دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۷۳

مولوی
ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش حسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش
هست درست دلم مهر تو ای حاصلم جان زرینم بس است مهر زری گو مباش
عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش
برکن از کار تو دست به یک بار تو خشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش
جان من از جان عشق شد همگی کان عشق همره مردان عشق ماده نری گو مباش
سایه تو پیش و پس جان مرا دسترس سایه آن نخل بس باروری گو مباش
جان صفا شمس دین از تبریزی چو چین از تو مرا غیر این پرده دری گو مباش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات سرشار از شور و اشتیاق عارفانه شاعر نسبت به معشوق و پیر و مرشد خود، شمس تبریزی است. شاعر با زبانی صریح و بی پروا، اعلام می‌کند که حضور و سایه این عشق، تمامی نیازهای مادی و معنوی او را کفایت می‌کند و دیگر نیازی به تظاهر، ثروت و مقام‌های دنیوی ندارد.

شاعر در این ابیات از تعلقات دنیوی همچون زر، مقام و حتی تفکیک‌های ظاهری و جنسیتی عبور کرده و به یگانگی در عشق می‌رسد. او معتقد است که همراهی با مردان طریق عشق و قرار گرفتن در پناه وجود معشوق، یگانه غایتی است که هر سالکی باید به آن دل ببندد و از هرگونه سودای دیگری رها شود.

معنای روان

ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش حسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش

من به وجود معشوق که در جایگاه سلیمان است دلخوشم و نیازی به حضور دیگران ندارم. زیبایی تو به قدری کامل و بی‌نقص است که نیازی به جلوه‌گری و هنرمندی‌های ظاهری نداری.

نکته ادبی: سلیمان استعاره از معشوق و دیو و پری استعاره از غیر و تعلقات دنیوی است.

هست درست دلم مهر تو ای حاصلم جان زرینم بس است مهر زری گو مباش

دلم به راستی و درستی در گرو مهر تو است. جانِ گران‌بهای من که همچون طلا ارزشمند است، برایم کافی است و هیچ نیازی به سکه و ثروت دنیوی ندارم.

نکته ادبی: زرین بودن جان به معنای اصالت و ارزشمندی روحانی در برابر زر مادی است.

عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش

عشق چه آتش سحرآمیزی است که همگان را مجذوب و دلباخته خود می‌کند؛ در این راه، بنده‌گی کردن از هر پادشاهی و ریاستی برایم خوش‌تر است.

نکته ادبی: تضاد میان چاکری و سری (پادشاهی) برای نشان دادن برتری مقامِ عشق بر مقامِ دنیا.

برکن از کار تو دست به یک بار تو خشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش

دستت را از پرداختن به امور دنیوی کوتاه کن. بگذار من در این مسیرِ معنوی، تشنه‌کام و محروم از لذات دنیوی باقی بمانم و نیازی به بهره‌مندی از لذت‌های ناپایدار ندارم.

نکته ادبی: کنایه از خشک لب بودن، اشاره به زهد و دوری از لذات نفسانی و نعمات دنیوی است.

جان من از جان عشق شد همگی کان عشق همره مردان عشق ماده نری گو مباش

جان من از جنسِ عشق سرشته شده و تمام هستی من معدن عشق است. من همسفر عارفان و مردان راه حق هستم و دیگر تفاوت‌های ظاهری و جنسیتی برایم اهمیتی ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر فراروی از دوگانگی‌های جنسیتی و رسیدن به وحدت در ساحت عشق.

سایه تو پیش و پس جان مرا دسترس سایه آن نخل بس باروری گو مباش

سایه لطف و حضور تو همیشه بر جان من گسترده است. همین سایه‌سار وجود تو برایم بس است و حتی اگر به میوه و بهره دنیوی هم نرسم، اهمیتی ندارد.

نکته ادبی: تشبیه وجود معشوق به نخل و سایه آن برای تأکید بر پناه امن الهی.

جان صفا شمس دین از تبریزی چو چین از تو مرا غیر این پرده دری گو مباش

ای شمس تبریزی که جان‌بخش و پاک‌کننده جان‌ها هستی، از تو هیچ چیزی جز همین پیوند روحانی نمی‌خواهم و هیچ تقاضای دیگری ندارم.

نکته ادبی: اشاره به تبریز زادگاه و نماد حضور شمس؛ پرده‌دری در اینجا به معنای افشاگری اسرار یا درخواست‌های مادی نیست.

آرایه‌های ادبی

استعاره سلیمان

سلیمان استعاره از وجود کامل و پرشکوه معشوق است.

تضاد چاکری و سری

قرار گرفتن واژه چاکری (بنده‌گی) در برابر سری (پادشاهی) برای نشان دادن ارزش والای مقام عاشقی نسبت به قدرت دنیوی.

کنایه خشک لبم

کنایه از زهد و دوری از نعمات مادی و لذت‌های جسمانی.

تلمیح سلیمان، دیو و پری

اشاره به داستان قرآنی سلیمان نبی که دیوها و پریان در خدمت او بودند.