دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۳۴۱

مولوی
امروز بحمدالله از دی بترست این دل امروز در این سودا رنگی دگرست این دل
در زیر درخت گل دی باده همی خورد او از خوردن آن باده زیر و زبرست این دل
از بس که نی عشقت نالید در این پرده از ذوق نی عشقت همچون شکرست این دل
بند کمرت گشتم ای شهره قبای من تا بسته بگرد تو همچون کمرست این دل
از پرورش آبت ای بحر حلاوت ها همچون صدفست این تن همچون گهرست این دل
چون خانه هر مومن از عشق تو ویران شد هر لحظه در این شورش بر بام و درست این دل
شمس الحق تبریزی تابنده چو خورشیدست وز تابش خورشیدش همچون سحرست این دل

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از احوالِ درونیِ سالکی است که در جذبه‌های پیاپیِ عشقِ الهی، روزبه‌روز بر شدتِ شوریدگی و دگرگونیِ حالش افزوده می‌شود. فضای کلی شعر، سرشار از طراوتِ روحی، تسلیمِ عاشقانه و رسیدن به آستانه‌یِ تحولی است که در آن، خودِ مادیِ انسان همچون صدف، و گوهرِ درونی او یعنی دل، در پرتوِ خورشیدِ حقیقت، درخششی تازه می‌یابد.

شاعر با بهره‌گیری از نمادهای طبیعت، موسیقی و پیوندهای عاطفی، نشان می‌دهد که چگونه فنایِ هویتِ فردی در برابرِ معشوق، نه مایه ویرانی، بلکه سببِ رسیدن به هستیِ حقیقی و درکِ لطافتِ عالمِ غیب است. این اثر بیانگرِ سفرِ دل از مستیِ آغازین تا وصالِ خورشیدِ حقیقت است.

معنای روان

امروز بحمدالله از دی بترست این دل امروز در این سودا رنگی دگرست این دل

امروز به شکرانه الهی، این دل نسبت به دیروز، در عشق و شیدایی به مرتبه‌ای فراتر و شدیدتر رسیده است و در این وادیِ عشق، حال و هوای تازه‌ای در خود احساس می‌کند.

نکته ادبی: بتر در اینجا به معنای بهتر و افزون‌تر از دیروز است و نشان‌دهنده تکامل حال عارف در هر لحظه.

در زیر درخت گل دی باده همی خورد او از خوردن آن باده زیر و زبرست این دل

دیروز که معشوق در زیرِ سایه درختِ گلِ وجود، جامِ عشق را می‌نوشید، این دل با تأثیرپذیری از آن مستیِ روحانی، دگرگون شد و نظمِ پیشینِ خود را از دست داد.

نکته ادبی: زیر و زبر شدن کنایه از تحولِ بنیادی و به‌هم‌ریختنِ آرامشِ ظاهری برای رسیدن به بی‌قراریِ عاشقانه است.

از بس که نی عشقت نالید در این پرده از ذوق نی عشقت همچون شکرست این دل

از آن زمان که ناله‌هایِ نیِ عشقِ تو در این پرده و مقامِ روحانی طنین‌انداز شد، دل من از حلاوت و شیرینیِ این نوایِ جان‌بخش، همچون شکر شیرین و لطیف شده است.

نکته ادبی: نی، نمادِ روحِ جدا مانده از اصل و ناله‌ی آن بیانگرِ شوقِ وصال به معشوق است.

بند کمرت گشتم ای شهره قبای من تا بسته بگرد تو همچون کمرست این دل

ای محبوب که قبایِ شهرت و زیبایی بر قامتت برازنده است، من به بندِ کمرت بدل گشتم تا همان‌طور که کمر بر گردِ تو بسته است، دلِ من نیز همواره گردِ وجودِ تو بچرخد و به تو وابسته باشد.

نکته ادبی: استعاره از اشتیاقِ شدید برای پیوندِ همیشگی با معشوق و تسلیم کاملِ اراده.

از پرورش آبت ای بحر حلاوت ها همچون صدفست این تن همچون گهرست این دل

ای دریایِ شیرینی‌ها و بخشندگی، از آن رو که تنِ من با آبِ لطفِ تو پرورش یافته است، این کالبدِ خاکی چون صدفی گشته که گوهرِ ارزشمندِ عشقِ تو را در میانِ خود پرورانده است.

نکته ادبی: تشبیه تن به صدف و دل به گوهر، بیانگرِ این معناست که تن تنها پوششی برای حفظ و پرورشِ جوهرِ عشق در دل است.

چون خانه هر مومن از عشق تو ویران شد هر لحظه در این شورش بر بام و درست این دل

از آنجا که در مسیرِ عشقِ تو، ساختمانِ خودپرستی و تعلقاتِ هر مؤمن ویران می‌شود، دلِ من نیز در این آشفتگیِ مبارک، هر لحظه در جست‌وجویِ تو، بر بام و درِ این خانه وجود در تکاپو است.

نکته ادبی: ویرانیِ خانه دل کنایه از رهایی از خودخواهی است که شرطِ لازم برای پذیرشِ تجلیاتِ عشق است.

شمس الحق تبریزی تابنده چو خورشیدست وز تابش خورشیدش همچون سحرست این دل

شمس تبریزی همچون خورشیدِ حقیقت درخشان است و دلِ من از پرتوِ تابشِ این خورشید، حالتی همچون لحظه‌یِ سرنوشت‌ساز و روشنِ سحر را پیدا کرده و به نورِ هدایت رسیده است.

نکته ادبی: سحر، استعاره از لحظه‌یِ بیداری، گشایش و پایانِ شبِ غفلت است که با دیدارِ مرشدِ کامل رخ می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

استعاره صدف و گوهر

تشبیه تن به صدفِ محافظ و دل به گوهرِ ارزشمندِ عشق.

مراعات نظیر بام، در، خانه، ویران

ایجاد تناسب میان اجزای یک خانه برای تصویرسازی از ویرانیِ کالبدِ مادی.

کنایه زیر و زبر شدن

کنایه از دگرگونیِ حالِ عاشق بر اثرِ مواجهه با حقیقتِ عشق.

تشبیه همچون سحرست این دل

تشبیه دل به سحر برای نشان دادنِ درخششِ معرفت در وجودِ سالک.