دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۷۵

مولوی
چون بزند گردنم سجده کند گردنش شیر خورد خون من ذوق من از خوردنش
هین هله شیر شکار پنجه ز من برمدار هین که هزاران هزار منت آن بر منش
پخته خورد پخته خوار خام خورد عشق یار خام منم ای نگار که نتوان پختنش
ای تو دهلزن به قل بنده تو را چون دهل در تو درآویخته همچو دهل می زنش
گوش همه سرخوشان عشق کشد کش کشان عشق تو داوود توست موم شده آهنش
دل همه مال و عقار خرج کند در قمار چونک برهنه شود چرخ دهد مخزنش
دل ز سخن مال مال خواست زدن پر و بال پرتو نور کمال کرد چنین الکنش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار تصویرگرِ حالِ عاشقی است که در برابرِ شکوهِ عشق، تمامِ هستیِ خویش را نثار می‌کند. در این فضای عرفانی، عاشق نه‌تنها از بلا و سختیِ راه نمی‌هراسد، بلکه آن را عینِ لطفِ یار می‌داند و مشتاقانه به سوی فنا گام برمی‌دارد. شاعر با لحنی شوریده و پر از اشتیاق، طلبِ دیدار و تسلیمِ مطلق را فریاد می‌زند و مرگِ منیت را آغازِ حیاتِ حقیقی می‌داند.

در این ابیات، پیوندِ میانِ انسان و حقیقتِ متعالی با بهره‌گیری از تمثیلاتِ متنوعی همچون شکار، موسیقی و کیمیاگری ترسیم شده است. شاعر با زبانی نمادین بیان می‌کند که چگونه روحِ آدمی در دستانِ عشق صیقل می‌خورد و از بندِ خودپرستی رها می‌شود تا آنجا که حتی از ناتوانیِ کلام در توصیفِ عظمتِ این تجربه، لب به سکوت می‌گشاید.

معنای روان

چون بزند گردنم سجده کند گردنش شیر خورد خون من ذوق من از خوردنش

اگر محبوبِ من که همچون شیری قدرتمند است، مرا بکشد، در واقع او به من سجده کرده و مرا گرامی داشته است. او از کشتنِ من لذت می‌برد و من نیز از این جان‌دادن و بلعیده شدن توسط او، بی‌نهایت ذوق‌زده می‌شوم.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ عرفانی در فنای عاشق؛ مرگِ عاشق در راهِ معشوق، نوعی تشرف و ارتقای درجه است که معشوق با عملِ کشتن، به عاشق ادای احترام می‌کند.

هین هله شیر شکار پنجه ز من برمدار هین که هزاران هزار منت آن بر منش

ای محبوب که همچون شیر به شکارِ جان‌های عاشق می‌پردازی، پنجه‌ات را از من برمدار و مرا رها مکن. هان که من وام‌دارِ بی‌شمارِ لطف‌ها و نگاه‌های تو هستم و این دردِ عاشقی را عینِ نعمت می‌دانم.

نکته ادبی: هین و هله در اینجا اصواتی برای ترغیب و تحریضِ معشوق به ادامه دادنِ این سیرِ عاشقانه هستند.

پخته خورد پخته خوار خام خورد عشق یار خام منم ای نگار که نتوان پختنش

عشقِ یار، افرادِ پخته و به کمال رسیده را به راحتی جذب و هضم می‌کند، اما من هنوز در ابتدای راهم و خام هستم؛ ای نگارِ من، من آنقدر خام و ناپخته‌ام که گویی هیچ‌گاه به کمالِ لازم برای هضم‌شدن در عشقِ تو نخواهم رسید.

نکته ادبی: استعاره از پختگی و خامی؛ پختگی نمادِ کمالِ معنوی و خامی نمادِ بی‌تجربگی در سلوک است.

ای تو دهلزن به قل بنده تو را چون دهل در تو درآویخته همچو دهل می زنش

ای که تو دهل‌زنی هستی که با نواختنِ دهلِ عشق، مرا به رقص می‌آوری، من همچون دهلی در اختیارِ تو هستم. مرا بنواز و بر من بکوب، چرا که من چنان به تو پیوند خورده‌ام که گویی وجودم دهلی است که تو باید آن را بنوازی.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به دهل؛ ابزاری که از خود اراده‌ای ندارد و تنها مطیعِ ضرباتِ دهل‌زن است، نمادِ تسلیمِ محض.

گوش همه سرخوشان عشق کشد کش کشان عشق تو داوود توست موم شده آهنش

عشقِ تو گوشِ تمامِ سرمستان و عاشقان را می‌گیرد و کشان‌کشان به سوی خود می‌برد. عشقِ تو همچون حضرتِ داوود است که در دستانش آهنِ سختِ دلِ من همچون موم نرم می‌شود.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ حضرتِ داوود در قرآن که آهن در دستانِ او مانندِ موم نرم می‌شد؛ استعاره از قدرتِ عشق در نرم‌کردنِ قلوبِ سخت.

دل همه مال و عقار خرج کند در قمار چونک برهنه شود چرخ دهد مخزنش

دلِ عاشق، تمامِ دارایی و تعلقاتِ دنیویِ خود را در قمارِ عشق خرج می‌کند. زمانی که این دل از تمامِ تعلقات تهی و برهنه شد، چرخِ روزگار گنجینه‌ای از اسرارِ الهی را به او می‌بخشد.

نکته ادبی: قمارِ عشق استعاره از جان‌بازی و رهایی از تعلقات است که نهایتاً به ثروتی معنوی منجر می‌شود.

دل ز سخن مال مال خواست زدن پر و بال پرتو نور کمال کرد چنین الکنش

دلِ من که انباشته از سخن بود، قصد داشت پرواز کند و از بندِ کلمات رها شود، اما پرتوِ نورِ کمالِ الهی، او را چنان خیره و حیران کرد که به لکنت افتاد و زبانش از گفتار بازماند.

نکته ادبی: الکن شدن نمادِ ناتوانیِ عقل و زبان در برابرِ تجلیِ نورِ حق است؛ جایی که کلمات معنای خود را در برابرِ عظمتِ حقیقت از دست می‌دهند.

آرایه‌های ادبی

استعاره شیر شکار

اشاره به معشوق که همچون شیری قدرتمند، جانِ عاشق را شکار می‌کند.

تلمیح موم شده آهنش

ارجاع به داستانِ حضرتِ داوود و معجزه نرم شدن آهن در دستان ایشان.

تناقض (پارادوکس) چون بزند گردنم سجده کند گردنش

تصویرِ غیرِمعمولِ سجده‌کردنِ معشوق بر گردنِ عاشق به هنگامِ کشتن او که نشان از مقامِ بالای عاشق دارد.

نمادگرایی دهل

نمادِ تسلیمِ مطلقِ عاشق در برابرِ اراده‌ی محبوب.