دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۳۱۰

مولوی
ای ناطق الهی و ای دیده حقایق زین قلزم پرآتش ای چاره خلایق
تو بس قدیم پیری بس شاه بی نظیری جان را تو دستگیری از آفت علایق
در راه جان سپاری جان ها تو را شکاری آوخ کز این شکاران تا جان کیست لایق
مخلوق خود کی باشد کز عشق تو بلافد ای عاشق جمالت نور جلال خالق
گویی چه چاره دارم کان عشق را شکارم بیمار عشق زارم ای تو طبیب حاذق
لطف تو گفت پیش آ قهر تو گفت پس رو ما را یکی خبر کن کز هر دو کیست صادق
ای آفتاب جان ها ای شمس حق تبریز هر ذره از شعاعت جان لطیف ناطق

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده در ستایشِ مقامِ بلندِ پیر و مرشدِ روحانی است که جایگاهِ رفیعی در ساحتِ عرفان دارد. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیمِ بلندِ معنوی، مرشدِ خود را خورشیدی عالم‌تاب می‌داند که جان‌های سرگشته را از بندِ وابستگی‌های دنیوی می‌رهاند و در راهِ دشوارِ حقیقت، راهنمایِ بی‌بدیلِ سالکان است.

در این ابیات، کشمکشِ درونیِ عاشق میانِ دو صفتِ لطف و قهر به تصویر کشیده شده است. شاعر با تضرع از پیرِ خود می‌خواهد که او را از این حیرت برهاند و به حقیقتِ یکپارچه رهنمون سازد؛ حقیقتی که در آن، جانِ آدمی خود را در برابرِ شکوهِ بی‌کرانِ پیر و پروردگار، کوچک و ناچیز می‌بیند.

معنای روان

ای ناطق الهی و ای دیده حقایق زین قلزم پرآتش ای چاره خلایق

ای کسی که سخنگوی الهی و بینایِ حقایقِ پنهانی هستی؛ در این دریایِ پُر از رنج و خطرِ دنیا، تو تنها چاره‌سازِ درماندگان و آفریدگانِ دردمند هستی.

نکته ادبی: واژه قلزم در لغت به معنای دریایِ بزرگ و عمیق است و در اینجا استعاره از دنیایِ پُر بلا و آزمایش است.

تو بس قدیم پیری بس شاه بی نظیری جان را تو دستگیری از آفت علایق

تو پیریِ باستانی و پادشاهی بی‌همتا هستی که دستِ جان‌های خسته را می‌گیری و آن‌ها را از آسیبِ دلبستگی‌های دنیوی و تعلقاتِ مادی نجات می‌دهی.

نکته ادبی: علایق جمع علاقه به معنای دلبستگی‌ها و وابستگی‌های مادی است که مانعِ تعالیِ روح می‌شوند.

در راه جان سپاری جان ها تو را شکاری آوخ کز این شکاران تا جان کیست لایق

در راهِ فدا کردنِ جان، تمامیِ جان‌ها صیدِ تو هستند؛ دریغ و افسوس که میانِ این همه صید، مشخص نیست کدام‌یک لیاقتِ توجه و قبولِ تو را دارد.

نکته ادبی: آوخ شبه‌جمله‌ای کهن برای بیانِ حسرت، افسوس و دریغ است.

مخلوق خود کی باشد کز عشق تو بلافد ای عاشق جمالت نور جلال خالق

مخلوقِ ناچیز چگونه می‌تواند ادعایِ عشقِ تو را داشته باشد؟ ای کسی که جمالِ تو، خود موردِ عشق و ستایشِ نورِ جلالِ پروردگار است.

نکته ادبی: بلافد از مصدر لافیدن به معنای ادعا کردن، گزافه‌گویی و خودستایی است.

گویی چه چاره دارم کان عشق را شکارم بیمار عشق زارم ای تو طبیب حاذق

اگر از من بپرسی چه کنم که شکارِ این عشق شده‌ام؟ باید بگویم من همان بیمارِ عشقِ ناتوان هستم که تنها تو طبیبِ کارکشته و ماهرِ آنی.

نکته ادبی: حاذق به معنای ماهر، زبردست و کارکشته در فنِ طبابت است.

لطف تو گفت پیش آ قهر تو گفت پس رو ما را یکی خبر کن کز هر دو کیست صادق

لطفِ تو مرا به سوی خود می‌خواند، اما قهرِ تو مرا از خود می‌راند؛ تکلیفِ ما را روشن کن که کدام‌یک از این دو، حقیقتِ اصیل و نشانه راه است؟

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ صفاتِ جمال و جلال در عرفان که عاشق را در حیرت و تردید میانِ امید و بیم می‌گذارد.

ای آفتاب جان ها ای شمس حق تبریز هر ذره از شعاعت جان لطیف ناطق

ای خورشیدِ جان‌ها، ای شمسِ تبریزی، هر ذره از پرتوِ وجودِ تو، خود یک جانِ زنده، لطیف و گویاست.

نکته ادبی: شمس حق تبریز در اینجا استعاره از مظهرِ تجلیِ نورِ الهی و هدایت‌گرِ مطلق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره قلزم پرآتش

تشبیه دنیا به دریایی پر از آتش و بلا برای نشان دادن سختی راه سلوک.

تضاد لطف و قهر

تقابلِ میانِ دو صفتِ الهی که عاشق را در حیرت و کشمکشِ درونی قرار می‌دهد.

تلمیح شمس حق تبریز

اشاره به نامِ پیر و مرشدِ نامدار که کانونِ تجلیِ نورِ الهی است.

تناسب طبیب و بیمار

مراعاتِ نظیر میانِ دو واژه برای تبیینِ رابطه عاشق و معشوق در قالبِ مراد و مرید.