دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۳۶۱

مولوی
عمرک یا واحدا فی درجات الکمال قد نزل الهم بی یا سندی قم تعال
چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال تا تو بمانی چو عشق در دو جهان بی زوال
یا فرجی مونسی یا قمر المجلس وجهک بدر تمام ریقک خمر حلال
چند کشی بار هجر غصه و تیمار هجر خاصه که منقار هجر کند تو را پر و بال
روحک بحر الوفا لونک لمع الصفا عمرک لو لا التقی قلت ایا ذا الجلال
آه ز نفس فضول آه ز ضعف عقول آه ز یار ملول چند نماید ملال
تطرب قلب الوری تسکرهم بالهوی تدرک ما لا یری انت لطیف الخیال
آنک همی خوانمش عجز نمی دانمش تا که بترسانمش از ستم و از وبال
تدخل ارواحهم تسکر اشباحهم تجلسهم مجلسا فیه کووس ثقال
جمله سوال و جواب زوست و منم چون رباب می زندم او شتاب زخمه که یعنی بنال
تصلح میزاننا تحسن الحاننا تذهب احزاننا انت شدید المحال
یک دم آواز مات یک دم بانگ نجات می زند آن خوش صفات بر من و بر وصف حال

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از احوال و مقامات یک سالک در مسیر عشق الهی است که در آن زبان عربی و فارسی به زیبایی در هم آمیخته‌اند. محور اصلی اثر، توصیف رابطه عاشقانه و عارفانه میان جانِ مشتاق و محبوبِ ازلی است که در عینِ بی‌کرانگی و کمال، نزدیک‌ترین تکیه‌گاهِ عاشق است. فضا و لحنِ اثر، آکنده از شورِ عرفانی، تقاضایِ وصل و شکایت از حجاب‌ها و ضعف‌های بشری است که مانعِ دیدارِ حقیقت می‌شوند.

شاعر در این ابیات، محبوب را نه تنها معشوقی دوردست، بلکه نیرویی زنده و پویا می‌داند که بر تمامیِ احوالِ عاشق فرمان می‌راند و حتی نوازش و ناله او را نیز هدایت می‌کند. مفهوم کلی، تسلیمِ محض در برابرِ اراده‌ی محبوب و اعتراف به این نکته است که تمامِ گفت‌وگوها، ناله‌ها و حتی سکوت‌هایِ عاشق، بازتابی از تجلیاتِ آن حقیقتِ مطلقی است که در هر دو جهان، یگانه و جاویدان است.

معنای روان

عمرک یا واحدا فی درجات الکمال قد نزل الهم بی یا سندی قم تعال

ای که در درجات کمال یگانه‌ای؛ اکنون که اندوه و غم مرا در بر گرفته است، ای پناهگاه و تکیه‌گاهِ من، برخیز و به یاری‌ام بشتاب.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «سندی» به معنای تکیه‌گاه و پناهگاه در ادبیات عرفانی متداول است که به نقش هدایت‌گری معشوق اشاره دارد.

چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال تا تو بمانی چو عشق در دو جهان بی زوال

تا کی می‌خواهی از این حرف‌ها و هیاهوی عشق‌بازیِ سطحی سخن بگویی؟ از این هیاهو دست بردار تا همچون خودِ عشق، در هر دو عالم جاودانه و بی‌زوال بمانی.

نکته ادبی: «قیل و قال» کنایه از سخنان بیهوده و ظاهری است که مانع رسیدن به حقیقتِ باطنی و سکوتِ عارفانه می‌شود.

یا فرجی مونسی یا قمر المجلس وجهک بدر تمام ریقک خمر حلال

ای گشایش‌گرِ کارها و ای همدمِ جانِ من، ای ماهِ مجلسِ ما! چهره‌ات چون ماهِ تمام‌عیار درخشان است و کلامِ شیرینت، شرابی پاک و گوارا برای روح است.

نکته ادبی: «ریق» در اینجا به معنای آب دهان یا سخنِ شیرین است که به استعاره به شرابِ حلال و معنوی تشبیه شده است.

چند کشی بار هجر غصه و تیمار هجر خاصه که منقار هجر کند تو را پر و بال

چقدر می‌خواهی بارِ غمِ جدایی و دردِ فراق را بر دوش بکشی؟ به‌ویژه که دوری از تو، چون منقاری جانِ مرا تکه‌تکه می‌کند و پر و بالم را از قدرت می‌اندازد.

نکته ادبی: استعاره‌ی «منقار هجر» تصویرسازی بسیار قدرتمندی از دردِ فراق است که روح را ذره‌ذره زخمی می‌کند.

روحک بحر الوفا لونک لمع الصفا عمرک لو لا التقی قلت ایا ذا الجلال

جانِ تو دریای وفاست و سیمایت درخششِ پاکی و صفا؛ اگر مقامِ تقوا نبود، تو را به صفاتِ جلالیه و خدایی می‌خواندم.

نکته ادبی: شاعر در اینجا از سرِ ادبِ عرفانی مرز میان بنده و معبود را در عینِ وحدتِ وجودی، با احتیاطِ «لو لا التقی» (اگر تقوا نبود) حفظ می‌کند.

آه ز نفس فضول آه ز ضعف عقول آه ز یار ملول چند نماید ملال

فریاد از نفسِ زیاده‌خواه و از ناتوانیِ عقل‌هایِ ناقص؛ و وا‌حسرت از دستِ آن محبوبِ ملول که پیوسته در حالِ آزرده‌خاطر شدن است.

نکته ادبی: «نفسِ فضول» اشاره به نفسِ اماره‌ای دارد که سرگرمِ امورِ زاید و غیرِ ضروری است.

تطرب قلب الوری تسکرهم بالهوی تدرک ما لا یری انت لطیف الخیال

تو قلبِ مردم را به وجد می‌آوری و با جامِ عشق، آنان را سرمست می‌کنی؛ تو حقایقی را درک می‌کنی که از دیدگان پنهان است، چرا که تو لطیف‌ترینِ خیالاتی.

نکته ادبی: «لطیفِ الخیال» در اینجا نه به معنای خیالی و غیرِ واقعی، بلکه به معنای صورتی است که در خیالِ عارف تجلی کرده و در عینِ لطافت، حقیقت دارد.

آنک همی خوانمش عجز نمی دانمش تا که بترسانمش از ستم و از وبال

کسی که او را می‌خوانم و به سویش می‌روم، او را ناتوان نمی‌بینم که بخواهم او را از ستم و پیامدهایِ ناگوارِ اعمالش بترسانم (او خود قادر مطلق است).

نکته ادبی: تغییرِ لحن شاعر از التماس به تعظیم و بزرگداشتِ قدرتِ بی‌منتهای معشوق در این بیت مشهود است.

تدخل ارواحهم تسکر اشباحهم تجلسهم مجلسا فیه کووس ثقال

تو در ارواحِ سالکان نفوذ می‌کنی، کالبدشان را سرمست می‌نمایی و آنان را در مجلسی می‌نشانی که جام‌هایِ سرشار از معرفت در آن جاری است.

نکته ادبی: «اشباح» جمع شَبَح به معنای پیکر و کالبد است که در مقابلِ ارواح قرار گرفته است.

جمله سوال و جواب زوست و منم چون رباب می زندم او شتاب زخمه که یعنی بنال

تمامِ پرسش‌ها و پاسخ‌ها از جانبِ اوست و من همچون سازِ ربابم؛ او با زخمه‌ی عشقش بر من می‌کوبد و مرا به ناله وامی‌دارد.

نکته ادبی: استعاره‌ی «رباب» از رایج‌ترین تمثیلات عرفانی است که در آن انسانِ کامل همچون سازی است که اراده‌اش در دستِ نوازنده‌ی الهی است.

تصلح میزاننا تحسن الحاننا تذهب احزاننا انت شدید المحال

تو ترازویِ اعمالِ ما را اصلاح می‌کنی، نغمه‌ها و احوالِ ما را نیکو می‌سازی و غم‌هایمان را از بین می‌بری؛ تو دارایِ قدرت و چاره‌گریِ مطلق هستی.

نکته ادبی: «شدید المحال» صفتی الهی است که به معنای صاحبِ قدرتِ بی‌بدیل و تدبیرِ نافذ است.

یک دم آواز مات یک دم بانگ نجات می زند آن خوش صفات بر من و بر وصف حال

یک لحظه بانگِ فنا (مرگِ منیت) و یک دم صدایِ نجات و رستگاری را آن محبوبِ خوش‌صفت بر من و بر حال و احوالم می‌نوازد.

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ حالاتِ سالک (قبض و بسط، فنا و بقا) که تحتِ اراده‌ی محبوب تنظیم می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره رباب

تشبیه وجود عاشق به ساز رباب که خود اراده‌ای ندارد و هر صدایی از او برمی‌خیزد، خواستِ نوازنده (محبوب) است.

تضاد و تناقض مات و نجات

استفاده از دو واژه‌ی متقابل برای نشان دادن تغییر احوال سالک میان نابودیِ خود و رسیدن به رستگاری در ساحتِ عشق.

مراعات نظیر بحر، صفا، خمر، ساقی

بهره‌گیری از واژگانِ حوزه معناییِ شراب و دریا برای ترسیمِ فضای عرفانی و شورِ مستیِ الهی.

تلمیح یا ذا الجلال

اشاره به صفاتِ الهی در قرآن که نشان‌دهنده احترام و تعظیمِ شاعر نسبت به جایگاهِ معشوق است.

واج‌آرایی و وزن قیل و قال

استفاده از تکرارِ صوتی برای القایِ حسِ هیاهو و بیهودگیِ کلام در برابرِ سکوتِ عارفانه.