دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۸۹

مولوی
دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش چو تشنه تو باشد که باشد سقایش
چو بیمار گردد به بازار گردد دکان تو جوید لب قندخایش
تویی باغ و گلشن تویی روز روشن مکن دل چو آهن مران از لقایش
به درد و به زاری به اندوه و خواری عجب چند داری برون سرایش
مها از سر او چو تو سایه بردی چه سود و چه راحت ز سایه همایش
چو یک دم نبیند جمال و جلالت بگیرد ملالی ز جان و ز جایش
جهان از بهارش چو فردوس گردد چمن بی زبانی بگوید ثنایش
جواهر که بخشد کف بحر خویش فزایش که بخشد رخ جان فزایش
جهان سایه توست روش از تو دارد ز نور تو باشد بقا و فنایش
منم مهره تو فتاده ز دستت از این طاس غربت بیا درربایش
بگیرم ادب را ببندم دو لب را که تا راز گوید لب دلگشایش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نجوایی عمیق و عاشقانه میانِ عاشق و معشوقِ ازلی است که در آن، عاشقِ سوخته‌دل، تمامی هستی، آرامش و درمانِ دردهای خود را در گروِ توجهِ معشوق می‌بیند. شاعر در این ابیات، بر این باور است که جهان، تنها سایه‌ساری از حضورِ پرنورِ معشوق است و بدونِ دیدنِ رویِ او، هستیِ آدمی، بیمار و سرگشته خواهد بود.

در این فضا، تمثیل‌هایی از باغ، گلشن و دریا به کار رفته تا مقامِ بخشندگی و جان‌بخشیِ معشوق تبیین گردد. شاعر با بهره‌گیری از تصویرِ «مهره» و «طاس»، تنهایی و بی‌پناهیِ خود را در این جهانِ خاکی (غربت) به تصویر می‌کشد و با فروتنی، خواستارِ آن است که معشوق، او را دوباره به حریمِ وصل بازگرداند.

معنای روان

دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش چو تشنه تو باشد که باشد سقایش

قلبی که به خاطرِ تو می‌سوزد، چه درمانی دارد؟ اگر این قلب تشنه‌یِ وصالِ تو باشد، چه کسی جز تو می‌تواند سقایی و سیراب‌کردنِ او را بر عهده بگیرد؟

نکته ادبی: تضادِ ظریفی میان «سوز» (آتش) و «تشنه» (نیاز به آب) وجود دارد که نشان‌دهنده‌یِ تلاطمِ درونیِ عاشق است.

چو بیمار گردد به بازار گردد دکان تو جوید لب قندخایش

وقتی این دلِ عاشق بیمارِ دوریِ تو می‌شود، در بازارِ زندگی سرگردان می‌گردد تا شاید دکانِ مهرِ تو را بیابد و از لب‌هایِ شیرین و سخنانِ جان‌بخشِ تو بهره‌مند شود.

نکته ادبی: «لبِ قندخای» استعاره از سخنانِ شیرین و جان‌افزایِ معشوق است که همچون قند، ذائقه جان را شیرین می‌کند.

تویی باغ و گلشن تویی روز روشن مکن دل چو آهن مران از لقایش

ای معشوق، تو همان باغ و گلستانِ باطنی و روزِ روشنی‌بخشِ منی؛ پس دلم را که در دوریِ تو به سنگینیِ آهن شده است، رها نکن و او را از بارگاهِ خود مران.

نکته ادبی: تشبیه «دل به آهن» کنایه از قساوت یا سردیِ دلی است که از نورِ معشوق محروم مانده است.

به درد و به زاری به اندوه و خواری عجب چند داری برون سرایش

با وجودِ این‌همه درد، زاری، اندوه و خواری که از دوریِ تو می‌کشم، شگفت‌آور است که چرا مرا همچنان از خانه‌یِ وصلِ خود بیرون نگاه داشته‌ای؟

نکته ادبی: تکرارِ حروف و کلمات در این بیت، نشان‌دهنده‌یِ کثرتِ رنج و استیصالِ شاعر است.

مها از سر او چو تو سایه بردی چه سود و چه راحت ز سایه همایش

ای آنکه همچون ماهِ تابان در آسمانِ جانِ منی، وقتی تو سایه‌یِ لطفِ خود را از سرم برداشتی، دیگر چه سود و آرامشی در سایه‌یِ دیگران برایم باقی می‌ماند؟

نکته ادبی: «مها» مخفف «ماه» است که خطابِ عاشق به معشوقِ زیباست. سایه در اینجا نمادِ حمایت و لطف است.

چو یک دم نبیند جمال و جلالت بگیرد ملالی ز جان و ز جایش

هنگامی که این دل، حتی برای یک لحظه هم جمال و شکوهِ تو را نمی‌بیند، دچارِ ملال و افسردگیِ شدیدی می‌شود که جان و جایگاهش را به خطر می‌اندازد.

نکته ادبی: «جمال و جلال» یکی از اصطلاحاتِ کلامی و عرفانی است؛ جمال به معنایِ زیبایی و لطف، و جلال به معنایِ عظمت و شکوهِ الهی است.

جهان از بهارش چو فردوس گردد چمن بی زبانی بگوید ثنایش

جهان با آمدنِ بهارِ وجودِ تو همچون بهشت می‌شود و حتی چمن‌زار نیز بدونِ آنکه زبانی داشته باشد، با طراوتِ خود تو را ستایش می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ «تسبیحِ موجودات»، که در ادبیاتِ عرفانی، تمامِ اجزایِ عالم در حالِ ستایشِ خالق هستند.

جواهر که بخشد کف بحر خویش فزایش که بخشد رخ جان فزایش

تو کسی هستی که از دریایِ بیکرانِ وجودِ خود، جواهراتِ گران‌بها (معارف و فیوضات) می‌بخشی و با چهره‌یِ جان‌فزایت، بر ارزش و حیاتِ جانِ ما می‌افزایی.

نکته ادبی: «کفِ بحر» استعاره از گستردگیِ بخششِ معشوق است که همچون کفِ دریا، مدام در حالِ زایش و بخشش است.

جهان سایه توست روش از تو دارد ز نور تو باشد بقا و فنایش

تمامِ عالم، سایه‌ای از وجودِ توست و روشنایی‌اش را از تو وام گرفته است؛ پس بقا و فنایِ هر چیزی در این جهان، تنها وابسته به اراده و نورِ توست.

نکته ادبی: اشاره به نظریه وحدتِ وجود که طبقِ آن جهان، سایه‌ای از انوارِ الهی است و حقیقتی مستقل ندارد.

منم مهره تو فتاده ز دستت از این طاس غربت بیا درربایش

من همچون مهره‌ای هستم که از دستِ تو بر زمینِ این دنیایِ غریب افتاده‌ام؛ تو را به خدا سوگند که مرا از این طاسِ سرنوشتِ غربت‌بار، برگیر و به خود بازگردان.

نکته ادبی: «طاس» در اینجا دو معنا دارد: یکی ظرفی برایِ بازی و دیگری ظرفی که قرعه‌ها یا مهره‌ها در آن ریخته می‌شود، کنایه از بازیِ تقدیر.

بگیرم ادب را ببندم دو لب را که تا راز گوید لب دلگشایش

من از سرِ ادب، لب‌هایم را می‌بندم و سکوت می‌کنم تا تو لب بگشایی و رازهایِ پنهانِ عالم را بر من آشکار کنی.

نکته ادبی: «ادب» در عرفان به معنایِ سکوتِ عارف در برابرِ خداوند و گوش‌سپردن به پیامِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره دکانِ تو

اشاره به مقامِ معشوق که محلِ دادوستدِ عشق و معناست.

تشبیه دل چو آهن

سخت‌شدنِ دل بر اثرِ دوری از معشوق به فلزِ سرد و سخت مانند شده است.

تضاد سوز و تشنه

جمعِ میانِ آتش (سوز) و آب (تشنه) برای نشان‌دادنِ تلاطمِ روحیِ عاشق.

تشخیص (جان‌بخشی) چمن بی‌زبانی بگوید ثنایش

نسبت دادنِ سخن‌گویی (ستایش) به چمن و گیاهان.

مراعات نظیر باغ، گلشن، چمن، بهار

استفاده از واژگانِ مربوط به طبیعت برایِ توصیفِ فضایِ معنوی.