دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۳۷۷

مولوی
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم تو کعبه ای هر جا روم قصد مقامت می کنم
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم
گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم
دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم
ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم
من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم
در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو این ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم
ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم
ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم
گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم
گر سال ها ره می روی چون مهره ای در دست من چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم
ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از تجربه‌ی عرفانی و رابطه عاشقانه میان سالک و محبوب ازلی است. شاعر با زبانی سرشار از شور و اشتیاق، پارادوکسِ حضور و غیبت را ترسیم می‌کند؛ معشوقی که از سویی فرسنگ‌ها دور و از دیگر سو، از رگ گردن به عاشق نزدیک‌تر است. این فضا، فضایی است که در آن 'منِ' عاشق در برابر 'او' رنگ می‌بازد و دوگانگی‌ها به وحدت می‌گراید.

شاعر در این مسیر، ابزارهایی مانند آینه، خورشید، کبوتر و باز را به کار می‌گیرد تا روند صیقل یافتن روح، تسلیم شدن در برابر اراده‌ی الهی و در نهایت، محو شدن در محبوب را توصیف کند. این ابیات، دعوتی است به فراتر رفتن از ظواهر و رسیدن به حقیقت یگانگی که در آن عاشق و معشوق به هم می‌آمیزند.

معنای روان

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم تو کعبه ای هر جا روم قصد مقامت می کنم

تو در وجود من همچون قلب که پنهان است، حضور داری و من از عمق جان به تو درود می‌فرستم. تو برای من همچون کعبه‌ای؛ به هر سمت که می‌روم، قبله و مقصودم تویی.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به کعبه، اشاره به این است که معشوق جهت‌دهنده تمام حرکات و نیات سالک است.

هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

تو در همه حال حاضر هستی و از دور بر احوال ما ناظری. هنگامی که نام تو را به یاد می‌آورم، تاریکیِ شبِ تنهایی‌ام به روشنی بدل می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان شب و روشنی، استعاره از حضور معشوق که ظلمتِ غفلت را به نور معرفت تبدیل می‌کند.

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم

گاهی مانند بازِ شکاریِ دست‌آموز به سوی تو پر می‌کشم و گاهی مانند کبوتری، بی‌قرار و پرزنان به سمت بام خانه‌ی تو می‌آیم.

نکته ادبی: تمثیل باز و کبوتر، بازتاب‌دهنده‌ی دو حالت شوق و اطاعتِ سالک در برابر معشوق است.

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم

اگر غایب هستی، پس چرا قلبم چنین بی‌قرار است و آسیب می‌بیند؟ و اگر حاضری، چرا من در سینه‌ام برایت دام می‌گسترانم تا تو را اسیر کنم؟

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ عشق؛ عاشق هم از دوری می‌نالد و هم از شدتِ اشتیاق می‌خواهد معشوق را در بندِ خیال خود حفظ کند.

دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم

از نظر جسمی دوری، اما از دل من به دل تو دریچه‌ای گشوده است. از آن دریچه، همچون ماه، مخفیانه پیام‌هایم را برایت می‌فرستم.

نکته ادبی: استعاره از ماه برای ارسال پیام، نشان‌دهنده‌ی لطافت و پنهانی بودنِ ارتباطِ قلبی میان عاشق و معشوق.

ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم

ای خورشید، تو از دور نور خود را بر ما می‌تابانی. ای جانِ هر کسی که از تو دور مانده است، من جانم را بنده و غلام تو می‌کنم.

نکته ادبی: خطاب 'خورشید' به معشوق، نمادِ منبع حیات و روشنایی است که از دور به جان‌هایِ دردمند می‌تابد.

من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم

من آینه‌ی دلم را با یاد تو صیقل می‌دهم و زنگار از آن می‌زدایم. گوشِ جانم را ظرفی برای پذیرش سخنان لطیف تو قرار می‌دهم.

نکته ادبی: استعاره از آینه برای قلب؛ اشاره به این نکته که قلب باید پاک شود تا تصویرِ معشوق در آن نقش ببندد.

در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو این ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم

من در گوش، در هوش و در دلِ پرجوش تو جای دارم. این تفاوت‌ها چیست؟ تو همان منی و من این وصف را برای همه به کار می‌برم.

نکته ادبی: این بیت اوجِ وحدت وجود را نشان می‌دهد، جایی که مرز میان عاشق و معشوق برداشته شده است.

ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم

ای دل، مگر آن دلبر به تو در آن ماجرا نگفت که هر چقدر از خودت کم کنی و از منیت بگذری، من تو را با حضور خودم کامل می‌کنم؟

نکته ادبی: اشاره به فنای فی‌الله؛ هرچه عاشق از 'خود' خالی شود، لبریز از 'او' می‌گردد.

ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم

ای چاره‌ساز، در برابر من حیران شو و نظاره‌گر باش؛ بنگر که از میان این همه صور و اشکال گوناگون، کدام‌یک را برای این لحظه تو انتخاب می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ تجلیِ معشوق که می‌تواند در هر لحظه، صورتی تازه از خود نشان دهد.

گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم

گاهی مانند حرف 'الف' مستقیم و رکم، و گاهی مانند سایر حروف کج‌ومعوج؛ یک لحظه مرا پخته و کمال‌یافته می‌کنی و لحظه‌ای دیگر مرا خام و بی‌تجربه می‌سازی.

نکته ادبی: تمثیل حروف الفبا، برای بیان حالاتِ متغیرِ سالک در دستانِ قدرتِ مطلقِ معشوق.

گر سال ها ره می روی چون مهره ای در دست من چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم

حتی اگر سال‌ها در راهِ سیر و سلوک قدم برداری، چون مهره‌ای در دست منی. من تو را به هر چیزی که آرامت می‌کند، رام می‌کنم.

نکته ادبی: تشبیه سالک به مهره‌ای در دست معشوق، نمادِ تسلیم مطلق و جبرِ عرفانی.

ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم

ای شه حسام‌الدین، به آن جانان بگو که من جانم را غلاف و پوششی برای معرفت و شمشیر تیز عشق تو قرار می‌دهم.

نکته ادبی: خطاب به حسام‌الدین چلبی (شاگرد مولانا)؛ شمشیر در اینجا استعاره از تیزبینیِ معرفتِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه تو کعبه‌ای

معشوق به کعبه تشبیه شده است که قبله و مقصدِ نهاییِ سالک است.

تضاد و پارادوکس غایبی... حاضری

بیانِ تناقضِ حضور و غیبت معشوق که از لحاظ جسمی دور و از لحاظ روحی نزدیک است.

استعاره آینه دل

قلب به آینه‌ای تشبیه شده که باید با یاد دوست صیقل یابد تا حقیقت را بازتاب دهد.

تمثیل الف

راست‌قامتی و درستیِ سالک به حرف 'الف' تشبیه شده است.