دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۸۷

مولوی
مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش که هر دو آب حیاتست پخته و خامش
خمار باده او خوشترست یا مستی که باد تا به ابد جان های ما جامش
ستم ز عدل ندانم ز مستی ستمش مرا مپرس ز عدل و ز لطف و انعامش
جفای او که روان گریزپای مرا حریف مرغ وفا کرد دانه و دامش
بسی بهانه روانم نمود تا نرود کشید جانب اقبال کام و ناکامش
طرب نخواهد آن کس که درد او بشناخت نشان نماند او را که بشنود نامش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر حالاتِ عرفانی و تسلیمِ مطلقِ عاشق در برابر معشوق است. در این فضا، عاشق به چنان مرتبه‌ای از بیخودی رسیده که دیگر میانِ خیر و شر، و نوازش و جفای معشوق تفاوتی قائل نیست و همه‌ی این‌ها را تجلیاتِ جانبخشِ الهی می‌داند.

مضمونِ محوری، فرآیندِ به دام افتادنِ جانِ گریزپای عاشق در چنبره‌ی عشق است. معشوق با روش‌های گوناگون، از جمله جفا و سختی، سعی در رام کردنِ روحِ سرکشِ عاشق دارد و در نهایت، عاشق با رسیدن به مقامِ فنا، چنان در نام و یادِ معشوق غرق می‌شود که دیگر هیچ نشانی از هستیِ مستقلِ او باقی نمی‌ماند.

معنای روان

مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش که هر دو آب حیاتست پخته و خامش

نباید از ستایش و نکوهشِ دیگری سخن گفت؛ زیرا هر چه از جانب معشوق می‌آید، چه سخنِ پخته و سنجیده باشد و چه حرفِ خام و ناپخته، برای عاشق حکم آب حیات و زندگی‌بخش را دارد.

نکته ادبی: آب حیات استعاره از کلامِ جانبخش و تأثیرگذارِ معشوق است. پخته و خام نیز کنایه از تفاوتِ مراتبِ کلامِ معشوق است که در هر دو حال، ارزشمند است.

خمار باده او خوشترست یا مستی که باد تا به ابد جان های ما جامش

خمار و مستیِ حاصل از باده‌ی عشقِ او از هر چیزِ دیگری برتر و دلپذیرتر است؛ باده‌ای که جان‌های ما تا ابد ظرف و جامِ آن خواهد بود.

نکته ادبی: خمار در اینجا اشاره به حالتی از کششِ عاشقانه است و جام استعاره از جانِ عاشق است که پذیرایِ تجلیاتِ الهی است.

ستم ز عدل ندانم ز مستی ستمش مرا مپرس ز عدل و ز لطف و انعامش

در مقامِ مستی و بیخودی، من تفاوتی میانِ ستم و عدلِ معشوق نمی‌بینم، بنابراین از من درباره‌ی مفاهیمی چون عدالت یا بخشش و لطفِ او سؤال مکن.

نکته ادبی: مستی اشاره به فنایِ اراده‌یِ عاشق در اراده‌یِ معشوق دارد که در آن دوگانگیِ امور نزدِ او رنگ می‌بازد.

جفای او که روان گریزپای مرا حریف مرغ وفا کرد دانه و دامش

آن جفایی که معشوق بر من روا داشت، برای روانِ گریزپای من که مدام از عشق می‌گریخت، حکم دانه و دامی شد که او را اسیر کرده و به وفاداری واداشت.

نکته ادبی: مرغ وفا استعاره از روحِ عاشق است که پس از به دام افتادن، به مقامِ وفاداری رسیده است.

بسی بهانه روانم نمود تا نرود کشید جانب اقبال کام و ناکامش

جانم بهانه‌های بسیاری می‌آورد تا از چنگِ عشق فرار کند، اما معشوق با قدرتِ خویش، جانم را چه به میل و چه بی‌میل به سویِ سعادت و اقبالِ ابدی کشاند.

نکته ادبی: اقبال به معنای روی‌آوردنِ بختِ نیک و رسیدن به قربِ الهی است.

طرب نخواهد آن کس که درد او بشناخت نشان نماند او را که بشنود نامش

کسی که درد و سوزِ عشقِ او را چشیده باشد، دیگر به دنبالِ لذت و شادیِ زودگذر نیست؛ چنان‌که وقتی نامِ او را بشنود، از خود بیخود می‌شود و هیچ اثری از خویشتنِ خویش بر جای نمی‌گذارد.

نکته ادبی: نشان نماند کنایه از فنایِ کاملِ عاشق در حضورِ معشوق و محو شدنِ منیت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آب حیات

تشبیه کلام و توجه معشوق به آبی که موجب زنده ماندن روح می‌شود.

تضاد ستم و عدل

برشمردن دو امر متضاد برای نشان دادن اینکه نزد عاشق همه امور از جانب معشوق یکسان است.

تمثیل دانه و دام

تمثیل جفای معشوق به دانه و دامی که مرغ روح را شکار می‌کند.

تناقض (پارادوکس) ستم ز عدل ندانم

بیان اینکه در مقام عاشقی، ظلم و عدل معشوق قابل تفکیک نیست.