دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۷۲

مولوی
باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش بازگشادیم خوش بال و پر جان خویش
باز سعادت رسید دامن ما را کشید بر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش
دیده دیو و پری دید ز ما سروری هدهد جان بازگشت سوی سلیمان خویش
ساقی مستان ما شد شکرستان ما یوسف جان برگشاد جعد پریشان خویش
دوش مرا گفت یار چونی از این روزگار چون بود آن کس که دید دولت خندان خویش
آن شکری را که هیچ مصر ندیدش به خواب شکر که من یافتم در بن دندان خویش
بی زر و سر سروریم بی حشمی مهتریم قند و شکر می خوریم در شکرستان خویش
تو زر بس نادری نیست کست مشتری صنعت آن زرگری رو به سوی کان خویش
دور قمر عمرها ناقص و کوته بود عمر درازی نهاد یار به دوران خویش
دل سوی تبریز رفت در هوس شمس دین رو رو ای دل بجو زر به حرمدان خویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل روایتگر بازگشت پرشور جان به سوی معشوق ازلی و تجربه‌ی رهایی از محدودیت‌های دنیوی است. شاعر با زبانی سرشار از وجد و سرور، از رسیدن به مقامی سخن می‌گوید که در آن، جانِ آدمی همچون هدهد، پس از سفری طولانی به درگاه سلیمانِ وقت (مراد و معشوق) باز می‌گردد.

در این فضا، معیارِ بزرگی و ثروت تغییر کرده است؛ آن‌چه شاعر از آن سخن می‌گوید، سعادتی است که در درون نهفته و نیازی به زر و سپاه دنیوی ندارد. این شعر دعوتی است به بازگشت به خویشتن و پیوند با حقیقتِ مطلق که در سیمای شمس تبریزی تجلی یافته است.

معنای روان

باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش بازگشادیم خوش بال و پر جان خویش

دوباره به آستانِ پادشاهِ جان و معشوقِ خود بازگشتیم و بال و پرِ روحمان را با رهایی و خرمی گشودیم.

نکته ادبی: سلطان در اینجا استعاره از خداوند یا مراد و مربی است.

باز سعادت رسید دامن ما را کشید بر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش

سعادتی که مدت‌ها دور بود، دوباره دستِ ما را گرفت و با ما همراه شد، به گونه‌ای که از شادیِ رسیدن به این مقام، جایگاه و افتخار خود را بر فرازِ آسمان‌ها برپا کردیم.

نکته ادبی: خیمه و ایوان زدن بر سر گردون کنایه از رسیدن به اوج سعادت و سرافرازی است.

دیده دیو و پری دید ز ما سروری هدهد جان بازگشت سوی سلیمان خویش

نیروهای خیر و شر (دیو و پری) بزرگی و شکوهِ ما را دیدند؛ جانِ ما همچون مرغِ هدهد، سرانجام به آستانِ سلیمانِ جان بازگشت.

نکته ادبی: تلمیح به داستان قرآنی حضرت سلیمان و هدهد که نماد بازگشت جان به سوی صاحب خویش است.

ساقی مستان ما شد شکرستان ما یوسف جان برگشاد جعد پریشان خویش

معشوقِ ما (ساقی) شادی‌بخشِ ما شد و جانِ زیبای ما همچون یوسف، گره از زلفِ پریشانِ خود گشود و به زیبایی و آرامش دست یافت.

نکته ادبی: اشاره به جمال یوسف و استعاره از زیبایی جان؛ جعد پریشان کنایه از آشفتگی و سرگشتگی است.

دوش مرا گفت یار چونی از این روزگار چون بود آن کس که دید دولت خندان خویش

دیشب معشوق از حالِ من پرسید؛ حالِ کسی که چهره‌ی خندانِ بخت و اقبالِ خود را دیده، مگر چگونه می‌تواند باشد؟ جز این که در نهایتِ شادی و سرور است.

نکته ادبی: دولت در زبان کهن علاوه بر حکومت به معنای بخت، اقبال و خوش‌بختی نیز به کار می‌رود.

آن شکری را که هیچ مصر ندیدش به خواب شکر که من یافتم در بن دندان خویش

آن شیرینی و لذتی را که سرزمین مصر (که به داشتنِ شکر معروف است) حتی در خواب هم ندیده، شکر که من آن را در اعماقِ جانِ خویش پیدا کردم.

نکته ادبی: استفاده از اغراق (مبالغه) برای نشان دادن برتری شیرینی معنوی بر لذات دنیوی.

بی زر و سر سروریم بی حشمی مهتریم قند و شکر می خوریم در شکرستان خویش

ما بدون داشتنِ ثروت (زر) و سپاه (حشم)، سروری می‌کنیم و بدونِ نیاز به دارایی‌های دنیوی، از لذت‌های معنوی در سرزمینِ جانِ خود بهره‌مندیم.

نکته ادبی: شکرستان استعاره از عالم معناست که سرشار از لذت‌های روحانی است.

تو زر بس نادری نیست کست مشتری صنعت آن زرگری رو به سوی کان خویش

اگر تو گمان می‌کنی زرِ نابی داری که کسی خریدارش نیست، به این دلیل است که باید برای شناختِ عیارِ واقعی آن، به سرچشمه و کانِ اصلیِ آن (عالم معنا) بازگردی.

نکته ادبی: صنعت زرگری استعاره از مهارت خودشناسی و پالایش روح است.

دور قمر عمرها ناقص و کوته بود عمر درازی نهاد یار به دوران خویش

عمرهایی که در گردشِ ایام و ماه و سال سپری شد، ناقص و کوتاه بود؛ اما معشوق با حضورِ خود در این زمانه، عمری جاویدان و کیفیتی متعالی به زندگیِ ما بخشید.

نکته ادبی: دور قمر اشاره به گردش ایام و گذشت زمان است که در نگاه عارفانه ناقص است.

دل سوی تبریز رفت در هوس شمس دین رو رو ای دل بجو زر به حرمدان خویش

دلِ من در اشتیاقِ شمسِ تبریزی به سوی تبریز پر کشید؛ ای دل، تو نیز برو و حقیقتِ ناب (زر) را در خزانه و ظرفِ وجودِ خود جست‌وجو کن.

نکته ادبی: حرمدان به معنای ظرف یا خزانه‌ای است که در آن اشیاء قیمتی نگهداری می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تلمیح هدهد و سلیمان

اشاره به داستان قرآنیِ حضرت سلیمان و هدهد، نمادِ بازگشتِ جان به سوی معشوق و مراد.

تلمیح یوسف

اشاره به زیباییِ افسانه‌ای یوسف و استعاره از جمالِ جان.

کنایه خیمه و ایوان بر سر گردون زدن

کنایه از رسیدن به مقام بلند و اوجِ سعادت و سرافرازی و استقلال از زمین.

استعاره شکرستان

استعاره از عالمِ معنا و محلی سرشار از لذت‌های روحانی.