دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۸۴

مولوی
سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش دمی چو جان مجرد رویم در بر عیش
ز مرگ خویش شنیدم پیام عیش ابد زهی خدا که کند مرگ را پیمبر عیش
به نام عیش بریدند ناف هستی ما به روز عید بزادیم ما ز مادر عیش
بپرس عیش چه باشد برون شدن زین عیش که عیش صورت چون حلقه ایست بر در عیش
درون پرده ز ارواح عیش صورت هاست ز عکس ایشان این پرده شد مصور عیش
وجود چون زر خود را به عیش ده نه به غم که خاک بر سر آن زر که نیست درخور عیش
بگویمت که چرا چرخ می زند گردون کیش به چرخ درآورد تاب اختر عیش
بگویمت که چرا بحر موج در موجست کیش به رقص درآورد نور گوهر عیش
بگویمت که چرا خاک حور و ولدان زاد که داد بوی بهشتش نسیم عنبر عیش
بگویمت که چرا باد حرف حرف شدست که تا ورق ورق آیی سبک ز دفتر عیش
بگویمت که چرا شب تتق فروآویخت که گرد کست و عروسی بگیرد جا در عیش
بگفتمی سر پنج و چهار و هفت ولیک به یک دو لعب فرومانده ام به شش در عیش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده از نگاهی عرفانی به مقوله هستی می‌نگرد و عیش یا همان شور و شعف الهی را جوهر اصلی آفرینش می‌داند. در این نگاه، جهان نه مکانی برای رنج، بلکه بستری برای نمایش جلوه‌های شادی و سرور است که از مبدأ هستی سرچشمه می‌گیرد.

شاعر با زبانی استعاری، مرگ را نه به عنوان نیستی، بلکه به مثابه پیام‌آورِ حیاتی برتر و ورود به مرحله‌ای از شادیِ ابدی معرفی می‌کند و بر این باور است که تمام حرکت‌های کیهانی و عناصر طبیعت، در حالِ رقصی هماهنگ برای تجلی این عیشِ ازلی هستند.

معنای روان

سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش دمی چو جان مجرد رویم در بر عیش

برخیز تا به سوی شادیِ اصیل برویم؛ چنان از تعلقاتِ مادی رها شویم و به مرتبه جانِ مجرد برسیم که گویی حقیقتی جز عیش و سرور در وجودمان نیست.

نکته ادبی: عیش مجرد کنایه از شادیِ خالص و پیراسته از آلایش‌های مادی است.

ز مرگ خویش شنیدم پیام عیش ابد زهی خدا که کند مرگ را پیمبر عیش

از رازِ مرگ، پیامی درباره شادیِ ابدی دریافت کردم؛ چه خدای بزرگی که مرگ را پیام‌رسانِ شادیِ همیشگی قرار داد.

نکته ادبی: مرگ به عنوان پیمبر (پیامبر) عیش، استعاره‌ای درخشان از گذار به حیات ابدی است.

به نام عیش بریدند ناف هستی ما به روز عید بزادیم ما ز مادر عیش

سرشت و ذاتِ ما از همان لحظه آفرینش با مفهوم عیش گره خورده است و ما گویی در روزِ جشنِ هستی از مادرِ شادی متولد شده‌ایم.

نکته ادبی: ناف هستی اشاره به پیوندِ دیرینه انسان با عالم معنا دارد.

بپرس عیش چه باشد برون شدن زین عیش که عیش صورت چون حلقه ایست بر در عیش

حقیقتِ عیش را جویا شو که همانا رهایی از قیدِ شادی‌هایِ ناپایدارِ دنیوی است؛ چرا که شادی‌هایِ این جهانِ فانی، تنها چون حلقه‌ای بر درِ خانهٔ شادیِ حقیقی هستند و نه خودِ آن.

نکته ادبی: تشبیه شادی دنیوی به حلقه در، نشان‌دهنده ابزاری بودن و نه مقصد بودنِ آن است.

درون پرده ز ارواح عیش صورت هاست ز عکس ایشان این پرده شد مصور عیش

در باطنِ جهان و پسِ پردهٔ هستی، ارواحِ شادی وجود دارند و این جهانِ مادی، همچون تصویری است که از پرتو و انعکاسِ آن حقایقِ زیبا نقش بسته است.

نکته ادبی: مصور شدن به عیش، استعاره از جهان به عنوان آینه تجلیات الهی است.

وجود چون زر خود را به عیش ده نه به غم که خاک بر سر آن زر که نیست درخور عیش

وجودِ ارزشمند خود را به پای شادی بریز، نه به پای غم؛ چرا که آن جان و وجودی که شایسته و درخورِ شادی نباشد، بی‌ارزش است.

نکته ادبی: تشبیه وجود به زر، نشان از گران‌بها بودنِ فرصتِ زندگی دارد.

بگویمت که چرا چرخ می زند گردون کیش به چرخ درآورد تاب اختر عیش

به تو خواهم گفت که چرا آسمان چنین در گردش است؛ زیرا گرمایِ ستارهٔ شادی، آن را به این چرخش واداشته است.

نکته ادبی: چرخش آسمان (چرخ گردون) نمادی از حرکت مداوم جهان به سوی کمال است.

بگویمت که چرا بحر موج در موجست کیش به رقص درآورد نور گوهر عیش

به تو خواهم گفت که چرا دریا چنین خروشان و پر موج است؛ زیرا نورِ گوهرِ شادی، آن را به رقص و تلاطم درآورده است.

نکته ادبی: رقص دریا استعاره‌ای از جنبش و جوشش هستی است.

بگویمت که چرا خاک حور و ولدان زاد که داد بوی بهشتش نسیم عنبر عیش

به تو خواهم گفت که چرا زمین، نعمت‌های زیبا می‌پروراند؛ زیرا نسیمِ خوشبویِ شادی به آن جان بخشیده و رایحه بهشت را در آن پراکنده است.

نکته ادبی: حور و ولدان استعاره از لطایف و زیبایی‌های هستی است.

بگویمت که چرا باد حرف حرف شدست که تا ورق ورق آیی سبک ز دفتر عیش

به تو خواهم گفت که چرا باد به کلمات و حروف تبدیل می‌شود؛ برای آنکه تو بتوانی صفحه به صفحه از دفترِ هستی و عیشِ الهی آگاه شوی.

نکته ادبی: تبدیل باد به حرف، اشاره به کلام الهی است که در عناصر هستی جاری است.

بگویمت که چرا شب تتق فروآویخت که گرد کست و عروسی بگیرد جا در عیش

به تو خواهم گفت که چرا شب پرده می‌افکند؛ برای آنکه در خلوتِ شب، عاشقان بتوانند در پناه عیش و سرور به وصالِ یکدیگر برسند.

نکته ادبی: شب تتق (پرده) می‌افکند تا فضای امنی برای تجلیِ پیوندِ عاشقانه فراهم شود.

بگفتمی سر پنج و چهار و هفت ولیک به یک دو لعب فرومانده ام به شش در عیش

می‌خواستم اسرارِ اعداد و افلاک (پنج و چهار و هفت) را برایت بگویم، اما در حیرتِ شش جهتِ عیش چنان مانده‌ام که مجال سخن گفتن ندارم.

نکته ادبی: اشاره به اعداد (۵ حس، ۴ عنصر، ۷ آسمان) برای نشان دادنِ سرگشتگی عارف در برابر عظمتِ حقیقت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مرگ را پیمبر عیش

معرفی مرگ به عنوان پیام‌آورِ حیات ابدی و شادی، یک ساختار استعاری بدیع است.

تشخیص (جان‌بخشی) چرخ می‌زند گردون / بحر موج در موجست

نسبت دادنِ چرخش آسمان و تلاطم دریا به میل و رقصِ ناشی از عیش که به عناصر طبیعت جانی انسانی می‌بخشد.

تناقض (پارادوکس) مرگ... پیام عیش ابد

جمع کردن دو مفهوم متضادِ مرگ (نیستی) و عیش (زندگی و شادی) برای تبیین حقیقتِ عرفانی.