دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۳۶۴

مولوی
ایها النور فی الفواد تعال غایه الجد و المراد تعال
انت تدری حیاتنا بیدیک لا تضیق علی العباد تعال
ایها العشق ایها المعشوق حل عن الصد و العناد تعال
یا سلیمان ذی الهداهد لک فتفقد بالافتقاد تعال
ایها السابق الذی سبقت منک مصدوقه الوداد تعال
فمن الهجر ضجت الارواح انجر العود یا معاد تعال
استر العیب و ابذل المعروف هکذا عاده الجواد تعال
چه بود پارسی تعال بیا یا بیا یا بده تو داد تعال
چون بیایی زهی گشاد و مراد چون نیایی زهی کساد تعال
ای گشاد عرب قباد عجم تو گشایی دلم به یاد تعال
ای درونم تعال گویان تو وی ز بود تو بود و باد تعال
طفت فیک البلاد یا قمرا بی محیطا و بالبلاد تعال
انت کالشمس اذ دنت و نأت یا قریبا علی العباد تعال

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، یک غزلِ عرفانی و پرشور است که در آن، شاعر با بیانی ترکیبی از عربی و فارسی، به نیایش و استغاثه به درگاهِ حضرت حق می‌پردازد. فضا، فضایِ غربتِ روح و نیازِ شدید به دیدارِ محبوب است؛ گویی شاعر در اوجِ دل‌تنگی، لحظه‌ای آرام نمی‌گیرد و پیوسته «تعال» (بیا) را که کلمه محوری و ردیفِ شعر است، به زبان می‌آورد تا حضورِ مطلقِ الهی را به فضای جانِ خود فراخواند.

در این ابیات، شاعر با بهره‌گیری از مفاهیمِ قرآنی و اساطیری، محبوبِ ازلی را به عنوانِ منبعِ حیات و یگانه گشاینده‌ کارها می‌ستاید. تکرارِ واژه «تعال»، استعاره‌ای از عطشِ سیری‌ناپذیرِ سالک است که در تضاد با دوری و فراق، راهی جز طلبِ حضورِ نورانیِ خداوند نمی‌بیند. این شعر در نهایت، اعترافی به ناتوانیِ بشر و قدرتِ مطلقِ پروردگار در پوشاندنِ عیوب و عطایِ رحمت است.

معنای روان

ایها النور فی الفواد تعال غایه الجد و المراد تعال

ای نوری که در عمقِ جان جای داری، بیا؛ ای نهایتِ تمامِ کوشش‌ها و آرزوهای قلبی من، بیا.

نکته ادبی: واژه «فواد» در عربی به معنای دل است و در عرفان، جایگاهِ تجلیاتِ الهی تلقی می‌شود.

انت تدری حیاتنا بیدیک لا تضیق علی العباد تعال

تو خود می‌دانی که رشته‌ی حیاتِ ما به دستِ قدرتِ توست؛ پس زندگی را بر بندگانت تنگ مگردان و بر ما تجلی کن، بیا.

نکته ادبی: «تضییق» از ریشه ضیق به معنای تنگ کردن است که در اینجا کنایه از سختی‌های معنوی و دنیوی است.

ایها العشق ایها المعشوق حل عن الصد و العناد تعال

ای حقیقتِ عشق و ای معشوقِ مطلق، این قهر و سرکشی و دوری را رها کن و به سوی دلِ عاشقِ من بیا.

نکته ادبی: «حل عن» در اینجا به معنایِ گشودن و رها کردنِ بندهایِ حجاب و دوری است.

یا سلیمان ذی الهداهد لک فتفقد بالافتقاد تعال

ای سلیمانِ (صاحبِ حکمت)، هدهدِ جان در اختیارِ توست؛ پس با توجهِ خاصِ خود، این بنده را که در اوجِ نیازمندی است دریاب و بیا.

نکته ادبی: اشاره به داستان حضرت سلیمان و هدهد که پیام‌آور و جوینده‌یِ حقیقت است؛ اینجا هدهد نمادِ سالکِ در جستجویِ حضور است.

ایها السابق الذی سبقت منک مصدوقه الوداد تعال

ای کسی که بر همه چیز پیشی گرفته‌ای و ازلی هستی، هر محبتی که در دلِ ماست، حقیقتاً از جانبِ تو آمده است، پس بیا.

نکته ادبی: «سابق» از نام‌های خداوند است که بر اولویتِ وجودیِ او نسبت به همه کائنات دلالت دارد.

فمن الهجر ضجت الارواح انجر العود یا معاد تعال

روح‌هایِ ما از دردِ فراق و دوریِ تو به فغان آمده‌اند؛ ای بازگشت‌گاهِ همه، بارِ دیگر این نغمه‌یِ جان را به جریان بینداز و بیا.

نکته ادبی: «معاد» به معنای محل بازگشت و قیامت است که در عرفان به بازگشتِ جان به اصلِ خویش اشاره دارد.

استر العیب و ابذل المعروف هکذا عاده الجواد تعال

عیب‌هایِ مرا بپوشان و از جود و بخششِ خود به من عطا کن؛ چرا که این کار، عادتِ همیشگیِ تو ای بخشنده بی‌انتهاست، بیا.

نکته ادبی: «جواد» از صفاتِ جمالیه‌یِ خداوند به معنای بسیار بخشنده است.

چه بود پارسی تعال بیا یا بیا یا بده تو داد تعال

معادلِ فارسیِ «تعال» چیست؟ همان «بیا» است؛ یا خودت بیا یا داد و ستدی (لطفی) به ما ببخش، بیا.

نکته ادبی: شاعر در اینجا ایهامِ لطیفی میان «داد» (عدل/حق) و «دادن» (بخشیدن) برقرار کرده است.

چون بیایی زهی گشاد و مراد چون نیایی زهی کساد تعال

وقتی تو می‌آیی، چه گشایش و موفقیتی حاصل می‌شود؛ و وقتی تو نیایی، چه بازارِ بی‌رونق و شکستی در کارِ دل است، بیا.

نکته ادبی: «کساد» استعاره از بی‌مایگیِ وجود در غیبتِ معشوق است.

ای گشاد عرب قباد عجم تو گشایی دلم به یاد تعال

ای کسی که گشایشِ کارِ اعراب و پادشاهی (قباد) برای عجمان هستی، تویی که با یادت دلم را می‌گشایی، بیا.

نکته ادبی: «قباد» نام یکی از پادشاهانِ ساسانی است که در اینجا نمادِ شکوه و اقتدار است.

ای درونم تعال گویان تو وی ز بود تو بود و باد تعال

ای کسی که درونم مدام تو را می‌خواند و «تعال» می‌گوید؛ ای که تمامِ هستی و وجودِ من از بودنِ توست، بیا.

نکته ادبی: «بود» و «باد» جناسِ ناقص دارند و بر پیوندِ وجودیِ خالق و مخلوق تاکید می‌کنند.

طفت فیک البلاد یا قمرا بی محیطا و بالبلاد تعال

ای ماهِ من، در جستجوی تو تمامِ سرزمین‌ها را گشتم؛ ای محیطِ بر هستی، تو خود هم در سرزمین‌ها و هم بیرون از آنی، پس بیا.

نکته ادبی: «محیط» استعاره از دریایِ بیکرانِ ذاتِ الهی است که همه چیز را در بر گرفته است.

انت کالشمس اذ دنت و نأت یا قریبا علی العباد تعال

تو مانندِ خورشیدی؛ چه وقتی نزدیک می‌شوی و چه وقتی دور به نظر می‌رسی، تو همان خدایِ نزدیکی هستی که بر همه بندگانت نزدیکی، بیا.

نکته ادبی: تناقضِ ظاهری میان «دنت» (نزدیک شد) و «نأت» (دور شد) اشاره به جلوه و خفایِ الهی دارد.

آرایه‌های ادبی

تضمین ترکیبِ عباراتِ عربی و فارسی

شاعر با هوشمندی، کلماتِ عربی را در میانِ جملاتِ فارسی گنجانده تا فضایِ نیایش و حال‌وهوایِ متونِ مقدس را حفظ کند.

ردیف تعال

تکرارِ «تعال» به عنوانِ ردیف، ضرب‌آهنگی از تکرارِ نیاز و اصرارِ عارفانه بر حضورِ محبوب ایجاد کرده است.

ایهام داد

واژه داد در ابیات، هم به معنایِ عدل و انصاف و هم به معنایِ بخشش و عطا به کار رفته است.

تلمیح یا سلیمان ذی الهداهد

اشاره به داستانِ حضرت سلیمان و هدهد، نمادی از جستجویِ حقیقت و طلبِ حضورِ پیر.

استعاره خورشید

تشبیه خداوند به خورشید که نورِ مطلق است و با وجودِ دوری یا نزدیکی، حضورش حیاتی است.