دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۹۳

مولوی
علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش ظلام فی ظلام من فراق الحب قد اغطش
چو دور افتاد ماهی جان ز بحر افتاد در حیله کما حوت الشقی الیوم فی ارض الفلاینبش
عجب نبود اگر عاشق شود بی جان در این هجران اذا ما الحوت زال الماء لا تعجب بان تعطش
اگر منکر شود مردی ز سوز عاشق سوزان متی یمتاز عین الشمس من عین له اعمش
چو فرش وصل بردارد شفا از منزل عاشق فراش من لهیب النار من تحت الفتی یفرش
که تا پیغام آن یوسف بدین یعقوب عشق آید یبرد ذاک و البستان و الفردوس یستنعش
دلم در گوش من گوید ز حرص وصل شمس الدین الی تبریز یستسعی و فی تبریز یستفتش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، ناله‌ای عمیق و پرشور از فراق و دوری از جانان است که در آن، شاعر با استفاده از تمثیل‌ها و استعاراتی برگرفته از طبیعت و داستان‌های کهن، وضعیت روحی و روانی خود را در دوران هجران ترسیم می‌کند. فضای حاکم بر ابیات، آمیزه‌ای از سوز و گداز، تاریکیِ بی‌حضورِ یار و اشتیاقِ بی‌قرار برای وصال است؛ به گونه‌ای که کل هستیِ شاعر در گرویِ این اتصال دوباره تعریف می‌شود.

مضمون محوری این اثر، ضرورت حیاتی حضور معشوق (شمس) برای عاشق است. شاعر با تشبیه خود به ماهیِ دورافتاده از آب، به خوبی تبیین می‌کند که زندگی بدون وصال، جز رنج، تباهی و تاریکی نیست. در نهایت، شعر با اشاره به امیدِ به وصال و زنده شدنِ دوباره روح (استعاره از داستان یوسف و یعقوب)، پیامی سرشار از عطشِ معنوی و پویایی در مسیرِ یافتنِ حقیقتِ جان را منتقل می‌کند.

معنای روان

علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش ظلام فی ظلام من فراق الحب قد اغطش

ای مسلمانان، به خاطر این جداییِ آتشین که بر جانم افتاده است، از خداوند یاری بطلبید؛ چرا که در این تاریکیِ مطلقِ فراق، گویی چشمانم از دیدن حقیقت ناتوان شده و دنیا برایم تیره و تار گشته است.

نکته ادبی: استفاده از جملات عربی برای تاکید بر عمق اندوه و تاکید بر فضای حزن‌آلود هجران است.

چو دور افتاد ماهی جان ز بحر افتاد در حیله کما حوت الشقی الیوم فی ارض الفلاینبش

هنگامی که ماهیِ وجودِ من از دریایِ حضورِ تو دور افتاد، همچون ماهی‌ای که از آب بیرون افتاده باشد، در عذاب و اضطراب جان‌کاه گرفتار شد.

نکته ادبی: تشبیه ماهی به عاشق و دریا به معشوق، از کهن‌الگوهای عرفانی برای بیان وابستگیِ حیاتیِ روح به مبدأ هستی است.

عجب نبود اگر عاشق شود بی جان در این هجران اذا ما الحوت زال الماء لا تعجب بان تعطش

جای شگفتی نیست اگر عاشق در این دوری و هجران جان بدهد؛ چرا که همان‌طور که ماهی بدون آب زنده نمی‌ماند، عاشق نیز بدون وصالِ معشوق محکوم به فنا و عطش است.

نکته ادبی: تعطش در اینجا استعاره از نیازِ شدیدِ روحی و معنوی است که به مرگِ عاشق در صورت عدم برآورده شدن می‌انجامد.

اگر منکر شود مردی ز سوز عاشق سوزان متی یمتاز عین الشمس من عین له اعمش

اگر کسی منکر سوز و گدازِ عاشقِ سوخته‌دل شود، مانند کسی است که توانایی تشخیصِ نورِ خورشید را از چشمِ بیمار و تاربین ندارد و در تشخیصِ حق از باطل ناتوان است.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ بینشِ عارفانه (خورشید) و ناآگاهیِ افراد سطحی‌نگر (چشمِ تاربین) است.

چو فرش وصل بردارد شفا از منزل عاشق فراش من لهیب النار من تحت الفتی یفرش

آن‌گاه که بساطِ آسایش و وصال از منزلِ عاشق برچیده شود، چیزی برای او باقی نمی‌ماند جز شعله‌های سوزانِ آتشِ فراق که از زیرِ پای او زبانه می‌کشد.

نکته ادبی: استعاره از فرش، نمادِ آرامش و امنیت است که با رفتنِ یار، جای خود را به آتشِ بی‌قراری می‌دهد.

که تا پیغام آن یوسف بدین یعقوب عشق آید یبرد ذاک و البستان و الفردوس یستنعش

همه این‌ها برای این است که سرانجام پیامِ وصالِ آن یوسفِ گم‌گشته به این یعقوبِ عاشق برسد تا روحش تازه شود و باغِ جانش دوباره گلستان گردد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و یعقوب که نماد فراق طولانی و بشارتِ وصالِ دوباره است.

دلم در گوش من گوید ز حرص وصل شمس الدین الی تبریز یستسعی و فی تبریز یستفتش

دلم پیوسته در گوشِ جانم زمزمه می‌کند که از شدتِ اشتیاق برای رسیدن به شمسِ تبریزی، باید به سوی تبریز حرکت کرد و در آنجا به جست‌وجوی او پرداخت.

نکته ادبی: ذکر نام شمسِ تبریزی به عنوان قبله‌گاه و مقصدِ نهاییِ این جست‌وجویِ روحانی است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه ماهی جان ز بحر

تشبیه روح انسان به ماهی که برای بقا به آب (معشوق) نیاز دارد.

تلمیح یوسف و یعقوب

ارجاع به داستان قرآنیِ فراق و دوریِ یوسف و یعقوب برای تبیینِ انتظار و اشتیاقِ عاشق.

تضاد عین الشمس و عین اعمش

مقایسه بینشِ بلندِ عارفانه (خورشید) با ناتوانیِ افرادِ ظاهربین (چشمِ بیمار).

استعاره فرش وصل

کنایه از آرامش و امنیتی که در کنار معشوق برای عاشق فراهم است.