دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۳۳۸

مولوی
بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل یقین اندر یقین آمد قلندر بی گمان ای دل
به هر لحظه ز تدبیری به اقلیمی رود میری ز جاه و قوت پیری که باشد غیب دان ای دل
کجا باشید صاحب دل دو روز اندر یکی منزل چو او را سیر شد حاصل از آن سوی جهان ای دل
چو بگذشتی تو گردون را بدیدی بحر پرخون را ببین تو ماه بی چون را به شهر لامکان ای دل
زبون آن کشش باشد کسی کان ره خوشش باشد روانش پرچشش باشد زهی جان و روان ای دل
دهد نوری طبیعت را دهد دادی شریعت را چو بسپارد ودیعت را بدان سرحد جان ای دل
شنودی شمس تبریزی گمان بردی از او چیزی یکی سری دل آمیزی تو را آمد عیان ای دل

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل از منظری عرفانی، سالک را به رهایی از تعلقات دنیوی و گذار از دایره‌ تکرار و تردید فرا می‌خواند. شاعر با ترسیم سفری روحانی، مخاطب را به عبور از حصار آسمان‌ها و رسیدن به عالم لامکان دعوت می‌کند تا در آنجا حقیقتِ بی‌پیرایه و بی‌نشانی را که در گروِ تسلیم و یقین است، دریابد.

درونمایه‌ اصلی اثر، دعوت به تجرد روح و پیوند با حقیقت مطلق است. شاعر در این ابیات با تکیه بر مفاهیم عرفانی همچون بقا، قلندر و عالم لامکان، از سالک می‌خواهد که از بندهای طبیعت و ظواهر فراتر رفته و با دریافت جذبه‌های الهی، به مقام شهود و دیدار حقیقتِ پنهان نائل آید.

معنای روان

بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل یقین اندر یقین آمد قلندر بی گمان ای دل

ای دل، آن کسی که از منیّت خود کاسته و آن را به حداقل رسانده است، راهش رسیدن به بقای جاودان در سایه بقای حق است؛ چنین قلندری که از قید دوئیتی آزاد است، یقین کامل و بی‌چون و چرا یافته است.

نکته ادبی: بقا اندر بقا: اصطلاحی عرفانی به معنای حیاتِ جاویدِ سالک پس از فنایِ نفسانی. کم‌زنان: کنایه از کسانی که از خودخواهی و انانیت دست کشیده‌اند.

به هر لحظه ز تدبیری به اقلیمی رود میری ز جاه و قوت پیری که باشد غیب دان ای دل

روح یا آن حاکمِ وجودِ تو، هر لحظه با تدبیری تازه به اقلیمی جدید سفر می‌کند؛ گویی پیری دانا و غیب‌دان است که صاحب جاه و قوتِ الهی است.

نکته ادبی: میری: به معنای امیر بودن و فرمانروایی است؛ در اینجا استعاره از نفسِ ناطقه یا روح است که بر جسم حکم می‌راند.

کجا باشید صاحب دل دو روز اندر یکی منزل چو او را سیر شد حاصل از آن سوی جهان ای دل

ای صاحبان دل، تا کی می‌خواهید در یک منزلگاهِ دنیا توقف کنید؟ کسی که حقیقتِ جهانِ دیگر را دریافته و از آن سیراب شده است، دیگر به این منزلگاه‌های فانی دل نمی‌بندد.

نکته ادبی: صاحب دل: کنایه از عارفان و کسانی که به مراتبِ شهودی رسیده‌اند.

چو بگذشتی تو گردون را بدیدی بحر پرخون را ببین تو ماه بی چون را به شهر لامکان ای دل

زمانی که از گردونه افلاک عبور کردی و دریای پر تلاطم و خونینِ هستی (دنیای مادی) را پشت سر گذاشتی، آنگاه در شهرِ لامکان، ماهِ بی‌همتایِ الهی را مشاهده کن.

نکته ادبی: گردون: استعاره از افلاک و جهان مادی. بحر پرخون: کنایه از سختی‌ها و تلاطم‌های عالم ماده. لامکان: مقامی عرفانی فراتر از قید مکان و زمان.

زبون آن کشش باشد کسی کان ره خوشش باشد روانش پرچشش باشد زهی جان و روان ای دل

کسی که کشش و جذبه‌ی الهی او را در بر گرفته است، در برابر آن تسلیم می‌شود و روانش تشنه‌ی دیدارِ حقیقت می‌گردد؛ خوشا به حالِ چنین جان و روانی که این‌گونه واله گشته است.

نکته ادبی: زبون: به معنای خوار و ناتوان در برابر جذبه‌ی حق که در اینجا معنای مثبتِ تسلیمِ محض را دارد.

دهد نوری طبیعت را دهد دادی شریعت را چو بسپارد ودیعت را بدان سرحد جان ای دل

آن جذبه‌ی حق، به طبیعتِ انسان نور می‌بخشد و شریعت را با عدل و کمال همراه می‌سازد؛ هنگامی که سالک جانِ خویش را که ودیعه‌ای الهی است به صاحب اصلی‌اش می‌سپارد، به آن مرزهای متعالیِ جان می‌رسد.

نکته ادبی: ودیعت: اشاره به آیه «انا لله و انا الیه راجعون» و امانت بودنِ جانِ آدمی نزد خداوند.

شنودی شمس تبریزی گمان بردی از او چیزی یکی سری دل آمیزی تو را آمد عیان ای دل

تو پیش‌تر نام شمس تبریزی را شنیده بودی و گمان می‌کردی چیزی از او می‌دانی، اما اکنون آن رازِ نهان که دل‌ها را با هم می‌آمیزد و حقیقت را آشکار می‌کند، برای تو عیان شده است.

نکته ادبی: شمس تبریزی: نماد پیر و مرشد کامل که واسطه‌ی فیض و حقیقت‌بین است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بحر پرخون

تشبیه جهان مادی و پر از رنج به دریایی خونین.

نماد ماه بی چون

استعاره از ذات خداوند که از هرگونه چون و چرایی و همانندی مبراست.

تناقض ظاهری (پارادوکس) شهر لامکان

جمع صفت مکان به شهر، برای توصیف مقامی که از محدودیت‌های زمانی و مکانی فراتر است.

ایهام ودیعت

اشاره به امانت بودن جان انسان و بازگشت آن به سوی پروردگار.