دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۹۵

مولوی
بیا بیا که تویی جان جان جان سماع بیا که سرو روانی به بوستان سماع
بیا که چون تو نبودست و هم نخواهد بود بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع
بیا که چشمه خورشید زیر سایه تست هزار زهره تو داری بر آسمان سماع
سماع شکر تو گوید به صد زبان فصیح یکی دو نکته بگویم من از زبان سماع
برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی برون ز هر دو جهانست این جهان سماع
اگر چه بام بلندست بام هفتم چرخ گذشته است از این بام نردبان سماع
به زیر پای بکوبید هر چه غیر ویست سماع از آن شما و شما از آن سماع
چو عشق دست درآرد به گردنم چه کنم کنار درکشمش همچنین میان سماع
کنار ذره چو پر شد ز پرتو خورشید همه به رقص درآیند بی فغان سماع
بیا که صورت عشقست شمس تبریزی که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، دعوتی شورانگیز به ساحتِ بی‌کرانِ «سماع» است؛ فضایی که در آن، جانِ عاشق از بندِ تنگنای دنیا رها شده و به یگانگی با محبوب می‌رسد. شاعر در این ابیات، سماع را نه یک حرکتِ جسمانی، بلکه عروجی عرفانی می‌داند که سالک را از عالمِ ناسوت و حتی ملکوت فراتر می‌برد و در رقصِ ابدیِ هستی غرق می‌کند.

در کانونِ این تجربه، حضورِ پیر و مرشد (شمس تبریزی) به عنوانِ تجلیِ عینیِ عشقِ مطلق ترسیم شده است. پیامِ نهاییِ شعر این است که وقتی عشق، جان را در بر می‌گیرد، تمامِ وابستگی‌های دنیوی رنگ می‌بازند و انسان با تمامِ وجود، به تسلیم و رقصِ درونی در برابرِ حقیقتِ مطلق می‌پردازد.

معنای روان

بیا بیا که تویی جان جان جان سماع بیا که سرو روانی به بوستان سماع

بیا و حضور پیدا کن، چرا که تو حقیقت و جانِ اصلیِ این رقصِ عرفانی هستی؛ بیا که همچون سروی خرامان و زیبا در بوستانِ سماع می‌خرامی.

نکته ادبی: جانِ جانِ جان: اضافه زنجیره‌ای برای تأکید بر اوجِ لطافت و حقیقتِ معشوق.

بیا که چون تو نبودست و هم نخواهد بود بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع

بیا، چرا که پیش از تو کسی مانندت نبوده و نخواهد آمد؛ بیا که چشمانِ عارفانِ حقیقت‌جو، هرگز کسی به زیبایی و کمالِ تو ندیده‌اند.

نکته ادبی: دیدگانِ سماع: استعاره از عارفانی که با چشمِ دل، حقیقتِ هستی را می‌نگرند.

بیا که چشمه خورشید زیر سایه تست هزار زهره تو داری بر آسمان سماع

بیا، چرا که خورشید با تمامِ بزرگی‌اش، در برابرِ پرتوِ وجودِ تو ناچیز است و در سایه‌ی تو جای می‌گیرد؛ تو در آسمانِ رقصِ عارفانه، هزاران ستاره‌ی درخشان (زهره) داری.

نکته ادبی: زهره: نماد زیبایی و درخشش در ادبیات فارسی که در اینجا به کثرتِ نورِ معشوق اشاره دارد.

سماع شکر تو گوید به صد زبان فصیح یکی دو نکته بگویم من از زبان سماع

این حالِ خوشِ سماع با صد زبانِ گویا، شکرِ حضورِ تو را می‌گوید؛ بگذار تا من نیز چند نکته‌ای از زبانِ همین حالِ خوش و عرفانی برایت بازگو کنم.

نکته ادبی: زبانِ فصیح: کنایه از اینکه تمامِ هستی و سماع، ستایشگرِ معشوق است.

برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی برون ز هر دو جهانست این جهان سماع

زمانی که به مقامِ سماع می‌رسی، از هر دو جهان (دنیا و آخرت) فراتر می‌روی؛ چرا که خودِ این جهانِ سماع، بیرون از مرزهای محدودِ این دو عالم قرار دارد.

نکته ادبی: هر دو جهان: اشاره به دنیا و عقبی، که سالک با فنای فی‌الله از هر دو می‌گذرد.

اگر چه بام بلندست بام هفتم چرخ گذشته است از این بام نردبان سماع

اگرچه بامِ آسمانِ هفتم بسیار مرتفع و بلند است، اما نردبانِ سماع و عروجِ عاشق، از این بام نیز فراتر رفته و به مقام‌های بالاتری دست یافته است.

نکته ادبی: بام هفتم چرخ: اشاره به نه فلک در کیهان‌شناسی قدیم که سماع از آن فراتر می‌رود.

به زیر پای بکوبید هر چه غیر ویست سماع از آن شما و شما از آن سماع

هر چیزی که غیر از خدا و عشق است را زیر پای خود بکوبید و نادیده بگیرید؛ سماع متعلق به شماست و شما نیز غرق در این حالِ سماع هستید.

نکته ادبی: به زیر پای بکوبید: کنایه از ترکِ تعلقاتِ مادی و خواسته‌های نفسانی.

چو عشق دست درآرد به گردنم چه کنم کنار درکشمش همچنین میان سماع

هنگامی که عشق دستانش را به دورِ گردنِ من می‌اندازد و مرا در آغوش می‌کشد، من چه می‌توانم بکنم جز اینکه در میانه‌ی این رقص، او را در کنار و در آغوش بگیرم؟

نکته ادبی: دست درآوردن به گردن: کنایه از غلبه‌ی کاملِ عشق بر وجودِ عاشق.

کنار ذره چو پر شد ز پرتو خورشید همه به رقص درآیند بی فغان سماع

همان‌طور که ذراتِ غبار وقتی از نورِ خورشید پُر می‌شوند به حرکت در می‌آیند، تمامِ هستی نیز در حضورِ پرتوِ الهی، بدونِ نیاز به ساز و آوازِ ظاهری، به رقص در می‌آیند.

نکته ادبی: ذره: نماد انسان‌های کوچک و ناچیز که با نورِ حقیقتِ معشوق به رقص و حرکت در می‌آیند.

بیا که صورت عشقست شمس تبریزی که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع

بیا، چرا که شمسِ تبریزی خودِ تجلیِ صورتِ عشق است؛ کسی که در برابرِ شکوهِ عشقِ او، حتی خودِ سماع نیز مبهوت مانده و دهانش از حیرت باز مانده است.

نکته ادبی: صورتِ عشق: اشاره به این عقیده عرفانی که شمس تبریزی تجسمِ زمینیِ عشقِ مطلق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سرو روان

تشبیه معشوق به سروی که با آزادی و خرامانی حرکت می‌کند.

مبالغه چشمه خورشید زیر سایه تست

اغراق در کمالِ زیبایی و درخشش معشوق تا حدی که خورشید در برابر او سایه‌ای بیش نیست.

تشخیص (جان‌بخشی) سماع شکر تو گوید

نسبت دادنِ تواناییِ سخن گفتن و شکرگزاری به حالتِ معنویِ سماع.

کنایه بام هفتم چرخ

کنایه از بالاترین مراتبِ کائنات و آسمان‌ها که سماع از آن نیز می‌گذرد.

تضاد و پارادوکس برون ز هر دو جهان

بیانِ این نکته که ساحتِ سماع فراتر از محدودیت‌های زمانی و مکانیِ دو جهانِ مادی و معنوی است.