دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۲۶۶

مولوی
روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش روحیست بی مکان و سر تا قدم مکانش
خواهی که تا بیابی یک لحظه ای مجویش خواهی که تا بدانی یک لحظه ای مدانش
چون در نهانش جویی دوری ز آشکارش چون آشکار جویی محجوبی از نهانش
چون ز آشکار و پنهان بیرون شدی به برهان پاها دراز کن خوش می خسب در امانش
چون تو ز ره بمانی جانی روانه گردد وانگه چه رحمت آید از جان و از روانش
ای حبس کرده جان را تا کی کشی عنان را درتاز درجهانش اما نه در جهانش
بی حرص کوب پایی از کوری حسد را زیرا حسد نگوید از حرص ترجمانش
آخر ز بهر دو نان تا کی دوی چو دونان و آخر ز بهر سه نان تا کی خوری سنانش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به تبیین ذاتِ لایتناهی و بی‌کرانِ حقیقتِ مطلق می‌پردازد که در عینِ بی‌مکانی و بی‌نشانی، در سراسرِ هستی تجلی یافته است. شاعر در فضایی عرفانی و استدلالی، مخاطب را دعوت می‌کند که از دوگانه‌نگری، جست‌وجوی عقلانیِ صرف و بندهای نفسانی دست بشوید، چرا که حقیقتِ مطلق با ابزارهای محدود انسانی و طلب‌های مادی قابل احاطه نیست.

پیامِ محوری این کلام، دعوت به رهایی از قیدِ حرص، حسد و تعلقاتِ ناچیزِ دنیوی است. نویسنده معتقد است که انسان تنها با گذشتن از دوگانگیِ ظاهر و باطن و رسیدن به آرامشی که حاصلِ رها کردنِ تلاش‌های بیهوده برای مالکیت و شناختِ ذهنیِ حقیقت است، می‌تواند به جانِ جانان پیوند بخورد و در امانِ الهی بیاساید.

معنای روان

روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش روحیست بی مکان و سر تا قدم مکانش

آن حقیقتِ مطلق، نشان و علامتی ندارد اما ما غرق در تجلیات و نشانه‌های او در جهان هستیم. او در هیچ مکانی نمی‌گنجد اما تمامِ عالم، جایگاه ظهورِ اوست.

نکته ادبی: استفاده از صنعت تضاد (نشان و بی‌نشان، مکان و بی‌مکان) برای بیانِ پارادوکسِ عرفانیِ ذاتِ حق.

خواهی که تا بیابی یک لحظه ای مجویش خواهی که تا بدانی یک لحظه ای مدانش

اگر می‌خواهی به وصالِ او برسی، از طلبِ آن دست بشوی و اگر می‌خواهی او را بشناسی، ذهنِ خود را از بندِ مفاهیم و دانستنی‌ها خالی کن؛ چرا که حقیقت با تلاشِ ذهنیِ محدود به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: استفاده از امرِ منفی برای نفیِ کنشِ ارادیِ نفسانی در راهِ شناختِ حق.

چون در نهانش جویی دوری ز آشکارش چون آشکار جویی محجوبی از نهانش

اگر او را تنها در نهان و باطن بجویی، از دیدنِ جلوه‌های آشکارِ او محروم می‌مانی و اگر تنها در آشکار به دنبالش باشی، از درکِ حقیقتِ پنهانِ او باز خواهی ماند.

نکته ادبی: تضادِ میانِ نهان و آشکار برای نشان دادنِ لزومِ نگاهِ جامع و وحدت‌بین.

چون ز آشکار و پنهان بیرون شدی به برهان پاها دراز کن خوش می خسب در امانش

زمانی که با استدلالِ قلبی و بصیرت، از دایره‌ی دوگانه‌ی ظاهر و باطن عبور کردی، دیگر نگرانِ شناختِ او نباش و با آرامش و آسودگی در پناهِ امنِ او استراحت کن.

نکته ادبی: استعاره از خوابیدن (خسب) برای رسیدن به سکونِ روحی و اطمینانِ خاطر.

چون تو ز ره بمانی جانی روانه گردد وانگه چه رحمت آید از جان و از روانش

هنگامی که تو از خواسته‌هایِ نفسانی دست کشیدی و ساکن شدی، جانِ حقیقیِ تو به جریان می‌افتد و آنگاه است که رحمتِ الهی بر این جانِ جاری و پویا سرازیر می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به رابطه علّی بینِ توقفِ نفس و جاری شدنِ جان.

ای حبس کرده جان را تا کی کشی عنان را درتاز درجهانش اما نه در جهانش

ای کسی که جانت را در بندِ محدودیت‌ها اسیر کرده‌ای، تا کی می‌خواهی مهارِ وجودِ خود را به دستِ نفس بسپاری؟ در میانِ جهانِ مادی حرکت کن و زندگی کن، اما دل به تعلقاتِ این جهان نبند.

نکته ادبی: استعاره از عنان (افسار) برای کنترلِ نفس.

بی حرص کوب پایی از کوری حسد را زیرا حسد نگوید از حرص ترجمانش

بدونِ حرص و طمع، گامی بردار و حسادت را که ناشی از کوریِ دل و بی‌بصیرتی است کنار بگذار؛ زیرا حسادت، در واقع سخن‌گویِ حرص و آزِ توست و مانعِ دیدنِ حقیقت می‌شود.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی): حسادت به عنوانِ سخنگو و ترجمانِ حرص معرفی شده است.

آخر ز بهر دو نان تا کی دوی چو دونان و آخر ز بهر سه نان تا کی خوری سنانش

آخر تا کی می‌خواهی برایِ به دست آوردنِ متاعِ ناچیزِ دنیا (مانندِ چند تکه نان)، مثلِ انسان‌های دون‌همت بدوی؟ و تا کی می‌خواهی برایِ چنین چیزهای کوچکی، تیرِ رنج و بلا را به جان بخری؟

نکته ادبی: استعاره از سنان (تیر/نیزه) برای سختی‌ها و رنج‌هایی که از طمعِ دنیا حاصل می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) نشان و بی‌نشان، مکان و بی‌مکان، نهان و آشکار

بهره‌گیری از کلماتِ متضاد برای نشان دادنِ ابعادِ وجودیِ حقیقت که فراتر از دوگانگی‌های عقلانی است.

استعاره سنان

استفاده از کلمه سنان (نیزه/تیر) به عنوان نمادِ رنج‌ها و بلاهایی که در راهِ دنیاطلبی دامنگیرِ انسان می‌شود.

تشخیص حسد نگوید از حرص ترجمانش

حسادت به عنوان موجودی که سخنگویِ حرص است به تصویر کشیده شده تا زشتیِ آن را بهتر نشان دهد.

تکرار تا کی

تکرار برای تاکید و ملامتِ انسانِ غافل از حقیقت که در بندِ امورِ مادی مانده است.