‌جو، در بندِ هیچ قالبِ ثابتی نیست و برای رسیدن به بی‌نهایت، باید از تمامیِ دویی‌ها و دوگانگی‌ها عبور کند و در یگانگیِ معشوق مستهلک شود.

معنای روان

بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم تو حکم می کردی که من خمخانه سیکی شوم

من با تمام توان تلاش می‌کردم که چون آینه‌ای صاف و بی‌غبار (دارای نیکی و خلوص) باشم، اما تو چنین مقدر کردی که من در مسیرِ عشق و بیخودی (خمخانه) قرار بگیرم تا مست و سرمست گردم.

نکته ادبی: آینه نماد پاکی و خمخانه نماد عالم عشق و سرمستی است.

خمخانه خاصان شدم دریای غواصان شدم خورشید بی نقصان شدم تا طب تشکیکی شوم

به جایگاهِ اولیا و خاصانِ درگاه راه یافتم و در دریای معرفت غوطه‌ور شدم، به چنان کمال و تابشی رسیدم که گویی خورشیدی بی‌نقص هستم تا بتوانم تردیدها و شبهاتِ ذهنی‌ام را درمان کنم.

نکته ادبی: تشکیک در اینجا به معنای شک و تردید است که با معرفتِ عرفانی درمان می‌شود.

نقش ملایک ساختی بر آب و گل افراختی دورم بدان انداختی کاکسیر نزدیکی شوم

تو صورتِ ملکوتی و روحانی را بر این پیکرِ خاکی نقش زدی و جانم را در دورترین جایگاه قرار دادی، تا من بتوانم با گذر از این غربت و دوری، به کیمیایِ قرب و نزدیکی به تو دست یابم.

نکته ادبی: آب و گل استعاره از خلقتِ انسان و کالبد خاکی اوست.

هاروتیی افروختی پس جادویش آموختی ز آنم چنین می سوختی تا شمع تاریکی شوم

داستانی شبیه به هاروت در من ایجاد کردی و سپس علمِ جادو و رموزِ پیچیده را به من آموختی؛ تو مرا در آتشِ این آزمون‌ها سوزاندی تا آنکه بتوانم شمعی باشم که تاریکیِ جهل را در جانِ خود روشن می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به داستان هاروت و ماروت که در چاه بابل به جادوگری پرداختند؛ اینجا استعاره از آزمون‌های سختِ الهی است.

ترکی همه ترکی کند تاجیک تاجیکی کند من ساعتی ترکی شوم یک لحظه تاجیکی شوم

قومِ ترک، خویِ ترکی دارند و تاجیک‌ها، خویِ تاجیکی؛ اما من در این میان گرفتارِ هیچ خویِ ثابتی نیستم و هر لحظه به شکلی و هویتی در می‌آیم تا از بندِ تعلق به قالب‌های دنیوی رها شوم.

نکته ادبی: ترک و تاجیک استعاره از تفاوت‌های ظاهری و اعتباریِ عالم است که عارف از آن‌ها می‌گذرد.

گه تاج سلطانان شوم گه مکر شیطانان شوم گه عقل چالاکی شوم گه طفل چالیکی شوم

گاهی در مقامِ اقتدار و شکوهِ سلاطین جلوه‌گر می‌شوم و گاهی در دامِ وسوسه‌های شیطانی گرفتار می‌آیم؛ گاهی با عقلِ هوشمندم راه می‌گشایم و گاهی همچون کودکی بی‌خبر و بازیگوش رفتار می‌کنم.

نکته ادبی: چالاک و چالیک تقابلِ هوشمندی و سادگیِ طفلانه را نشان می‌دهد.

خون روی را ریختم با یوسفی آمیختم در روی او سرخی شوم در موش باریکی شوم

من آبروی ظاهری و هویتِ پیشینم را فدا کردم و با جمالِ معنویِ یوسفِ جان درآمیختم؛ اکنون در زیباییِ چهره‌ی او غرق شده‌ام و چنان باریک‌بین و دقیق گشته‌ام که در تار و پودِ وجودش حل شده‌ام.

نکته ادبی: خونِ روی ریختن کنایه از ریختنِ آبرو یا از بین بردنِ خودخواهی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) ترکی و تاجیکی / سلطان و طفل / عقل و طفل

شاعر با کنار هم نهادنِ مفاهیم متضاد، ناپایداریِ وضعیتِ عارف و عبور از دوگانگی‌ها را نشان می‌دهد.

تلمیح هاروت / یوسف

اشاره به قصصِ اسطوره‌ای و مذهبی برای تبیینِ جایگاهِ آزمون و زیباییِ الهی.

استعاره آینه / خمخانه / خورشید / دریای غواصان

استفاده از نمادهای ملموس برای بیان مفاهیمِ انتزاعیِ عرفانی نظیرِ پاکی، مستی، کمال و معرفت.