دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۳۸۰

مولوی
دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم
شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم
ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه زیرا که بی حقه و صدف رخشانتر آید گوهرم
اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم
آن جوز بی مغزی بود کو پوست بگزیده بود او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم
لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز او شیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم
چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظر در کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم
ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گله در زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم
زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم
ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گو از چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

مضمون اصلی این غزل، سیر و سلوک عرفانی و عبور از ظواهر مادی به سوی حقیقت معناست. شاعر در فضایی سرشار از اعتمادبه‌نفس الهی، بیان می‌دارد که عشق به خداوند تاجی بر سر آدمی می‌نهد که هیچ رنج و سختی دنیوی، قادر به از میان بردنِ آن نیست و انسانِ عاشق در این مسیر، به آرامشی دست می‌یابد که تزلزل‌ناپذیر است.

در این ابیات، تضاد میان «پوست» و «مغز» به عنوان تمثیلی برای دلبستگی به دنیا در برابر پیوند با جان‌جهان مطرح می‌شود. شاعر مخاطب را دعوت می‌کند تا با چشم‌پوشی از تعلقات پست دنیوی (نماد خر)، به سوی شکوه و اصالتِ جان حرکت کند و با تکیه بر نام خداوند و گذر از رنجِ ظاهری، به مقامِ فنای فی‌الله و درکِ حقیقت دست یابد.

معنای روان

دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم

بر سر من، آن دلبر و محبوب ازلی، تاجی از زر نهاده است؛ تاجی که چنان محکم است که هرچند بر آن سیلی زنی، از سر من نمی‌افتد.

نکته ادبی: تاج زری در اینجا استعاره از انوار الهی یا عشق پایدار است که در جان شاعر نشسته است.

شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم

خداوند که پادشاهِ کلاه‌دوزِ هستی است، از فرقِ خود (از هستی خویش) کلاهی بر فرقِ من نهاده که این پوششِ شب‌رنگِ عشق، تا ابد ماندگار است.

نکته ادبی: شاه کله دوز استعاره‌ای از خداوند است که آفریننده و مرتبه‌بخشِ جان‌های انسان‌هاست.

ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه زیرا که بی حقه و صدف رخشانتر آید گوهرم

اگر در راه این عشق، سرم از تن جدا شود، باکی نیست؛ زیرا بدونِ این کلاهِ ظاهری و قفسِ بدن، من همچون ماه درخشان می‌شوم؛ چرا که گوهرِ جان، وقتی از صدفِ تن رها شود، جلوه‌ای بسیار درخشان‌تر دارد.

نکته ادبی: حقه و صدف کنایه از بدن و علایق دنیوی است که مانع ظهورِ گوهرِ جان می‌شوند.

اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم

اینک ای مدعی، سرِ مرا با این گرزِ سنگینِ بلا امتحان کن؛ حتی اگر این استخوانِ سر بشکند، باز هم مغزِ جانِ من، به سببِ بهره‌مندی از عقلِ الهی، از هر زمان دیگری قوی‌تر و اصیل‌تر است.

نکته ادبی: گرز گران کنایه از سختی‌ها و رنج‌های راه سلوک است که عیارِ جان را مشخص می‌کند.

آن جوز بی مغزی بود کو پوست بگزیده بود او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم

آن کس که مغزی ندارد، همچون گردویی است که فقط پوستِ آن را برگزیده و به پوسته دل‌خوش کرده است؛ او چگونه می‌تواند طعمِ واقعیِ شیرینیِ معنوی را که پیغامبرِ جان (مظهرِ هدایت) آورده، بچشد؟

نکته ادبی: جوز بی مغز استعاره از انسان‌های ظاهرگرایی است که از حقیقتِ دین و عرفان بی‌بهره‌اند.

لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز او شیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم

آن شیرینیِ معنوی که سرشار از مغزِ حقیقت و شکرِ معرفت است، کام و لبِ مرا شیرین می‌کند و نوری الهی در چشمِ دلِ من می‌افکند.

نکته ادبی: لوزینه و شکر نمادهای خوشی‌ها و لذت‌های معنوی هستند که در مقابلِ لذاتِ مادی قرار دارند.

چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظر در کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم

ای پسر، وقتی به مغز و حقیقتِ امور دست یافتی، از نگاه کردن به پوست و ظواهر دست بردار؛ تو اکنون به کویِ عیسی (مقامِ احیایِ جان) رسیده‌ای، دیگر از گم شدنِ خر (نفسِ اماره و تعلقاتِ پست) پرس‌وجو مکن.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های عرفانی که در آن خر نماد نفسِ حیوانی و سرکش است.

ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گله در زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم

ای جانِ من، تا کی می‌خواهی از تعلقات گلایه کنی؟ یک خر (نفسِ سرکش) را از گله‌ات کم کن؛ به قدرت و بزرگیِ اسبِ اصیلِ معنوی نگاه کن، نه به آن بارکشِ لاغر و ضعیف.

نکته ادبی: زفتی به معنای بزرگی و شکوه است و در اینجا به جلالِ معنوی اشاره دارد.

زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم

عظمت و بزرگیِ عاشق را در پرتوِ عظمتِ معشوق بشناس؛ زیرا کبر و سربلندیِ حقیقیِ عاشقان، ریشه در عظمتِ «الله‌اکبر» دارد.

نکته ادبی: کبر در اینجا به معنای مثبت (عزتِ نفسِ الهی) به کار رفته است که ناشی از اتصال به خداست.

ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گو از چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم

ای کسی که در دردها گرفتار شده‌ای، تنها به «آه» گفتن اکتفا مکن؛ به جایِ «چرا» گفتن از روی جهل، نامِ «الله» را بر زبان جاری کن؛ از عمقِ جان سخن بگو، ای یوسفِ جان‌پرورِ من.

نکته ادبی: یوسف جان‌پرور استعاره از وجودِ نازنینِ محبوب یا پیرِ راه است که مایه پرورش و رشدِ جان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره تاج زر

اشاره به عشق و عنایتِ الهی که بر جانِ سالک نشسته است.

نماد خر

نمادِ نفسِ حیوانی، شهوات و تعلقاتِ پستِ دنیوی که بارِ سنگینِ جان هستند.

تلمیح کوی عیسی

اشاره به مقامِ معنوی عیسی مسیح که نمادِ زنده کردنِ جان و روح‌بخشی است.

تضاد پوست و مغز

تضادِ میانِ ظواهرِ دنیوی (پوست) و حقایقِ معنوی (مغز) که محور اصلی غزل است.